Sunday, September 28, 2014

زرد و سرخ و ارغوانی

دیشب تا ۳ بیدار بودم. داشتم برا خودم آهنگ دست‌چین می‌کردم. مدت‌ها بود همچین حرکتی انجام نداده بودم و بجز اون مجموعه‌ی طلایی ۱۵۰ آهنگه‌ی قری‌ ویژه‌ی رقص و مهمونی‌م اصلا آهنگ دیگه‌ای کنار هم نگذاشته بودم. خلاصه دیشب فکر می‌کردم که الان ۱۱ و نیمه و نگاه کردم دیدم اوه اوه... ۲:۴۵ شد. مجموعه‌هه پاییزیه. ویژه‌ی اینکه یاد چک برگشتی و تز مونده و اقامت جور نشده‌تون بیفتین و کله‌تون رو بکوبین به دیوار. تهش یه دوتا شادتر هم گذاشتم که آخر گوش کردن مجموعه شنونده خودش رو حلق‌آویز نکنه. 

دلم می‌خواد تو ماشین بتونم گوش کنم اینا رو. البته نمی‌دونم پیشنهاد خوبیه یا نه. شاید بهتر باشه آدم صبحش رو با همین آهنگ الکترونیکی‌های رادیو شروع کنه که بیدار شه. نه اینکه آهنگ نرم و نولوک گوش کنه. واسه اینکه تو ماشین گوش کنم باید کابل دوسر جک ۳ میلی‌متری بگیرم. رسما هر ۶ ماه یک‌بار دارم یه دونه از اینا می‌خرم. به دلیل نامعلومی سیم داخلش قطع میشه. از آمازون بخرم زیر ۵ یورو میشه پیدا کرد. اما باید پول پست بدم. اگر بخوام از مغازه بخرم هم باز یه چیز ۱۲ یورویی میکنن تو پاچه‌م که عین آمار ۶ ماه دیگه باز باید با دست بپیچونیش که قطع و وصلی‌ش درست شه. سیستم صوتی ماشین رو هم دست نخواهم زد. یه سال دیگه باید همه زندگیم رو بفروشم. انگیزه ندارم کرم بریزم به سیستم صوتی ماشین فقط واسه یک‌سال. 

امروز آفتابی بود. کتیا رفت یه برنامه‌ی پیاده‌روی در جنگل که از یک ماه پیش ثبت‌نام کرده بود. مونیا پیداش نبود و آندره هم رخت‌چرک‌هاش رو جمع کرده بود برده بود خونه مامانش که مامان مهربانش بشوره و اتو کنه. من جمع کردم رفتم جلوی در خونه زیر آفتاب نشستم و همه‌ش گوش دادم و همه‌ش گوش دادم و از همه‌ی زندگیم بک‌آپ گرفتم و فایل‌ها رو مرتب کردم و همه‌چیز رو تگ و لیبل زدم و خلاصه لپ‌تاپم از لونه‌موشی در اومد و یه مقدار مرتب شده. 

یه ماشین لباس تیره‌ها رو شستم و الانم لباس روشن‌ها داره می‌چرخه. مرغ پختم و یه بسته خورش قیمه بادمجان محصول هانی هم از مغازه ایرانی خریده بودم و مایه‌ی خورش رو خالی کردم تو مرغ‌ها. آره آقا جون. حال و حوصله‌ی آشپزی ندارم. همزمان همه‌ی غذاهای سریع آماده شونده بنظرم بدمزه‌ن و دلم پلوخورش ایرانی می‌خواد. 

فردا دوباره زندگی واقعی شروع میشه. اَه اَه اَه. فکر کنم دوتا ساعت بذارم  زنگ بزنن و واقعا خودم رو مجبور کنم بیدار شم. باید یه فکری به حال اون نیم‌ساعتی که هیچی نمی‌تونم بخورم تا قرصه بره پایین بکنم. عملا اگر به موقع بیدار شم تو اون نیم‌ساعت دوباره خوابم می‌بره. 

شب‌ها قبل خواب رویاپردازی میکنم که فردا تو آزمایشگاه چیکارا خواهم کرد. و عملا فرداش هیچ‌کدوم از اون کارا رو نمیکنم. حالا باید واقعا خودم رو جمع کنم و کار کنم. واسه مقاله‌م ددلاین دارم و اخیرا کارم شده اینکه کار کردن بقیه رو نگاه میکنم و پاهام رو تو خودم جمع میکنم و فکر میکنم من که نمی‌تونم. خب زهرمار بچه. تو پاچه‌ته دیگه. مگه نمی‌خوای از این کشور زودتر بساطت رو جمع کنی و یه جا دیگه پهن کنی؟ خب کارات رو بکن دیگه. 

باید زنگ بزنم دکترم وقت بگیرم. هم دکتر عمومی‌م هم روان‌پزشکم. کم‌خونی‌م و کمبود آهنم داره کم‌کم همه‌چیز رو می‌ریزه به هم و موهام میریزه و خودم نا ندارم و همه‌ش خسته‌م. ضمنا باید یه فکری به حال تنبلی معده‌م کنم. روان‌پزشکم هم حقیقتش هفته‌ی پیش وقت داشتم و رسما یادم رفت. یادداشت هم کرده بودم. اما اشتباهی یه هفته اونورتر. دقیقا صبحش (ظهرش) که داشتم می‌رفتم سرکار با خودم فکر کردم من چند وقته این یارو رو ندیده‌م‌ها... وقت ندارم باهاش؟ بعد فکر کردم که اگر وقت داشتم حتما رو تقویمم می‌دیدم دیگه. که خب اشتباه کرده بودم. 
یارو روان‌پزشکه خیلی موجود خجسته احوالیه. دیدگاهاش زیادی اروپاییه و از سر سیری حرف میزنه. اون دفعه می‌گفت خب از کارت بدت میاد یه مدت ولش کن. بورست هم فلان موقع قطع میشه به جهنم. اقدام میکنی واسه حقوق بیکاری. بعد من نشستم توجیه‌ش کردم که آقای محترم من مقیم بلژیک و یا اتحادیه اروپا نیستم و عملا حقوق بیکاری شامل حالم نمیشه. بعد گفت مگه از رو حقوقت یه درصد رو برنمی‌دارن واسه social؟ گفتم چرا برمیدارن. اما من کلا نمیتونم ازش استفاده کنم. بعد بهش می‌گم آقا جان من دیر می‌رم سرکار و اعصاب ندارم و اونجا یه زور خودم رو مجبور میکنم با آدما حرف بزنم. میگه خب نزن. خب نرو. بهش گفتم می‌فهمی من دیر میرم سرکار یعنی چی؟ گفت «وای وای وای دیر میری سرکار. مگه چیه خب؟ آدم نکشتی که»
بعد میگفت تو باید ببینی از چه‌کاری خوشت میاد و همون کار رو بکنی. وقتی اوضاع زندگی شخصی و خانواده‌ت اینطوریه و یه نقطه نداری که اسمش رو بذاری قلعه‌ی من (منظورش مثل بازی بچه‌هاس. اینکه یه جایی رو داری که میگی قلعه و توش میری و وقتی توی قلعه هستی اتفاق بدی نمیفته) خب باید برا خودت یه راه زنده موندن جور کنی. 
دروغ چرا، بعضی موقع‌ها اصلا نمی‌گیرم چی میگه. یعنی مفهمم چی میگه. اما نمی‌فهمم الان اینی که داری میگی برا چیه... از اونور روان‌شناسم که فارسی زبان هست رو کلا می‌فهمم. یا حداقل اون به فهم من حرف می‌زنه. 

هردوشون میگن خانم جان هر موجود دیگه‌ای رو هم می‌ذاشتیم جای شما و آنچه شما داری تحمل می‌کنی رو بهش می‌گفتیم لطفا تحمل کن طرف همین کارایی که تو میکنی رو می‌کرد شاید هم خیلی بدتر می‌کرد. همین که صاف وایسادی خودش یعنی زورت زیاده. 

من حرفشون رو باور نمیکنم. یعنی فکر میکنم این همه آدم دیگه هستند که اتفاقای بد براشون میفته. یا مثلا این همه آدم هستند که یه جای زندگیشون خرابه. طولانی مدت هم خرابه. خب اینا دارن زندگیشون رو می‌چرخونن دیگه. من چرا نمیتونم؟ 

راستی اون روز تو feedly نگاه کردم. اینجا ۱۵۹ تا خواننده داره. واقعا ۱۵۹ نفر صدای من رو می‌شنون؟ احساس میکنم ته یه چاهی وایساده‌م و واسه آدم‌هایی که بالای چاه هستند و دارند نگاهم میکنن دست تکون میدم. واقعا صدای من رو می‌شنوین؟ 
خیلی حال دارین که میخونین بابا. دستتون درد نکنه. خیلی باحالین. مرسی. 

راستی این مجموعه‌ی پاییز‌ی که فعلا دارم گوش میدم اینجاس. 
(لینک دانلود: http://www.4shared.com/folder/G773qc2m/Radio_Red.html ) 





Friday, September 26, 2014

خواب قطع نشدنی

قرار بود ماجرای مرگ سوم رو بنویسم. اما اون رو میذارم برای یه پست دیگه.

بذارین در مورد حرکت جدیدم براتون صحبت کنم: خواب. خواب قطع نشدنی و مزمن. 

درد جدید چیه؟ اینکه صبح‌ها اگر ساعت هم نگذارم حدود 7 و 8 چشمام رو باز میکنم. اما یه چیزی در مغزم (که یادم نمی‌مونه که چیه) باعث میشه از بیرون اومدن از تختم بترسم. مثلا یهو به این نتیجه میرسم که امروز روز بدیه و اتفاق بدی میفته. یا مثلا تو که گند زده‌ای به دکترات اینم روش. خلاصه فکرهای ترسناک و عمدتا خلاقانه‌ای به ذهنم میرسه که منجر به این میشن که چشمم رو ببندم و بعد کات میشه به صحنه‌ی بعدی. چشم رو باز میکنی میبینی ساعت 10 و یازده‌ست. 

امروز ساعت 11:40 دقیقه اومده‌م سرکار. دیروز اصلا نیومدم سرکار. دیروز عملا تمام مدت در رخت‌خواب بودم. دوبار برای خودن یه چیزی رفتم طبقه‌ی پایین و از یخچال یه چیزی برداشتم خوردم و دوباره کوچ کردم به اتاقم. یادم میاد یه دوره‌ای حتما باید پشت میز می‌شستم برای استفاده از لپ‌تاپم. نمی‌دونم اون دوره کجا رفته. الان کلا در لپ‌تاپ رو باز میکنم درازکش میشم. انگار نشستن با زاویه‌ی 90 درجه کمرم رو از وسط نصف میکنه. 

دروغ چرا اگر خود بسیار قضاوت‌کننده‌م وبلاگ یکی رو میخوندم که توضیح داده بود دیروز نرفته سرکار و امروز هم ساعت 11:40 اومده سرکار تو دلم میگفتم خوش به حال خودت و کارت که انقدر علافی و انقدر کارت بی سروصاحابه که هروقت میخوای میری سرکار. ضمنا خاک بر سرت که دوزار نظم نمی‌تونی داشته باشی در زندگیت و این ننربازی‌ها رو جمع کن یا حداقل نق نزن. 
بله من بسیار قضاوت‌کننده‌م و وبلاگ همه‌تون رو با همین شدت قضاوت میکنم. اصلا همه رو قضاوت میکنم. خودم هم روش. 
من اگر میتونستم از خودم بیام بیرون اول از همه یه کشیده میخوابوندم تو گوش خودم و بعد اصلا وقت و حرف تلف خودم نمیکردم. یه دونه از اون نگاههای ترسناکم میکردم و به خودم میگفتم "خودت میدونی." "خودت رو جمع کن تا جمعت نکرده‌ند".

من با این عبارت "خودت میدونی" و "دم خودت بساز" بزرگ شده‌م. این جمله‌ها مدت‌ها روی من جواب میداد. خودم رو با خاک‌انداز جمع می‌کردم و بیل می‌زدم و میشدم موفق اشتماع. الان؟ فکر کنم کودک درونم وارد مرحله نوجوانی شده. نه از هیچی خوشش میاد. نه حرف گوش میده. از این نوجوون یبس‌ها هم شده. مچاله میشه تو خودش و با هیشکی حرف نمیزنه. بحران هویت گرفته خاک بر سر. اونم الان که یک سال مونده به پایان تز و باید جمع کنه خودش رو. 

مقاله‌م چی شد؟ هه. بذارین تعریف کنم. درفت اول رو بردم برا استادام. گفتند که فلان جا رو چیز کن و بهمان جا رو فلان کن و بعد استاده گفت که من فکر میکنم تو رو باید هلت بدیم و واسه‌ت ددلاین بذاریم. وگرنه دور خودت می‌چرخی. براهمین 3 هفته وقت داری که کلک این مقاله رو بکنی و بدی به ما واسه‌ی تصحیح. من بعد از 3 هفته‌ی دیگه هیچ‌چیز نمیخوام بشنوم در مورد این مقاله. 

خب این عبارت خودش یه "خودت میدونی" بزرگه. اما من هنوز دارم دور خودم معلق میزنم و عملا هیچ شکری نمیخورم. 

دیشب خواب دیدم دایی‌ بزرگه‌م داره راه میره. از تعجب داشتم سکته میکردم. از آدما می‌پرسیدم دایی خوب شد؟ دیگه درازکش نیست؟ یعنی الان میتونه راه بره؟ بعد آدمها خیلی بی‌تفاوت بهم میگفتند که وا! دایی‌ت که همیشه میدویید. راه رفتنش چرا برات غیرعادیه؟ و من دلم میخواست برم از دایی‌م بپرسم دایی چی شد که تونستی راه بری و الان نخاعت درست شد؟ الان اون مهره‌هه L1 درسته دیگه؟ بعد می‌ترسیدم ناراحتش کنم و یاد روزهایی بیفته که نمی‌تونست راه بره.
چشمام رو باز کردم. ساعت 6. چشمام رو بستم. 
نمیدونم خواب چی دیدم. اما ماجرا دعوا بود. یکی داشت سر من داد میزد و نمیدونم چی شد که منم شروع کردم داد زدن و یا ابولفضل چه دادی میزدم من!!! من کلا از سروصدای بلند می‌ترسم و از هرگونه اخلاف صداداری سعی میکنم دوری کنم. اینکه جلو چشم خودم در خواب داد می‌زدم واقعا چیز ترسناکی بود و خداوند نیاره اون روزی رو که من صدام رو بلند کنم. هیولام برای خودم. 
چشمام رو باز کردم. ساعت 8. آندره و کتیا تو آشپزخونه سروصدا میکردند و رادیو روشن کرده بودند. به خودم گفتم پاشو برو دوش بگیر برو سرکار. 
به دلیل نامعلومی چشمم رو بستم. 
ساعت 11 چشمم رو باز کردم. 
شت شت شت شت شت. 

اومدم سرکار. 

Wednesday, September 24, 2014

خبر فوت دوم

یه روز یکشنبه بود و کسل و ولو تو تختم دراز شده بودم و فکر میکردم که آیا باید دانشجوی منضبط و مرتبی باشم و برم آزمایشگاه کارهای عقب‌مونده‌م رو انجام بدم یا ایرونی تیز باشم و بگم ویکنده و تعطیلی آخر هفته‌س و من میمونم خونه. 

مسج اومد از یکی از دوستهام که با خانمش بروکسل هستند و خانمش هم 7 ماهه بارداره. همین یک ماه پیش ایران بودند و تازه برگشته‌ند. محتوای مسج؟ "سلام فلانی. پدر همسرم فوت کرده و من هنوز بهش خبر نداده‌م. می‌ترسم خبر بدم بهش بدحال شه و میخوام مطمئن باشم که اگر چیزی شد میتونیم برسونیمش بیمارستان. میشه با ماشین بیای پیش ما؟"

من یه مقدار گرخیدم و دیدم باید اولا برم حموم و بعد هم باید یه چیزی بخورم و حداقل یه ذره هم کار کنم و ضمنا باید برم خرید نون و میوه و یه یک ساعتی هم راه دارم تا بروکسل و گفتم آقا من حدود 6 میام. 

6ونیم رسیدم خونه‌شون (مرامی سعی کرده بودم به موقع برم). دخترک شاد و خندون بود و با گربه‌ش بازی می‌کرد و عکس سونوی 3بعدی رنگی بچه‌ش رو نشونم داد. میدونستین الان سونوی سه بعدی و رنگی می‌گیرن؟ قیافه‌ی بچه توش معلومه. یه‌کم ترسناکه که انقدر میشه بچه رو دید. اما از یه طرف بانمک هم هست. بچه‌هه دهنش رو باز کرده بود و کلا بامزه بود. احوال‌پرسی‌ها انجام شد و بعد قرار به خودن شام شد. فکر کنم همسرش ترجیح میداد که خانمش غذا خورده باشه که یهو فشارش نیفته. شام رو هم خوردیم. این وسط یکی دوتا پیغام وایبری به همسرش رسید و آقاهه زود جوابشون رو داد و جمعش کرد. 

شام تموم شد و داشت دیر میشد و من نمیدونستم بالاخره کی قراره روح دوستمون رو قیچی کنیم. 

شوهرش بهش گفت میشینی لطفا؟ دوست ما هم سرخوش میگفت آره میام الان. شوهرش دوباره گفت نه ببین بیا بشین. خلاصه زنش رو کنار خودش نشوند و بهش گفت ببین من الان یه چیزی بهت میگم که تو باید قوی باشی و صبور باشی و دوستمون بلافاصله گفت "بابام مرده؟"
روح گاهی مواقع باهوش میشه. شایدم حالا همینجوری حدس زده بود. 
سوال بعدی "بابام مرده؟ چه جوری مرده؟ از کوه افتاده؟" (باباش کوهنورد حرفه‌ای بود و جوون‌های زیادی رو هم با خودش کوه می‌برده و خلاصه آدم کوه بوده)
روح واقعا باهوش شده بود و ماجرا رو عملا حدس زده بود.

شوهرش گفت که نمیدونه دقیقا چی شده اما خبر از تهران رسیده که اوضاع خوب نیست. روح قیچی شد. یه آدمی که تا دو دیقه پیش شاد و سرخوش بود یهو زد زیر گریه و بعد تماس با تهران و خبر بیمارستان.

من نمیدونستم چقدر باید بمونم. شاید دلش بخواد شوهرش رو سفت‌تر بغل کنه و من با یه لیوان چای نشسته‌م گربه‌شون رو ناز میکنم و بربر نگاهش میکنم. شاید دلش میخواست فحش بده به دنیا و ملاحظه‌ی یه آدم اضافه تو خونه‌ش رو می‌کرد. دوستم باباش رو از دست داده بود و ضمنا بخاطر بارداریش نمیتونست بره ایران که تو مراسم شرکت کنه. عملا خداحافظی با باباش همون موقع بوده که بوسش کرده و گفته بابا جان ما دیگه رفتیم. یه نیم ساعت اینطورا موندم و بعد جمع کردم رفتم. یعنی اولش تو ماشینم نشستم و یه مقدار گریه کردم و یه مقدار ترسیدم که اگر سر خودم بیاد چیکار میکنم و بعد رفتم خونه. 

دوستم یکی دو روز بعد یه نوشته برای باباش گذاشت تو فیس‌بوک. بله آقا جان. فیس‌بوک هرچقدر هم ضایع و بد و جای بیخود. اما حداقل یه جاییه که آدم میتونه ببینه فلانی حالش خوبه یا نه. 
نمیدونم اشاره به متنی که نوشته چقدر کار خوبیه یا نه و نمیدونم ناراحت میشه یا نه اگر من اون رو اینجا بنویسم. اما متنه برای من یه چیزی شبیه ترکه آلبالوی ناظم‌ها تو کتاب‌ قصه‌ها بود. صاف وسط متن میاد و رو فکرت می‌شینه و بعد از اون دیگه یه آدم ترکه خورده‌ای. 

تو متن نوشته بود که بابا جان کاش بهت گفته بودم مواظب خودت باش. و بعد توضیح داده بود که چه اتفاقی افتاده. باباش از یه جای مسیر کوه‌نوردی. تصمیم می‌گیره که بیشتر نمیتونه بره جلو و عزم برگشتن میکنه و تیم همراه‌ها میرن بالا. باباش در حال برگشتن میره روی یه یخچالی و ظاهرا مسافت قابل توجهی رو سقوط میکنه. دنده‌ها میشکنن و شش‌ها سوراخ می‌شن. حدود 8 ساعت ته اون جایی که سقوط کرده باقی میمونه. (فکرهای من: آیا اون هشت ساعت رو رنج کشیده؟ کاش رنج نکشیده باشه. کاش یه ضربه به سر خورده باشه و تموم مدتی که شش‌ها در حال خون‌ریزی بوده‌ند بیهوش بوده باشه. باباش تو عکس‌ها خیلی مهربون بود. از این آقا مهربون‌ها که سبیل سفید دارن و تو کوه به جوون‌ها میگن خدا قوت و یهو باعث میشن آدم خوشحال بشه) تیم امداد هم 18 ساعت طول میکشه تا برسه و پیداش کنند. 

ظاهرا طبیعت با آدم‌های ورزشکار خشن‌تر تا میکنه. اون از دایی‌م و این هم از بابای دوستم. 
بله میشه روضه خوند که خب تنهایی نباید برمی‌گشت و چرا بیسیم نداشت و چرا اینجور چرا اونجور. 
ولی عملا دنیا اینجوریه.
دنیا چیز عوضی‌ایه که وقتی یه بچه تو راه داری و مامان بابات دو ماه دیگه می‌بیننش و قراره همه خوشحال شن میزنه روحت رو قیچی میکنه.



خبر فوت اول طی این چند وقت

دیشب خواب دیدم بابام مرده. در واقع نمی‌دونستم که بابام خودکشی کرده یا مرده. در به در به همه‌جا می‌زدم و از آدم‌ها می‌پرسیدم که چی شد و همه چیز رو می‌ذاشتم کنار هم و سعی می‌کردم کشف کنم که بالاخره بابا مرد یا بابا خودش رو کشت. مستاصل بودم و تو خواب داد می‌زدم که من نمی‌خوام بابام بمیره. چرا بابام مرده. من میخوام بابام زنده باشه. فکر کنم اثر مستقیم مرگ‌های این چندوقت اخیره.

طی چندتا پست اخیر خبرهای فوتی که این چندوقت بهم رسیده رو احتمالا شرح خواهم داد. آدمهایی که فوت کرده‌ند هیچ کدوم آدمهای نزدیک من نبوده‌ند. اما هرکدومشون یه خراشی به روح سوسول من انداخته‌ند و من هنوز دارم سعی میکنم با ماجراها کنار بیام.

بهتون گفته بودم که یکی از دانشجوهای دکترای ایرانی اینجا رفت ایران و مرد؟ یعنی اولش خبر رسید که مرد و بعد خبر رسید که گویا کشته‌نش. بله. همینقدر سینمایی و یک‌مرتبه. 
 دو هفته قبلش باهم رفته بودیم اینجا کایاک سواری و من و این پسره تو یه کایاک بودیم. پسر گلی بود. مودب و محترم و بامزه. تو ایران دکترای فیزیوتراپی گرفته بود و اینجا kinesiotherapy میخوند. این کینه‌زیوتراپی یه چیز جدیدیه که خود بلژیکی‌ها هم زیاد میخونن و از فرانسه هم میان اینجا میخوننش. چون اگر تو فرانسه باشی باید کنکور بدی براش ولی تو بلژیک ورود به دانشگاه (غیر پرشکی) بی‌آزمون و انتخابه. صاف ثبت‌نام میکنی و میای سرکلاس. بعد از مقطع دکترا هم می‌تونی مطب خودت رو بزنی.
خلاصه پسره درسش رو خوب خونده بود و بورسش رو گرفته بود و سال آخر دکترا بود و این اخیر تو فیس‌بوک یه شعر گذاشته بود به زبان مادری گیلکی‌ش و نوشته بود که دلش برا خونه تنگ شده. 
آقا دور روز بعد من دیدم مردم دارن رو دیوار فیس‌بوکش پیغام می‌ذارن که فلانی روحت شاد. من ترسیده و وامونده مسج زدم به دوست مشترک که آقا جریان چیه. یه چندین ساعتی طول کشید تا جوابم رو داد و بعد پیغام داد که جنازه‌ی فلانی رو لخت و بی‌لباس از خزر از آب گرفته‌ند و سردخونه تو شمال خراب بوده و منتقل کرده‌ند تهران. خلاصه پیش خودمون فکر کردیم که کار خدا رو نگاه. بچه‌ی شمال که با دریا بزرگ شده زندگیش رو تو دریا از دست میده.
تو دانشگاه براش مراسم گرفتند و خداوکیلی مراسم خیلی مرتبی بود. هرکس میومد یه خاطره‌ای می‌گفت و استاداش هم اومدند حرف زدند و از بامزگی پسره گفتند و این‌که آبجوی duvel دوست داشت (خیلی آب‌جوی تلخ و سنگینیه) و اینکه دست به دانلودش خوب بوده و هر نرم‌افزار و کتاب و مقاله‌ای میخواستند این ظرف سه سوت پیدا میکرده و اینها این توانمدنی رو iranian super power اسم گذاشته بودند. 

تو مراسم که بودیم خانواده‌ش یکی دوتا تماس از ایران گرفتند و تو حرف و صحبتا معلوم شد طرف اصلا فوبیای آب و دریا داشته و بچه بوده یکی جلوش غرق شده و اصلا پا تو دریا نمی‌ذاشته و اتفاقا از خزر هم می‌ترسیده. حرکت بعدی این بود که یک دفعه بچه‌ها دیدند طرف تو وایبر آنلاین شده و delivery پیغام‌ها داره میره. بعدا معلوممون شد که پلیس موبایل طرف رو پیدا کرده و الان گوشی رو روشن کرده‌ند. حالا موبایل از کجا پیدا شده؟ لباس‌های طرف و موبایلش تو یه گونی یه گوشه‌ی شهر پیدا شده. انگار که یکی لختش کرده باشه و بعد انداخته باشنش تو آب. 

خاک‌سپاری تو شمال خیلی زود انجام شده. چون اولا بدن رو تو سردخونه نمی‌شه نگه‌داشت و ضمنا خانواده‌ی عزادار میخواستند سریعتر خاک‌سپاری آبرومند انجام بشه. قسمت بعدی‌ش هم این بوده که جنازه بشدت آسیب‌دیده و ورم کرده بوده در اثر شناور بودن طولانی مدت تو آب و خلاصه اصلا چیزی ازش معلوم نبوده که حالا بیای تست بگیری که ضربه به سر خورده یا با حلالی چیزی بیهوش شده و این حرفا. 

همینقدر ساده یه نفر مرد. دوست‌ها باورشون نمیشد و یکی می‌گفت نکنه خودکشی کرده (که البته من فکر میکنم اینکه لباسات رو بکنی تو گونی و شوت کنی به جا و لخت راه بری تا برسی تو دریا و بعد صبر کنی تا غرق شی تو آب خیلی روش آسون و قابل انجامی تو ایران واسه خودکشی نباشه). یکی دیگه می‌گفت نکنه چندتا زورگیر دیده‌ند یه جوون از اروپا اومده و فکر کرده‌ند که لابد خیلی پول داره و بریم بزنیمش پولاش رو بگیریم. یکی دیگه می‌گفت نکنه برنامه عشق و عاشقی بوده و یه لات و لوتی دیده رقیبش از خارج‌ اومده و بریم حالش رو جا بیاریم و یهو وسط درگیری دیده‌ند که طرف مرد و یه جوری از شر جنازه راحت شده‌ند. 
آره خلاصه. تئوری‌ها و فکرها و خیال‌ها همینقدر سینماییه. باورتون میشه یکی همچین بلایی سرش بیاد؟ همینقدر ساده؟ من باورم نمیشه. 

میدونین از چی بیشتر لجم میگیره؟ از اونایی که بلافاصله میگن "لابد یه چیزی بوده". بقیه‌ی ایرانی‌هایی که تو این شهر من هستند اصلا طرف رو نمی‌نشاختند و از اینکه من رفته بودم مراسم خبر شدند که چیزی شده. ازم پرسیدند که جریان چیه و من گفتم طرف مرده. یهو همه هارهارهار خنده. خنده داره؟ نه واقعا خنده‌داره؟ چرا واکنش اولیه‌ی آدم‌ها به مردن هرهر خنده‌س؟ گفتم آره کسی نمیدونه که چه بلایی سرش اومده و یکی تئوری داد که "تقصیر پسره‌س. گه خورده شب از خونه‌ش رفته بیرون." من و میگی.. واقعا برام باورنکردنی بود. یکی مرده. اونم نه تروتمیز و راحت. معلوم نیست راحت مرده یا درد کشیده یا چقدر ترسیده. اونوقت یه عده نشسته‌ند میگن خب گه خورد رفت بیرون. گفتم بابا پشت‌سر مرده حرف نزنین. ما نمی‌دونیم چی شده. همون یارو گفت اگر من مردم هرچقدر دلتون میخواد پشت سرم حرف بزنین. دوباره هارهار خنده‌ی جمع.

شاید اینجوریه چون اتفاق خیلی سینمایی و باورنکردنیه و عکس‌العمل‌ها هم همینقدر کاریکاتورگونه‌س. اگر می‌گفتم آره پسره سکته کرده شاید برخورد بهتری می‌کردند. 

جدیدا دارم یه چیزایی رو حالی خودم می‌کنم. یه چیزایی مثل اینکه الزاما اتفاق بد برای آدم‌های بد نمیفته. مثلا وقتی یه بی‌خانمان می‌بینم مستقیم فکر نمیکنم که چشمت کور. اون موقع که من درس میخوندم تو با دوستات داشتی شات شات الکل می‌زدی بالا و پارتی میکردی و درس نمیخوندی، حالا بچش دور روزگار رو. 

اینکه یکی اینقدر مفت و مسلم فوت کرده و غم‌انگیزترین قسمتش اینه که به جای اینکه فکر کنیم ای بابا فلانی دیگه پیشمون نیست مستقیم فکرمون میره به پلیس‌بازی که فلانی چطوری مرد؟

ضمنا هنوز هم درک نمیکنم که چرا واکنش اولیه به مرگ و آسیب هرهر خنده‌س. 

Sunday, September 21, 2014

من ذاتا فروشنده نیستم

​آندره هم‌خونه‌ای ابله‌م رفته مودم رو عوض کرده. دیده مودم جدید اومده تو بازار و هوس کرده مودم جدید رو مجانی بگیره که به تلویزیون فلان اینچ‌ تو اطاقش سیگنال بیشتری برسه  این حرفا. چه‌جوری مودم رو عوض کرده؟ زنگ زده شرکت خدمات دهنده‌ی اینترنت. از تو ماشین. به یارو گفته مودممون خرابه. طرف گفته اینکار رو بکن. اون کار رو بکن. این الکی در حالیکه برف‌پاککنش رو میزده که بارون‌ها بره می‌گفته که کردم ولی هنوز خرابه. نمیشه. آخرش طرف گفته که جناب مودم قدیمتون رو برای ما بفرستید و مودم جدید رو تحویل بگیرید. مودم جدید یه روز جمعه اومد. خونه‌ی ما ۳ طبقه‌س. مودم طبقه‌ی همکفه چون نمیدونم چرا باید به خط تلفن وصل شه و فقط اونجا پریز تلفن داریم. وگرنه عاقلانه‌ش این بود که بذاریم طبقه اول. خلاصه به بالاترین طبقه هیچ‌وقت سیگنال نمی‌رسید. کتیا و مونیا همیشه میومدند پایین واسه کاراشون. من و آندره طبقه اول هستیم و من تو اتاقم میموندم. تماس‌های طولانی وسط روز و نصف شب به تهران و استرالیا و کانادا و امریکا و غیره باعث میشه که ترجیح بدم تو اتاقم باشم موقع حرف زدن. حالا الان که مودم عوض شده سیگنال اتاق من به فنا رفته. یه صفحه‌ی الکی یوتیوب صدسال طول می‌کشه تا باز شه. هرکار میکنم ویکی‌پدیا باز کنم نمیشه. بعضی موقع‌ها هم سیگنال به راهه و میشینم سریال میبینم. اما عمده مواقع سیگنال به خاک سیه نشسته.
حالا یکی دوبار به آندره گفته‌م که آقا سیگنال تو اتاق من جواب نیست. هردفعه خیلی راحت و بی‌تفاوت میگه من تعجب میکنم که سیگنال نداری. چون تو اتاق من تلویزیونم که به اینترنت وای‌فای وصل نمیشد الان کاملا وصله و ضمنا مونیا میگه که اون روز سیگنال داشته (حالا مونیا یه روز سیگنال داشته بدبخت. بقیه موقع‌ها میاد پایین و اصلا بالا رو امتحان نمیکنه) . خلاصه داشتم فکر میکردم که اگر موقعیت مشابه بود و من مودم رو عوض کرده بودم فقط سر اینکه حال کرده بودم مودم تازه بگیرم و یکی بهم می‌گفت آقا من سیگنالم کمه شب خوابم نمی‌برد. واقعا شب خوابم نمی‌برد و فکر می‌کردم من چه آدم خودخواهیم که مودم رو عوض کرده‌م فقط برای دل خودم و بقیه در رنج هستند. دقیقا احساس عذاب وجدان می‌کردم. الان هرچی سیخ به آندره میزنم خیلی راحت میگه برو تو network settingت بقیه نتورک‌ها رو پاک کن. دوباره وصل کن. نمیشه تو سیگنال نداشته باشی. حتما درست میشه. اصلا به هیچ وریش نیست.

این نوع نگرش و برخورد تو دکترا گرفتنم هم مشهوده. آندره داره دکترای حقوق میگیره. هرکاری رو با فک زدن راه می‌ندازه. میگه همه‌چیز قابل negotiate (چی بگیم؟ چانه‌زنی؟ بحث؟) کردنه. به عنوان مثال اگر عضو مجموعه‌ی علمی دانشگاه باشی (جزو دانشجوهای دکترا یا پاست داک باشی یا استاد و تکنیسین باشی) میتونی بری فلان بیمارستان که مال دانشکده پزشکی دانشگاهه و درمانت تخفیف خواهد داشت. اما این به شرطیه که دانشگاه بهت حقوق بده. این شرط رو هیچ‌جا ننوشته‌ند و قانون خیلی ناواضحه. اما عملا زنگ که میزنی اینور اونور میگن که ما نمی‌دونم و حالا شاید شد شاید نشد و میره تو پاچه‌ت. حالا آندره چیکار کرده؟ رفته فلان بیمارستان. گفته زانوم درد میکنه. بهش گفته‌ند کارت دانشگاه رو بده. آندره هم مثل من بورس وزارت علوم بلژیک رو میگیره پس حقوقش از دانشگاه نمیاد. گفته کارتم همراهم نیست. طرف گفته که ای بابا نمیشه و آندره یه یکربع سخنرانی کرده و میگه که ego ش رو pat  کردم و بهش گفتم که شما هرکار بخوای میتونی بکنی و من براتون لینک پیج شخصیم رو در دانشگاه براتون میرستم که شما ببینید من عضو دانشگاهم. طرف هم گفته که خب باشه. به این ترتیب الان آندره ۴ ماهه که هر ماه یه تزریق تو مفصل زانوش میکنه و هزینه‌ها هم فرستاده میشه برا دانشگاه. من اومدم برا معده‌م حرکت مشابه رو بزنم. طرف گفت از طرف دانشگاه باید نامه بیاری که تو عضو بخش علمی دانشگاه هستی. زنگ زدم دانشگاه و طرف گفت ببین میدونم عضو هستی‌ها. اما نمیتونم همچین نامه‌ای بهت بدم.
بعضی موقع‌ها فکر میکنم تو زمینه‌ی چونه زدن و خلاصه فروختن یه علم یا یه چیزی ناتوانم. خودم رو می‌ذارم جای طرف مقابل و حق میدم که طرف بگه این آشغال چیه داری میندازی به من به جای پروژه. بعد خودم از طرف بابت اینکه وقتش رو گرفتم عذرخواهی میکنم. آقا ببخشید اینقدر چرند بافتیم براتون. این پروژه نشدنیه. ما همینجوری نوشته‌ایم که بودجه بگیریم. اما اگر شما این بودجه رو خرج خرید مدادتراش کنید شاید اثربخش‌تر باشه. موفق باشید و خداحافظتون.

حالا همه این قصه‌ها به کنار. هنوز مقاله‌م رو ننوشتم. یه چیزی تو مایه‌های ۳ صفحه نوشته‌م و باید نزدیک به ۲۰ صفحه دیگه بنویسم که یه چیز قابلی از آب دربیاد. هرچی می‌نویسم احساس میکنم چرند و بی‌ربطه و در نتیجه ساعت‌های زیادی رو تو رخت‌خوابم می‌گذرونم. در حالی که از همه‌چیز در دنیای بیرون می‌ترسم. قبلا که ایران بودم ترسم کمتر بود. جا پام سفت بود. احساس می‌کردم شاگرد خوبی هستم. هرکار بخوام می‌تونم بکنم. حتی در بدترین روزهای بدهی و امتحانم فکر میکردم که من از این لجن خودم رو می‌کشم بیرون. خراب کرده‌م؟ درستش میکنم. اشتباه کرده‌م؟ درستش میکنم. باید پول دربیارم؟ درستش میکنم. نباید شاگرد اولی‌م رو از دست بدم؟ درستش میکنم. ۳ تا گزارش ۱۲ صفحه‌ای رو باید تو یک شب بنویسم؟ باشه. شب نمیخوابم می‌نویسم. ۳ تا امتحان دارم تو دو روز؟ باشه شب نمی‌خوابم میخونم و می‌رم امتحان میدم. اما الان فقط دلم میخواد زیر یه کپه لحاف جمع بشم و داد بزنم ولم کنین. من هیچکار نمیتونم بکنم. از من هیچ توقعی نداشته باشین. من یک شکست‌خورده‌ی بزرگم و تمام.

بیاین من رو دلداری بدین. جزو مواقعیه که احساس تنهایی در دنیای بزرگ و ترسناک می‌کنم و ضمنا همین فردا ساعت ۱۴ با استادام قرار دارم و رسما هیچ‌کاری نکرده‌م و می‌ترسم استادام بهم بگن برو گم‌شو و دیگه پیدات نشه. 

Sunday, August 17, 2014

همچنان دکترا

پلو داره دم میکشه. ۱۶۰ گرم برنج گذاشته‌م بپزه که تو ۳ وعده بخورمش. اگر بتونم بکشونمش به ۴ وعده آدم موفق و رژیم‌بگیری هستم. کف قابلمه هم کنجد ریختم که مثلا ته‌دیگ سالمی داشته باشم و نمیدونم اصلا ته‌دیگ می‌بنده یا نه. این آخر هفته استکلهم بودم و جاتون خالی بسیار جای زندگیست. اونایی به فکر اپلای مپلای هستند و میخوان تو اروپا برای طولانی مدت موندگار بشن واقعا به سوئد و نروژ فکر کنند. از سرمای زمستونش هم ظاهرا نباید ترسید. والا دما همچین فرقی با اینجا نداشت طی دو سال گذشته. با دوستم که نروژ بود وقتی حرف میزدم همیشه ۶ درجه از ما کمتر بودند. بله من میفهمم تو سیاه زمستون خیلی فرقه بین -۶ و ۰ . اما آخرش که چی؟ حداقل وقتی برف میاد کسی اونجا غافلگیر نمیشه. خیابونا رو زود میان تمیز میکنن. مترو مختل نمیشه. ایستگاهای مترو به خوبی ایزوله زده از سرما و خلاصه آماده‌ند برای سرما. بلژیک چی؟ کلا غافلگیری. گرم میشه میگن وااای چقدر گرمه همه غافلگیر. آمار گرمازده‌ها بالا. سرد که میشه میگن غافلگیر شدیم برف اومد قطار تعطیل. 

خلاصه اونجا که بودم با خودم فکر میکردم که عجب خریتی کردم و پی‌اچ‌دی رو تو سوئد نگرفتم. البته این که قرار شد من پی‌اچ‌دی بخونم هم اینجوری بود که مسترم تازه تموم شده بود. کارت اقامتم داشت به انقضاش نزدیک میشد و اگر چیزی همون موقع‌ها پیدا نمیکردم باید برمیگشتم ایران. استادام گفتند میخوای دکترا بخونی؟ منم دیدم خب اینجوری دستم یه جا بنده. الکی الکی گفتم بخونیم. بله بهترین انتخاب در زمان خودش بود. اما اگر یه ذره میدونستم چقدر بعدا احساس خواری میکنم بابت اینکه پروژه‌هه هیچ پیشرفتی نکرد و بعد ۳ سال هنوز یه دیتای درست حسابی ندارم دمم رو میذاشتم رو کولم و یه جوری فکر دکترا خوندن تو یه جای دیگه رو میکردم. 

دروغ چرا، خجالت میکشم به جون شماها خواننده‌های محترم غر بزنم بابت پروژه‌م. آدم چقدر غر بزنه و ناله کنه. بالاخره پروژه‌هه تو دامن منه و باید یه کاریش بکنم دیگه. اما واقعا خدا نصیبتون نکنه اون احساس درموندگی رو که من در مورد پروژه‌م میکنم. عملا از سال دوم داریم سعی و خطا میکنیم. ذره‌ای علم پشت کاری که میکنیم نیست. استادا میگن برو اینو امتحان کن. میرم امتحان میکنم. جواب داد؟ نه. چرا؟ نمیدونیم. بعد میگن خب اینجاش رو عوض کن. امتحان کن. جواب داد؟ نه. خب پس یه چیز دیگه رو امتحان کن. اونوقت بعد از ۴-۵ بار عوض کردن پارامترهای مختلف که خود استادا بهم گفته‌ند انجامش بده یهو استاد اقاهه برمیگرده میگه که تو نمیتونی همینجوری پارامترا رو عوض کنی. باید پلن داشته باشی. خب مرتیکه خودت گفتی عوض کن. اگر نمیکردم هم دور هم میشستیم اسلاید‌ها و کاغذها رو نگاه میکردیم و میگفتی i don't know that's strange. 

واقعا احساسات دوگانه دارم در مورد پروژه‌م. دوستم می‌گفت بعضی موقع‌ها رفتارت شبیه تیم فوتبالی میشه که دقیقه ۱۰ گل میخورن و خودشون رو می‌بازن و کاتوره‌ای و بی‌نظم بازی میکنند. بیراه نمیگه. عملا ارزش شخصیتی و ارزش کاریم رو در این میبینم که این پروژه رو به یه سرانجامی برسونم. و خدا میدونه که این اصلا ممکنه یا نه. گاهی فکر میکنم خدا از اون بالا نگاه میکنه و من مثل یه مورچه‌م که میخوام یه قالب بتن آرمه رو تکون بدم. حال آنکه اصلا اون تیکه بتن رو نباید تکون داد و باید از کنارش رد شد و رفت یه جا دیگه. یادمه یک سال و خرده‌ای پیش به استادام گفتم که آقا این به جایی نمیرسه و اونا گفتند نه. پروتئین رو که نگه می‌داریم چون کل collaborationمون با فلان دانشگاه (که هنوز هیچ کاری این دوتا دانشگاه با هم نکرده‌ند) بر اساس این پروتئینه. گفتم سیستم رو از لوله بکنیم کپسول. و گفتند نه و ما هنرمون اینه که لوله درست کنیم (که البته واقعیتش اینه که شرکت spin off آزمایشگاه ما تولید کننده‌ی  tepmlate پایه‌ی اون لوله‌هاست و طبعا اگر خودمون محصولات خودمون رو نخریم پس کی بخره و این حرفا) بعد من گفتم که آقا من یه چیزی میخوام که چهارتا عدد از توش در بیاد و این پروژه همه‌ش شده کیفی و عکس فلورسنت و گفتند خب بیا بهمان کار رو بکن. و من ساده فکر میکردم که واهاهای نعمت به سرم ریخته. ۶ماه تست گرفتن نشون داد که سیستممون واسه آنالیز همچین چیزی خیلی نازک و باریکه و دستگاها قابلیت اندازه‌گیری رو ندارند و من عملا noise آنالیز میکردم. فکر میکنم که دیگه چه زوری بود که باید میزدم که نزدم و چه کاری باید میکردم که نکردم که اینجوری شد؟

نتیجه اینکه از اولای تابستون امسال کار رو شل گرفتم. صبح ساعت نمی‌ذاشتم. هروقت بیدار میشدم تازه قرص تیروئیدم رو میخوردم و باید نیم ساعت ناشتا سر میکردم که میشد نیم ساعت چرت اضافه. بعد تا جمع کنم و برم میشد ساعت چند؟ ۱۰و نیم. یعنی رفیقتون هر روز ساعت ۱۱ تشریف می‌برد سرکار. همکار چینی‌م که هر روز از ۸ونیم اونجاس هم اولا بهم میگفت حالت خوبه؟ و این آخرا دیگه پسره توجیه شده بود که من دیر میام و سلام میکرد و میرفت دنبال کارش. 
سه‌شنبه میتینگ دارم با استادام و ۳ تا دانشجوی دیگه واسه مقاله. باید تا اون موقع تموم عکس‌هایی که میخوام تو مقاله بذارم رو معلوم کنم. شمای کلی مقاله رو بکشم. بگم که تو هر قسمت چی میخوام بگم و نتایج آقای دامین رو چطور میخوام به خانم اورلی ربط بدم و چطور نتایج دانشجو چینیه مثل معجزه‌ست حال آنکه نتایج من مثل شیربرنج وارفته‌ست. 

همین الان متوجه شدم که در حال نوشتن اینا انقدر دندونام رو به هم فشار دادم که فک‌م درد گرفته. امروز دوبار احساس کردم که از استرس هرچی تو معده‌م هست رو بالا میارم. حالا چی تو معده‌م بود؟ هیچی. آب. دوباره آب بالا آوردم و دوباره برگشتم سر کارم. 
باید شروع کنم به مقاله‌هه فکر کنم. اما انقدر ازش میترسم و انقدر فکر میکنم که از پسش برنمیام که ترجیح میدم فرار کنم و برم یه گوشه قایم شم. بله الان خواننده‌ی باهوش میاد و میگه تو که ۱۰ تا پست قبل گفته بودی وای وای من مقاله میخوام. چی شد پس؟
خب حقیقتش اینه که من واقعا مقاله میخوام. اما چیزی که مجبور نشی توش دروغ بگی. یا ماست سفید رو بگی صورتیه. 

حالا همه اینا به کنار. یه چیز دیگه بگم؟ خیلی تنهام. توی لب کسی باهام حرف نمیزنه. یعنی هم آفیسی‌هام که پسر چینیه‌س و دختر اوکراینیه. پسر چینی‌هه واقعا انگلیسی بلد نیست و کسی جز سلام و خدافظ حرفی باهاش نمیزنه. خودش هم فقط با بقیه‌ی چینی‌های لب حرف میزنه. دختر اوکراینیه هم یه جوری همه‌ش عصبانیه. اونم یه پروژه‌ی بد به پستش خورده و به اندازه‌ی من ناراحته اما ناراحتیش رو نشون میده. یهو دفترش رو میکوبه رو میز. یهو در رو میزنه به هم. کامپیوترش کار نمیکنه یهو بلند داد میزنه و میگه اه. با استادا هم حرف میزنه کلا در حال attack کردنه. هیچ کس برخورد خوبی باهاش نداره و اونم گاهی میاد که چمیدونم فلان فرم شهرداری رو کی باید بدیم و من میگم فلان موقع و اون میگه اوکی. یا مثلا حرف علمی میشه یهو میاد یه چیزی می‌پرسه. من یه جوابی میدم. میگه نه اینطوری نیست. باید یه‌طور دیگه باشه. من با عقل خودم فکر میکنم و بنظرم میاد که نه‌ها... همونیه که خودم گفتم. اما چون حال ندارم باهاش بحث کنم و می‌ترسم باهام دعوا کنه می‌گم آره همونه ببخشید. 
شده‌م احمق لب. حالا ممکنه اصلا اینطور نباشه. اما احساس خودم اینه. گذشت اون دوران دانشجوی محترم شاگرد اول/دوم. الان دقیقا یه گیجی هستم که از بس فر خورده‌م دور خودم به هیچ چیزی که به فکرم می‌رسه دیگه اطمینان ندارم. هر خری هرچی میگه با خودم فکر میکنم که شاید درست بگه. تو از کجا میدونی.
اون روز توی راهرو با چندتا پست‌داک حرف زدم و پرسیدند اوضاعت چطوره گفتم خوبم. یکی گفت قیافه‌ت که خوب نیست. راستش رو بگو و گفتم آره وضع اینه. بعد هرکدومشون گفتند که آره ما هم خیلی سختی کشیدیم و سال اولمون هیچ دیتایی نداشتیم. بعد گفتم بابا من سال سومم. بعد همه‌شون یهو آه بلندی کشیدند و یکی گفت ببین یه مقدار هم مسئولیت استاده که یه پروژه‌ای تعریف کنه که بشه انجامش داد. ولی بعضی استادا نمیکنند این‌کار رو ظاهرا. خب من چی می‌گفتم تو این شرایط؟ یه اوهوم کردم و همین. مات. ساکت.

چیز دیگه‌ای که نگرانم میکنه اینه که ماها عملا اولین خارجی‌های این لب هستیم. تا قبل ما همه فرانسوی بودند و بلژیکی. خبری از مکزیکی و ایرانی و چینی و اتیوپیایی نبود. اولین دانشجوی اینترنشنالمون که فارغ‌التحصیل شده اوضاع خوبی داشت و پروژه‌ش خوب پیش رفت. از یه جایی اومدند باهاشون مصاحبه که تو اخبار پخش شد و این حرفا. اما اونم تو یه لب دیگه‌ای وابسته به لب خودمون کار پیدا کرد. اصلا جای دیگه براش کاری پیدا نشد و اونم گفت همین هست و من دیگه زنم اومده پیشم و میرم همونجا. نفر بعدی دیانا‌ست که مکزیکیه و هنوز دفاع عمومی‌ رو نکرده (ما یه جلسه دفاع خصوصی داریم و اگر تایید بشه میری دفاع عمومی) دیانا هنوز هیچ کاری پیدا نکرده و میگه لابد باید برگردم مکزیک. نفر بعدی هم منم و اوکراینیه و بعد ما چینیه. هیچ عاقبت واضح و روشنی درکار نیست که با خودت بگی مثل فلانی میشم.

از تنهایی می‌گفتم. بین ایرانی‌های تو شهرمون که سرجمع میشیم ۷ نفر هم هرکی منو میبینه میگه خب پروژه‌ت از گل دراومد؟ و من لبخند میزنم و یا میگم ای بدک نیست (که طرف زبونش رو دراز نکنه و قصه بگه برام) یا میگم نه همون وضعه. دیگه به یه جایی رسیده‌م که دانشجوی دانشگاه آزاد واحد فلان شرستان که لطف کرده ادمیشن گرفته و اومده اینجا واسه من روضه میخونه که تو باید مطالعه کنی. تو باید با استادات مبارزه کنی. پس‌فردا موقع دفاع استادا پشتت رو خالی میکنن و تو بدبخت میشی. با هیچ‌کدومشون حرفی ندارم. بهشون سر میزنم چون اگر سر نزنی و پیغام نزنی و احوال نپرسی ناراحت میشن و بهشون برمیخوره. گاهی میرم بچه‌ی این و اون رو نگه می‌دارم و اونا هم شام میدند بهم. در وضعیت فعلی حتی حال بچه‌هاشون رو هم ندارم. من اصلا نمی‌فهمم چطور تو این هاگیر واگیر بچه بزرگ میکنند. زبان فرانسوی بلد نیستند. همه‌ی برنامه‌های مهد و مدرسه‌ی بچه‌ها به فرانسه‌ست. بچه میاد تو خونه شعر فرانسوی میخونه مامان و باباهه هیچی نمیفهمن. بچه با وسایلش بازی میکنه و اینا اصلا نمیدونن بچه چی میگه. مدرسه نامه می‌فرسته و باید من رو خبر کنن که بیام نامه رو بخونم. وقت دکتر میخوای؟ فلانی جون زنگ بزن واسه من وقت بگیر. مدرسه نامه داده. فلانی جان بیا برامون نامه رو بخون. جریمه‌ی سرعت غیرمجاز اومده فلانی جان ما زدیم تو گوگل ترنسلیت این چیز رو نفهمیدیم. من درک میکنم یکی دو سال اول زبون رو نفهمی و نگیری و گیج بزنی. اما آخه بعد ۵ سال هنوز همین وضع؟ بعد گله میکنند که آره آقای فلانکی اون روزی به ما گفت شماها دیگه زشته بعد این همه وقت زبان رو بلد نیستین و ما بهمون برخورد. خب ما بچه داریم وقت زبان خوندن نداریم. خب زهرمار. بچه نداشته باشین وقتی نمیتونین بچه رو تو محیط مناسب بزرگ کنین و مراقبتش کنین. البته من احتمالا الان چرت می‌گم. هرکی حق داره هروقت می‌خواد بچه‌دار شه و بچه‌ش رو هرجوری دوست داره بزرگ کنه. یه آدم نرمال در این شرایط میگه به من چه. کمکی ازش براومد کمک میکنه و نشد کاری نمیکنه. اما من حرص میخورم. از اینکه تکلیفت معلوم نیست و میری میزایی و نمیدونی باید چیکارش بکنی. خیلی قضاوت‌گر عوضی‌ای هستم نه؟ شرمنده‌م. ببخشید. 

این چند وقت همه‌ش انگار روی یه لبه از عصبانیت و رنجیدگی و در کنارش درموندگی راه می‌رم. اون روز یه زنه تو فروشگاه چرخ دستیش رو زد به شونه‌م و واقعا دردم گرفت. برگشتم با لبخند ببینم عذرخواهی میکنه یا نه. دیدم اصلا روش اونوره و داره میره. احتمالا خودش هم نفهمیده بود که زده. بعد فکر کردم که یعنی چی؟ چطور ما لبه‌ی سبدمون میگیره به دامن یکی عذرخواهی میکنیم؟ یهو با صدای بلند گفتم HEY و اصلا کسی نگاهم نکرد و هیشکی تحویل نگرفت و یارو زنه هم رفت. اونورتر دوروبر قفسه‌ی نون سه تا بچه‌ی همسن و سال داشتند شلوغ می‌کردند و یکی موی اون‌یکی رو می‌کشید و اون یکی هم می‌خواست اتیکت یه میوه رو بچسبونه به پیشونی اون یکی. جیغ جیغ جیغ. به خدا یه لحظه میخواستم چش غره برم به بچه‌ها یا بلند بگم مادر این بچه‌ها کیه؟ (هومم... چرا مادر بیچاره؟ چرا مثلا فکر نکردم که داد بزنم پدر این بچه‌ها کیه؟)

نمیدونم چرا حالم سرجاش نیست. من که بچه میبینم بهش لبخند میزنم که فسقلی جون حالت چطوره و پیر‌ها رو میبینم بهشون لبخند می‌زنم و وامیستم تا رد شن و این حرفا الان دلم میخواد همه‌شون رو رنده کنم. 

سیتالوپرام رو خودم از ۱.۵ تا کردم دوتا در روز ببینم بهتر میشم یا نه. فلوآنکسول رو هم که هر روز یکی میخورم و دکتره گفته بود میخوای نصف کن که بعید میدونم توانایی نصف کردنش رو داشته باشم. اما هنوز خشمگین و وحشی‌ و افسرده و بی‌انگیزه‌م. انگار یکی حقم رو از زندگی درست درمون کاری و عاطفی و رابطه‌ی سالم در خانواده گرفته و من باید برم بجنگم باهاش و پسش بگیرم. انگار از دنیا طلب دارم و انقدر کوچیکم در برابر دنیا که میدونم حقم بهم پس داده نخواهد شد. 

رویای ایستاده در رنگین‌کمان نوشته که اونم داره دکتراش تموم میشه و به کار کردن فکر میکنه و بیرون رفتن از محیط آکادمیا و امید زیاد داره که کار خوب گیرش بیاد. کاش منم همینقدر که بقیه نگرش و انگیزه‌ی مثبت به کارشون دارند رو داشتم. کاش میتونستم و زورم می‌رسید خودم رو از این حال وارفته‌ای که توش هستم در بیارم و جون بکنم این یک سال و نیم مونده رو که بعدش امیدوار باشم که دنیا بهتر خواهد شد. کاش هنوز آن شرلی درونم فعال بود که با خودش فکر کنه «فردا یک روز تازه بدون اشتباه است». 

خدا عاقبتم رو بخیر کنه. 

Friday, August 8, 2014

رایان‌ایر

امروز ساعت 6 عصر پرواز دارم. از روی سایت قطارها چک کرده‌م. باید ساعت 15:24 دقیقه سوار قطار بشم که میشه به عبارتی ساعت 15:10 باید از خونه بیام بیرون. حالا چرا قطار انقدر طول میکشه؟ چون پروازم با رایان‌ایره و از یه فرودگاهی بلند میشه که رسما اون سر دنیاست. خاصیت این پروازهای ارزون همینه. فرودگاه اون سر دنیا. بار؟ فقط یک عدد چمدون ماکزیمم 10 کیلویی. حتی اگر کیف دستی و کیف لپ‌تاپ و هرچی داری باید بذاری تو همون چمدون و از گیت رد کنی. چمدون اضافه داشتن یعنی باید هم تو صف check-in وایسی هم پول بار اضافه بدی. البته صف چک-این رو من هم باید وایسم. چون پاسپورتم اروپایی نیست باید تو صف وایسم تا طرف کارت اقامت و پاسپورتم رو چک کنه و اجازه بده تو محدوده شنگن پرواز کنم. نحوه‌ی اجازه دادن هم اینه که بلیط و کارت اقامت و پاسپورت رو چک میکنه و یه مهر قرمز میزنه روی بلیط. بعد که میری از گیت رد میشی یکی ته بلیطت رو با دست میبره. ته بلیط هم پرفراژ (از این دون‌دون خط‌چین‌ها که کاغذ از اونجا بریده میشه) نداره. خود بلیط یه تیکه کاغذ آ4 است که خودت پرینت گرفتی و طرف تهش رو با دست میبره. نهایتا خیلی جال داشته باشه یه خط‌کش میذاره و از اونجا می‌بره. اون روز داشتم سایت رو چک میکردم. نوشته بود اگر آنلاین چک‌این نکنین مبلغ 70 یورو یا 70 پوند میگیریم تو فرودگاه. اگر چک‌این کرده باشی اما پرینت نگرفته باشی یه چیزی تو مایه‌های 15 یورو میگیریم. یعنی یه بدبختی که دسترسی به پرینتر نداشته باشه دم کانتر 15 یورو پیاده میشه. واسه پرینت یه دونه بلیط. اینه خاصیت پرواز‌های ارزون. تازه این پرواز رو همچین ارزون هم نگرفتم. بلیط رو دم آخر گرفتم و حسابی تو پاچه‌م رفت. اما خب اگر با پروازهای معمولی میخواستم بگیرم دو سه برابر این مقدار میشد. مسخره‌ترین قسمت بلیط گرفتنش این بود که آخرش میگه میخواین با کارت اعتباری پول بدین؟ انگار اصلا روش دیگه‌ای واسه پول دادن وجود داره. بعد تو کلیک میکنی که بلی. بعد میگه با ویزا کارت یا مستر کارت؟ بعد تو یکیشون رو انتخاب میکنی. هیچ فرقی نمیکنه. بابت پول دادن از هرکدوم از این کارتا مبلغ 5 یورو میذاره روش. خب لامصب من اگه اینجوری پول ندم بهت چه جور دیگه‌ای پول رو بپردازم؟ تو راه دیگه واسه من گذاشته‌ای که حالا 5 یورو هم می‌ذاری روش؟

مسخره‌بازی بعدی بیمه‌ست. من قبلا عادت داشتم رو همه‌چیز بیمه می‌گرفتم. بابام یادم داده بود. همیشه خودت رو بیمه کن که بعدا کسی حرف رو حرفت نیاره. بعدا با دوستهای اروپایی حرف زدم و معلومم شد که این بیمه‌ها همیشه یه اما و اگر تهش هست که در نهایت اگر پروازت کنسل شد یا کمپانی پول‌برگردونه که به همه برمی‌گردونه یا پول برگردون نیست که تو هرجور بیمه هم داشته باشی چیزی دستت رو نمیگیره. براهمین عادت بیمه گرفتن کم‌کم از سرم افتاد. حالا این دفعه تو مشخصات پرواز نوشته مبدا پرواز؟ میزنی بلژیک. یهو نوشته 15 یورو هزینه‌ی اجباری بیمه. اگر بیمه‌ی اضافی میخواین 5.99 یورو میاد روش. (یادم باشه یه روزی تو یه پستی یه فحشی به این .99 سنت بدم). خلاصه این مبلغ بیمه رو زورکی ازت میگیرن که لطف کنن مراقب خودت و مراقب بارت باشن که اگر مثل پرواز فلان سقوط کردیم یا گم شدیم مثلا کسی جوابگو باشه. چون ما 15 یورو هزینه بیمه دادیم. 

بعد مشخصات بار رو بهت میگه و میگه که اگر بارت یه ذره از این مقدار بیشتر شد یا ابعاد چمدونت از این مقدارها بیشتر بود چمدونت رو می‌فرستیم تو بار و هزینه‌ی بار ازت میگیریم. آیا میخوای الان یه هزینه‌ی جزئی برای بار بدی؟ که میشه 30 یورو اینطورا؟ اگر ندی بعدا یهو 50-60 یورو ازت میگیریما. که آدم اصولا سعی میکنه بارش رو تنظیم کنه که دچار دردسر نشه. 
بعد میگه میخواس صندلی انتخاب کنی؟ اگر انتخاب کنی بابت هر صندلی 20 یورو باید بپردازی. وگرنه ما رندوم برات صندلی انتخاب میکنیم. که آدم عاقل هم میگه اوکی. رندوم انتخاب کن. همینجوری 15 یورو 15 یورو یهو میبینی صدتا چاپید ازت. کمپانی حمال. 
راستی ازت میپرسه که خوراکی تو پرواز میخوای یا نه و اگر قبل از حرکتت خوراکی رو سفارش بدی ارزون‌تره و اگر تو پرواز خوراکی بخوای گرونتر میشه و البته آدمی که با این پروازای ارزون میخواد جایی بره فکر این رو میکنه که خوراکی‌ش رو قبلا بخوره چون تو پرواز یه لیوان آب هم دستت نمیدند. 

قسمت باحال ماجرا که بنظر من مصداق بارز کلاه‌برداریه و نمیدونم چرا هیشکی به فکرش نیست پارکینگه. تو سایت رایان‌ایر میزنه که میخواین پارکینگ رزرو کنین که ماشینتون رو در این مدت در خود پارکینگ فرودگاه بذارین و هر روز هونصد‌تا شاتل از فرودگاه به مقصد پارکینگ میره و اگر الان پارکینگ رو رزرو کنی 30 درصد تخفیف داره. اون دفعه میخواستم خبط کنم و با قطار نرم و ماشین رو بذارم تو فرودگاه (که بعدا فهمیدم شدیدا کار اشتباهیه- حالا بماند). بعد میری تو سایت فرودگاه. میبینی یه علامت قرمز گنده زده که پارکینگ فرودگاه هیچ ربطی به پارکینگی که رایان‌ایر پیشنهاد میکنه نداره و ما هیچ مسئولیتی بابت ماشین‌هایی که اونجا پارک شده‌ند نمی‌پذیریم و اصلا اون پارکینگ ربطی به فرودگاه نداره و ضمنا شاتل‌ها هم توسط فرودگاه مدیریت نمیشن. خب خود فرودگاه نمیتونه به جای همچین کاری برگرده به رایان‌ایر بگه تو غلط میکنی اطلاعات بی‌ربط میدی به مردم؟ چمدونم لابد نمیخوان نون همدیگه رو آجر کنن. بقای اون فرودگاه فسقلی دورافتاده به پروازهای ارزون توشه و بقای رایان‌ایر هم به اون فرودگاه. 

اون سری پرواز به لندن داشتم. دیدم رو بلیطم شماره صندلی ننوشته. پرس و جو و سوال و جواب و فهمیدم که ماجرا اتوبوس شمس‌العماره‌س. هرکی هرجای هواپیما که تونست میشینه. اصلا شماره صندلی وجود نداره. مثل سینماهاشون. نه تو فرانسه نه تو بلژیک تو سینما بهت شماره صندلی نمیدن. بلیط رو میگیری و بعد تلاشت رو میکنی که زود بپری توی سالن که جای خوب گیرت بیاد. اون سری به کتیا گفتم بابا تو ایران شماره صندلی میدن. گفت آره تو یه سینما تو ایرلند هم بهم شماره صندلی دادند و من خیلی تعجب کردم. ما تو فرانسه عادت به شماره صندلی نداریم. بعد گفت که فرقی نمیکنه. شماها میدویین که نفر اول تو صف باشین که جای خوب گیرتون بیاد. ما میدوییم که نفر اول تو سالن باشیم که جای خوب گیرمون بیاد. در هر صورت میدوییم. 

اون مدتی که تو گرنوبل بودم و فرودگاه لیون نزدیک بود (چقدر من اون فرودگاه سنت اگزوپه‌ری رو دوست داشتم. هروقت میخواستم از گرنوبل فرار کنم آغوش اون فرودگاه برام باز بود و اسمش هم آدم رو یاد شازده کوچولو مینداخت) با easyjet پرواز کرده بودم. اونم مثل این ryan air پرواز ارزون‌ داره. اما یه مقدار متمدنانه‌تره شرایط پروازش. حداقل پشتی صندلی به میزان 2 سانت میتونست بره عقب که یه چرتی بزنی. تو پروازم به لندن متوجه شدم که صندلی‌های هواپیمای رایان‌ایر میخ شده به هم و اصلا پشتی‌ش تکون نمیخوره. کل پرواز باید مثل ترکه انار بشینی سر جات و کش و قوس هم نمیتونی به کمرت بدی. 

همینا دیگه. خبر جدیدتر هم عرض کنم به خدمتتون که کتیا جدیدا از تلفن حرف زدن من "سلام. خوبی؟" رو یاد گرفته و راه میره تو خونه بلند بلند هی میگه "سلام. خوبی؟ خوبی خوبم. خوبم خوبی. خوبی خوبی" معنقده که خیلی کیوته. 

برم یه خوراکی بخورم تو پرواز غش نکنم. خداحافظتون باشه.