LOGO
Tuesday, November 17, 2009
حافظه‌م بدجوری داره از دست می‌ره. قبلا یک بوی عطری، صابونی، غذایی حس می‌کردم بلافاصله ردش گرفته می‌شد و یادم می‌اومد که کجا بودم و کیا بودیم و حالم چطور بود اون موقع و دوران خوشی بود یا نه.
حالا اخیرا بوی عطر می‌شنوم، هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد مال کی بود و کجا بود. دز طی 2-3 هفته اخیر، فقط 2 تا بو رو یادم اومده. یکیش یک مجموعه صابون خفن و گرونی بود که نوشته بود اسانس گیاهی‌ش طبیعیه و هزارتا خاصیت داره، چون صابون رو دست‌ساز درست کردند و این حرفا. مُردم تا یادم اومد بوی کمد صابون خونه مادربزرگم رو می‌ده. یک دفعه هم یک خانمی تو تراموا بغل دستم نشسته بود و بعد از مدت طولانی یادم اومد عطرش یکی از عطرهای قدیمی مامانمه.
هرچندوقت یک‌بار سعی می‌کنم چیزای مختلف رو دوره کنم که یادم نره. بلند بلند تو خونه حرف می‌زنم، شعر می‌خونم که مطمئن شم درست دارم حرف می‌زنم و شعرها رو یادمه.

حالا یه چیز دیگه، چند سال پیش مهمونی جایی دعوت بودیم و یکی از اقوام اومده بود، پسرش و عروسش و دو تا بچه‌هاشون (یه دختر 17 ساله و یک پسره 14 ساله) یک سالی می‌شد که رفته بودند کانادا و این خانومه بهشون اخیرا سرزده‌ بود و برگشته بود ایران.
تعریف می‌کرد که دختر خانواده اونجا داره هنر می‌خونه و تو کاراش هی بته‌جقه می‌کشه، هی صورت‌های مینیاتوری با ابروی پیوسته و از اون خورشید خانوم‌های کلاسیک می‌کشه و این حرفها.
دقیقا در همون لحظه‌ای که داشت تعریف می‌کرد با خودم فکر کردم که یا خانومه داره اغراق می‌کنه و زیادی گنده‌کرده ماجرا رو یا ماجرا واقعیه. بعد دختره چه زور بی‌خودی داره می‌زنه. که چی حالا و حالا مثلا آبی فیروزه‌ای درآوردی و موهای چین‌چین‌شکن‌شکن کشیدی واسه نقاشی‌ها. بعد مثلا تو الان واو ایرانی هستی؟ یه همچین فکرهایی. الان که اینجام کم‌کم دارم متوجه می‌شم که شاید خانومه اونقدر هم اغراق نکرده باشه و احتمال انجام این‌کار توسط دختره هم چندان بعید نیست و اون‌قدر هم بی‌معنی نیست کارش. (حتی الان یادم نمیاد اون‌موقع دقیقا به چه دلیلی فکر می‌کردم دختره داره کار بیخودی می‌کنه.) من از کانادا و امریکا خبر ندارم. از شهرهای بزرگ مثل پاریس و لندن هم خبر ندارم. اما اینجا، توی شهر دانشجویی کوچیک، کسی نمی‌دونه ایران کجاست. خیلی بدونند یک تصوری تو مایه‌های افغانستان، پاکستان دارند. در این حد که یکی دو دفعه وقتی ازم پرسیدند ایران کجاست و من خواستم بر اساس همسایه‌های ایران آدرس بدم اسم ترکیه را آورده‌م (توقع ندارین بابت معرفی مملکت اسم همسایه‌های دیگه رو بگم که؟) و بلافاصله جواب بعدش این بوده که "نه ترکیه که تو اروپاس."
به هزار و یک دلیل ما ناشناخته هستیم. کسی در مورد پرسپولیس و معبد آناهیتا و زیگورات نمی‌دونه. تو لوور هم قسمت ایرانش کامل معلوم و مشخص نیست (بر خلاف مصر و یونان)، وسط قسمت پاسارگاد و چغازنبیل یکی دو اطاق از تمدن بابلی گذاشته‌اند و وارد بخش چغازنیبل که می‌شی جایی ننوشته این ادامه ایرانه. بماند که رو یکی دو تا نقشه ورودی اطاق‌ها هم خلیج‌فارس رو خلیج عربی نوشته بودند (و ملت کلمه عربی رو روی یکیش خط زده بودند). کسی آب گرم سرعین رو نمی‌شناسه و اصلا خبر ندارن که 2 تا دریا داریم و یک خلیج یا مثلا کشور چهار فصل هستیم و ادبیاتمون فلان بوده و دانشمند داشتیم و این حرفا. جابرابن‌حیان و ابن‌سینا و عمربن‌خیام هم بخاطر این قسمت "بن" در وهله اول ایرانی شناخته نمی‌شن. مولوی هم که رومی‌ئه و اونم ایرانی فرض نمی‌شه.
این‌جوری بگم که اون چیزایی که برای ما گذشته پرشکوه و افتخارآمیز مملکته، برای بقیه ناشناخته‌س.
من نمی‌گم همه همین‌طوری هستن‌ها... ولی آدمی که تو شیرینی فروشی می‌بیندت و می‌پرسه کجایی هستی؟، وقتی بهش می‌گی ایران اگه یک قدم نره عقب، یا ابروهاش یک‌مرتبه به سمت سقف نره، یه لبخندی می‌زنه و می‌گه: :اوه، ایران" (اینجوری که نفهمیده اصلا کجا رو گفتی،‌فقط کلمه‌ای که گفتی رو تکرار می‌کنه. اگر می‌گفتی اهل قانقاریا هستم هم فرقی براش نمی‌کرد.) الفبامون رو هم الفبای عربی می‌دونن و اگر می‌تونی توضیح بده که این فارسیه.
تو پاریس یک رستوران ایرانی‌ای منو غذاش رو دم در گذاشته بود (جاتون خالی، نیم‌لیتر دوغ 7 یورو، یعنی 10 تومن اینطورا) دو تا خانومه اومدن و گفتن که خب این که غذا عربیه و این‌ها. من گوشم شنید و ناخودآگاه گفتم نه غذاش، غذا عربی نیست. بعد خانومه برگشت با یک لحن و ادب خیلی منوری (که مختص مردم فرانسه‌س کلا) گفت ببین این حوف عربی هستند. من گفتم فارسیه، بهرحال اگر غذای ادویه‌دارو تند عربی می‌خواین اینجا جاش نیست.
گاهی فکر می‌کنم که شاید واقعا مخاطب ما نخواد دائما در مورد شگفتی‌های مملکت ما بدونه و شاید دوست نداشته باشه و چرا ما باید به‌زور هر حرفی که شد بگیم "اون رو ما هم داریم؛ ما لباسمون فلان‌طوره، ما مهمون‌نوازیم، شیراز قشنگه انگور داره، دیدی اون شرابه که اون روز خریدی روش نوشته بود great shiraz، شمال فلانه، نون‌برنجی داریم....."
خب مگه اون روسه هی می‌گه ما فلان و بهمان داریم؟ یا مگه برزیلیه اینقدر در مورد آب و هوای مملکتش و فستیوالش حرف می‌زنه؟
اما این رو هم می‌فهمم که ما دوست داریم چند کلمه‌ای بگیم از خودمون. انقدر ناشناخته هستیم که ناخودآگاه دلمون می‌خواد توضیح بدیم مملکت رو که بشناسنمون.
یه چیز دیگه هم هست. اصلا ما آدمهای این‌طوریی هستیم و خب باشیم. مگه اونها مراعات مخاطب رو در بعضی مسائل می‌کنند که ما مراعات کنیم؟ ما می‌خوایم آدم‌های توضیح‌بدهی باشیم اصلا. واللا


پ.ن. این نوشته همین‌جوری نوشته شده و والله حوصله بحث در مورد بعد فرهنگی ایران و ایرانیان و این ماجراها رو ندارم. اگر چیزی الان برام مهم باشه نگه داشتن حافظه‌مه که معلوم نیست از کجا نشتی داره.



Sunday, November 15, 2009
از کودکی هلاک ایکیا بودم و مجله‌هاش رو از هرجا پیدا می‌کردم جمع می‌کردم و این‌جور حرفا. حالا کم‌کم دارم با خود ماجرا آشنا می‌شم. مغازه‌ش که بیرون شهره. حالا می‌گیم جا تو شهر کمه و جا می‌خواد و اینا. رفته‌ بودم جعبه بگیرم، جعبه‌هه بود، درش نبود. (توضیح اینکه شما همه‌چیز رواز تو انبار ایکیا باید خودت پیدا کنی و اگر مشکل داشتی به مسئولین محترم بگی.) حالا اگه می‌تونی مسئولین محترم رو پیدا کن( این دفعه آخری که رفتم انقدر کفرم در اومده بود که شمردم ببینم واقعا چند نفرشون هستند سر کار. تو مجموعه انبار به اون گندگی (شامل 10-12 سالن که پشت سر هم طی می‌کنیشون) فقط 3 نفر بودن) رفته‌م یکی رو پیدا کرده‌ام می‌گم این جعبه‌هه (یک جعبه با ابعاد یک متر×70 سانت×20 سانت) درش نیست. میگه که خب 3 هفته دیگه بیا. من اون‌موقع خنگ بودم خوشحال بودم از ایکیا خرید می‌کنم رفتم و سه هفته بعد اون همه راه رو کوبیدم دوباره رفتم واسه در جعبه.
حالا ایندفعه ورداشته چراغ مطالعه فروخته لامپ هم رو بسته روش با طول عمر مثلا بسیار بالا. من1 ماه کمتره که این چراغه رو دارم. و احیانا شبا روشنش کردم فقط. چراغ عزیزمون سوخت دیروز پریروز. تو هرچی مغاره می‌گردم لامپ مشابهی که به چراغه می‌خوره رو پیدا نمی‌کنم. پا شدم ایکیا به این هوا که دیگه خودشون لامپ خودشون رو دارند دیگه.
شما بگو دریغ از یک لامپ مشابه. دنبال مسئول ماجرا می‌گردم طرف نیست. رفتم سالن پشتی باز هم نبود.... چندتا سالن رفتم عقب دیدم هیشکی نیست، گفتم برم سالن جلویی‌ها رو بگردم. آخرش از تو قسمت لوازم باغبونی یکی رو پیدا کردم (که صد البته انگلیسی یک کلمه هم نمی‌فهمه) بهش می‌گم آقا من دنبال لامپ فلان مدل می‌گردم. باهام اومد و گفتم اینجا اسمش رو زدین اما تموم کردین. تو انبار اصلی هست یا نه؟ طرف بدبخت رفته رو کامپیوتر گشته یپدا کرده که روز 2شنبه 3 تا دونه لامپ جدید میارن. و روزای دیگه هفته هم هیچی. بهش می‌گم یعنی دوشنبه بیام؟ می‌گه راستش رو بخوای 3 تا دونه واسه لامپ عدد معقولی نیست و اگر بیارن زود تموم میشه و می‌خوای 2 هفته دیگه بیا ببینیم اصلا لامپه تولید می‌شه یا نه. ما هم تشکر کردیم و رفتیم پی کارمون.
بعد رفتم همون قسمتی که چراغ مطالعه من رو گذاشتن، هزارتا کاغذ رنگی و قشنگ‌کاری و آی کریسمسه بیاین خرید و یه عالمه هم چراغ مطالعه مثل مال من و طبعا یک عالمه آدم که این رو می‌خرن (چون نه مثل اون 5 یورویی بنجل هاست نه مثل اون 25 یورویی خفن‌ها) و ضمنا یک سری چراغ دیگه که به همه اونها هم لامپ این مدلی می‌خوره و لابد مردم باید بجای لامپ سوخته کُره سبز و قرمز کریسمس وصل کنند.

خلاصه خواستم در جریان باشین اون موقع که کاتالوگ ایکیا رو ورق می‌زنین و می‌گین آی کاشکی بالش‌های ما مثل این بالش رنگیا بود و وای کاشکی یه لحاف چاق مثل این داشتم و آی چه چراغ مطالعه خوبی و واو چقدر باحال، همه‌چیز تو جعبه چه خوبه؛ تو ذهنتون باشه که جعبه‌هه درش نیست. چراغه لامپش سوخته. لحاف چاقه رو باید خود لحاف و روکشش رو جدا بخری و ضمنا امیدوار باشی روکش لحاف بعد از شستن آب نره و بالشه هم اون‌جوری که فکر می‌کنی نرم و خوشایند نیست.



Wednesday, October 21, 2009
من دوست دارم یک نکته ای رو به زبان آموزان عزیز گوشزد بکنم.
قدیما وقتی یکی کلاس زبان انگلیسی می رفت بعد یک مدتی می دیدی "س" و "ش" رو یک حالت نازی تلفظ می‌کنه، یا مثلا تصمیم می‌گیره که "ر" رو به خارجی‌ترین حالت ممکنه ادا کنه. بعد از یک مدت رایج شد هرکسی یک‌ذره وسط فارسی حرف زدن انگلیسی تلفظ می‌کرد، ملت کلی بهش می‌خندیدن و دستش می‌نداختن و خلاصه یک پروسه‌ای بود شامل مراتب مختلفی از مسخره‌بازی.

توی کلاس فرانسه خیلی سعی می‌کردیم که درست تلفظ کنیم. معلممون هم آدم خوبی بود. اما یک اشتباه رایجی هست که ملت می‌کنن و ما هم کردیم.
عزیزان من، فرانسه کشور عشق و عاشقی و شکلات وگل و بلبل. اما مردم تو فرانسه مثل خواننده‌های فرانسوی ظریف و لوند حرف نمی‌زنن. یا در طول روز کسی مثل هنرپیشه‌های فرانسوی در لحظات بسیار عاشقانه و دوست‌داشتنی فیلم‌ها صحبت نمی‌کنه. تو بلند‌گوهایی که تو ایستگاهای قطار و هواپیما هست هم کسی دلبری صوتی نمی‌کنه. 
این اشتباه رو فقط ایرانی‌ها نمی‌کنن‌ها. اون روزهای اول، هرکسی از کشور دیگه‌ای اومده بود و حرف می‌زد، چند دسیبل صداش رو نازک می‌کرد و خیالش راحت‌ بود که تلفظ فرانسه‌ش درسته. فکر می‌کنم که خود فرانسوی‌ها هم خیلی بدشون نمی‌آد ملت همچین تصور دلبری از فرانسه حرف زدن داشته باشن برای همین تو تبلیغ‌هاشون اون چیزی رو اجرا می‌کنند که تصور غلط ماست. برای این‌که دقیقا متوجه منظورم بشین، این تبلیغ 30 ثانیه‌ای رو ببینین: 
و بدونید که مردم عمرا این شکلی حرف نمی‌زنن. حتی می‌تونم بگم بطور کلی تُن صدای حرف زدن مردم "بم" ئه. (دقت کنین دارم می‌گم تن صدای حرف زدن مردم، نه تن صدای مردم.)
من پاریس‌نشین نیستم (اما همکلاسی پاریسی یکی دو مورد دارم و ولله این‌جوری حرف نمی‌زنن. اتفاقا از بقیه هم بَم‌تر هستن.) جنوب هم نیستم که بگم تلفظ جنوبی‌ها فرق داره.
خلاصه زبان‌آموزان عزیز، از من می‌شنوین اون تلفظ ظریف فرانسه رو بی‌خیال شین و سعی کنین به طبیعی‌ترین حالت ممکنه و بدون زور زدن و تغییر صدا حرف بزنین.


Saturday, October 10, 2009
اینجا همه‌چیز را باید پیدا کنی. کشف کنی کلا. کاتالوگ‌ها قشنگ و رنگارنگ است، بماند که کلا غیرانگلیسی‌ست و همه‌چیز را باید ترجمه کنی، اما به مرور می‌فهمی که کاتالوگ صرفا کاتالوگ است و قرار نیست اطلاعات به‌دردبخور بهت بدهد.
تا همین پریروز نمی‌دانستیم بالاخره ما بیمه هستیم یا نه. اصلا بیمه‌مان چطوری‌ست. کارت دارد یا ندارد. مریض شدیم کجا باید برویم.
مسئول آموزشیمون نمی‌دونست. دفتر امور دانشجویان بین‌الملل نمی‌دونست و پرستار و دکتر درمانگاهی که مخصوص انجام آزمایش‌های پزشکی دانشجوهای بین‌المللی برای گرفتن کارت اقامت هست هم نمی‌دونستند.
دکتره برگشته می‌گه شما حتما باید الان کارت بیمه داشته باشین، وقتی می‌پرسیم که پروسه گرفتن کارت بیمه برای افراد معمولی چقدر طول می کشه، بعد از 10 دقیقه صحبت درمیاد که حدودا 6 ماه طول می‌کشه تا همچین کارتی بدستت برسه.
تصادفا یکی از هم‌کلاسی‌ها یک ساختمونی رو دیده بود که لوگوش شبیه لوگوی یکی از هزارتا کاغذی بود که بهمون داده بودند و رفته بود از آنها سوال کرده بود و بالاخره کشف کردیم که باید بریم فرم پر کنیم و کپی مدارک فلان و بهمان بدهیم و بعد یک دکتری می‌شود پزشک ما و همیشه اول به او مراجعه می‌کنیم. یکی از همکلاسی‌ها که پارسال هم اینجا بوده 2 روز تب داشته و روز دوم رفته پیش دکتر خودش تو درمانگاه دانشگاه. پرستار چک کرده که آنفولانزا نوعA نداشته باشه و بعد گفته که خب دکترت وقتش پره فلان موقع (=3 روز بعد) بیا. به خرج خودش رفته یک دکتر دیگه و ادالت کلد دریافت کرده.
همسایه جدید دیگرم هم آمده. یک دختر لهستانی‌ست. در حال تمیز کردن بالکن دیدمش. گفت که اون هم فرانسه بلد نیست و قراره سه سالی اینجا واسه دکترا بمونه و از فردا میره کلاس زبان.
زندگی‌ام مزخرف ماشینی شده و یک حجمی از خستگی از یک روز به روز بعد منتقل می‌شه. هرروز 6:30 صبح بیدار می‌شوم. 8صبح سر کلاسم تا 4 یا 6 یا 8 شب. و بین کلاسها هم فقط یک ساعت برای ناهار خالی است. بعد کلاسها می‌آم خونه و به ترتیب می‌شورم، می‌پزم، آن چیزی که پخته‌م (یا قبلا پخته شده) را می‌خورم، می‌شورم، درس می‌خوانم، می‌خوابم تا فردا صبح ساعت 6:30.
برای ورزش کردن جایی را پیدا نکرده‌ام. یا باید در دانشگاه واحد ورزش برمیداشتم (که عبارت است از 30 یورو برای هفته‌ای یک بار به مدت یک ترم) که به‌خاطر برنامه درسیم امکان برداشتنش نبود. یا برم gymهایی که توی شهر هست، که اونها رو هم باید کارت آبمونمان بگیری و برای 3 ماه (دو یا سه روز در هفته در ساعت مشخص) و میشه 150-170 یورو. غیر از اینها تنها کار دیگه‌ای که می‌شه کرد اینه که برم کنار رودخونه بدوم. که با توجه به هوای فعلی و نسیم یخچالی که از کنار رودخونه می‌وزه و وضعیت سینوس‌هام بهتره به خودم رحم کنم و ساعت 5-6 بعدازظهر طرف رودخونه نرم.

همزمان با من 6نفر دیگر از دوستانم هم به 6 گوشه دنیا رفته‌اند. کلا خوشحالند و ایمیل می‌زنند و خبر می‌دهند و خبر می‌گیرند و زندگیشان هیجان و خوشحالی هر روزه است. 4تایشان بصورت زوج مرتب‌های دوتایی رفته اند و یکی‌شان جایی‌ست که دوست و آشنا و همکلاسی سابقش انجا هستند. نمی‌دونم علت ماجرا کجاس که همه از تغییر ایجاد شده خوشحالند و هرروز را یک فرصت و اتفاق جالب می‌بینند و من هر روز را خستگی شدید. احتمال اینکه من موجود سفت و چقری باشم زیاد است و هر روز در موردش مطمئن‌تر می‌شوم تلاش می‌کنم کاری کنم که از اوضاع راضی‌تر شوم و البته نتیجه‌ای ندارد و چقرتر می‌شوم.

تا چندوقت پیش فکر می‌کردم احتمالا مشکلم بخاطر نداشتن هم‌صحبت یا هم‌زبان یا یک همچین چیزهایی‌ست. اما الان بعید می‌دانم همچین چیزی باشد. تو اتوبوس وایساده بودم و صدای فارسی حرف زدن دو پسر را شنیدم و سلام‌علیک کردم. دو کلمه حرف در مورد رشته و درس‌ و اداره‌ی اقامت و قانون جدیدی که هیچکس نمی‌داند بالاخره ماجرا چیست و همین. بشدت بدم می‌آمد از ادامه دادن صحبت و حرفی هم برای گفتن نداشتم. سریع خداحافظی کردم و برای ناهار رفتم پیش بقیه انگلیسی زبان‌ها. انگار که بخواهم از چیزی خلاص شوم و فرار کنم.

خیلی دوست دارم بدانم واقعا کجای ماجرا من را انقدر گرفته و خسته و کلافه می‌کند. البته شاید کل ماجرا همین است و بقیه یاد گرفته‌اند در زندگیشان خوشحال باشند و من این یک قلم را هنوز یاد نگرفته‌ام.





Saturday, October 3, 2009
هفته دیگر در دانشگاهمان نمایشگاه بین‌المللی‌ست. هر روز یک برنامه‌ای دارند و قرار است طی دو سه روز، هرکس از هر دانشگاهی که آمده، دانشگاهش را معرفی کند، امکانات رشد و پیشرفت تحصیلی، امکان گرفتن کمک هزینه تحصیلی، نحوه سکونت در آن شهر، خدمات پزشکی و کمک‌یاری به دانشجو، نحوه زندگی، تفریحات، امکان انجام ورزشی بصورت حرفه‌ای، night life، امکان داشتن شغل در آینده و غیره را توضیح بدهد.
اساسا دانشجوها در این نمایشگاهها با دانشگاههای کشور‌های دیگر آشنا می‌شوند و اگر بخواهند دو ترمی را در دانشگاه یک کشور دیگر مهمان می‌شوند.

در مورد هیچ‌کدام از موارد بالا هیچ‌صحبتی در مورد دانشگاهم و شهرم نمی‌توانم بکنم.
دلم هم نمی‌خواهد بروم آنجا بایستم و بگم که "آره ما متاسفانه بیچاره هستیم."
بنظرم بهتره کلا شرکت نکنم و آرامش خودم رو حفظ کنم.

چیزی که نیست رو نمی‌شه بهش منگوله وصل کرد که قشنگ به چشم بیاد.
Monday, September 28, 2009
اینجا هنوز ایرانی‌ای برای رفت‌و‌آمد و معاشرت ندیده‌ام. سه دوست را همین اواخر برای اولین بار دیدم و خب قرار است که دوتایشان همین‌فردا پس‌فردا بروند یک شهر دیگر. سومی هم دردسرهایش یک مقدار بغرنج است و درستش این است که آدم وسط شلم‌شوربای زندگی دیگران عربی نرقصد.
روز دومی که اینجا آمده بودم، گیج و ویج با چندتا پرینت از گوگل‌مپ سعی می‌کردم جای کلاسهایم را یاد بگیرم و دم آخری که داشتم برمی‌گشتم خونه (خونه؟)  دیدم چهار خانم و آقا (دو زوج 40-45 ساله) باهم راه می‌روند و یکی گفت اونجا دور می‌زنیم.
صدای فارسی شنیدن کافی بود، برای اینکه من یک‌مرتبه برگردم و بگم سلام. شوکه شدند بیچاره‌ها. سلام کردند و پرسیدند که کاری دارم و من گفتم که من دیروز اینجا آمده‌ام و جایی رو نمی‌شناسم. 
عبارت "دیروز آمده‌ام" باعث شد یکمرتبه همه‌شتن نرم شوند. یکی‌شان آقای دکتر بود که با همسرش که مقیم اینجاست و دوتای دیگر هم برادر آقای دکتر و زن آمریکاییش بودند که برای تعطیلات و دیدن دکتر آمده بودند. (اسم هیچ‌کدامشان را نمی‌دانم. خانم آقای دکتر هم شوهرش را دکتر صدا می‌کند.) خانم آقای دکتر بلافاصله من را کشید کنار و توضیح نسبتا خوبی از اوضاع شهر و تا ساعت چند می‌شه با خیال راحت تو شهر گشت و مغازه‌ها از 8 صبح بازند تا 7 بعدازظهر و از 7 بعدازظهر به بعد همه‌جا تعطیل می‌شه و آدرس یک‌سری مغازه به من داد. (که واقعا برای رفع و رجوع نیازهای اون 8 روز اول قبل از 2 دفعه اسباب‌کشی به‌دردم خورد) برایم توضیح داد که کلا دمخور نمی‌شوند با ایرانی جماعتی که اینجا آمده. گفت که دیدی ما اولش چطور باهات برخورد کردیم؟ بعد که فهمیدیم تازه اومدی و نمی‌خوای سوءاستفاده کنی و آدم ساده‌ای هستی باهات حرف زدیم. موکدا من رو بر حذر داشت از معاشرت با عرب‌ها و ایرانی‌ها.
خیلی وقت است که دارم به این ماجرای دوری کردن از ایرانی‌ها فکر می‌کنم. دوستان دیگرم هرجا که رفته‌اند، یا چندتا ایرانی دیگر سر کلاسشان بوده، یا تو دانشگاهشان بوده، یا هم اطاقیشان بوده، یا اصلا یکی بوده که وقتی می‌خوای دو کلمه فارسی حرف بزنی، طرف وجود دارد و می‌تونی بروی باهاش گردش و این‌ور اون‌ور.
ولله آدم به زبان انگلیسی نه می‌تواند به چیز خنده‌داری مکفی بخندد، نه غر بزند، نه ناراحت شود، نه خوشحالی کند نه تفریح کند. کلا به این زبان فقط می‌شود مقاله نوشت. بابت قابلیت‌های زبان فرانسه هنوز مطمئن نیستم ولی بعید می‌دونم همچین پتانسیلی داتشه باشه، یا حداقل من توانایی استفاده ازش را در این زمینه‌ها را حالا حالاها داشته باشم.
خلاصه عرض کنم، ملتی که وقتی پایتان را گذاشتید خارج از ایران، یکی آمد دنبالتان، تحویلتان گرفت، احوال خانواده را پرسید... یا یکی از خود خانواده‌تان آمد دنبالتان، یا یک رفیقی وجود داشت که اون روزهای اول لازم نبود همه‌چیز را گوگل-گوگل ترنسلیت و سپس گوگل کنید، دو کلمه باهاش حرف می‌زدید و می‌فهمیدید چه خبر است در جریان باشید که یک فرآیند کرگدن‌شدن را با ملاحت تمام پشت سر گذاشته‌اید.
ناشکری نباشد، شهر من شهر دانشجویی‌ست و در حال حاضر از هر 10 نفر، 6 نفر دانشجو هستند (به آمار خود فرانسوی‌های اینجا)، تو مغازه‌ها وقتی می‌گی لطفا انگلیسی توضیح دهید طرف خودش را می‌کُشد و دو کلمه انگلیسی صحبت می‌‌کند. (البته یک حرکت فوق‌العاده‌ای که من بارها از اینها دیده‌ام این است که 2 جمله اول دیالوگ به انگلیسی شروع می‌شود و بلافاصله شروع به فرانسه حرف زدن می‌کنند و گه‌گاه وسطش می‌گن ?ok)
برخوردها هم کلا خوب است. همه حوصله دارند و در حال خوردن قهوه و شکلات هستند و آرام کارشان را می‌کنند. تراموا که می‌ایستد همه صبر می‌کنند که بقیه پیاده شوند. کسی هول نمی‌دهد، داد نمی‌زند. اگر اینقدر سیگار نمی‌کشیدند اینجا شهر سالم، شهروند سالم می‌شد. 
آدم‌های روی ویلچیر، نابیناها و معلولین ذهنی، همه زندگی‌شان را می‌کنند و من هم خوشم می‌آید از اینها، هم غصه‌ام می‌شه برای معلول ساده‌ای که کنج خانه‌اش افتاده، چون حتی توی خیابون هم نمی‌تونه راحت با چرخش بره و بیاد.
تو معاشرت با آدم‌ها و انجام کارهای اداری یک‌جا حالم گرفته شده که به دلم مونده هوز. رفته بودم برای مدیکال چک، بازه زمانی برای "فقط وقت گرفتن"، ساعت 9-12 ظهر بود و من فکر کنم 11:30-11:40 اینطورا رسیدم. خانم شروع کرد که نه و من الان بهت وقت نمی‌‌دم (وقتی که می‌دهند برای نوامبر به بعد است) و باید یک دفعه ساعت 9 بیای و تو صف بایستی. ازش پرسیدم انگلیسی می‌تونه صحبت کنه (چون واقعا در حیطه توانایی‌م نبود به فرانسه بگم "من تو بازه زمانی‌ای که نوشتین اومدم و این بی‌انصافیه و بقیه موقع‌ها کلاس دارم") با یک حالت شاکی‌ای گفت "اصلا و ابدا" ما هم سوت زدیم و سرمون رو انداختیم و اومدیم بیرون. (امروز 8:30 رفتم اونجا و یک آقای بسیار خوش‌اخلاق‌تری بهم وقت داد جلوتر از نوامبر حتی) با خودم فکر کردم که لامصب، تو مگه مال اداره امور اقامت خارجی‌ها  نیستی؟ پرستار نیستی خودت مگه؟ دو کلمه انگلیسی نخوندی تو عمرت یعنی؟ که یهو اون‌جوری حرف می‌زنی؟
تا الان یکی دو دفعه به سرم زده که اگر یک موقعی شاکی شدم، یا جایی بود که عکس‌العمل هیجانی لازم داشت یهو شروع کنم فارسی حرف زدن. طرف که هنگ کرد، شروع کنم انگلیسی حرف زدن و بعد هم یه هـِهْ بگم و برم. (در هر صورت من تو اون شرایط هیجانی شانس برد ندارم، یه‌کاری کنم دلم خنک باشه حداقل).  حالا این شرایط هیجانی ممکنه سالی یک‌بار هم اتفاق نیفته‌ها. ولی وقتی همه‌چیز برات ناآشناس، دائم احساس می‌کنی باید از خودت مراقبت کنی.

راستی همون روز که آقای دکتر و خانواده رو دیدم، برادر آقای دکتر گفت که نزدیک به 15-16 ساله که ایران نیومده. ازم پرسید که نظرم در مورد اتفاقات اخیر چیه؟ اومدم دهن باز کنم که گفت "فکر نمی‌کنی خود م‌و‌س-وی اینا نباید تند‌روی می‌کردن و نباید مردم رو راه می‌نداختن؟"
خوش‌بختانه بلافاصله خانوم آقای دکتر اومد و یک نونوایی نشونم داد.
من به ایرانی آمریکانشینی که سالهای ساله از ایران بی‌خبره و خبرها رو هم دنبال نمی‌کنه و هنوز نفهمیده که مردم به حرف فلانی نریختن تو خیابون و تحمل ملت تموم شده و با "خب اینم مثل سالهای قبل و قبل‌ترش و اینها همه‌شون مثل هم‌اند" کسی تسکین پیدا نمی‌کنه؛ نمی‌تونم چیزی توضیح بدم. 

پ.ن. خانم و آقای دکتر هم قرار است چند وقت دیگر از این شهر بروند. 





Sunday, September 20, 2009
با تقریب خوبی همه‌چیز عجیب‌غریب است. عادت مردم به عجله نداشتن را هزاربار شنیده‌ایم و اینجا بشدت تجربه می‌شود.
آدمها خوش حوصله‌اند. سر صبح نهایتا خواب‌آلوده‌اند و تو صورت مردم نمی‌شود غم دعوای دیشب، بدهی، قرض فلانی، یا جوابی که باید به رئیسم بدهم را دید.
شاید هم من هنوز ترجمه چهره‌ها را یاد نگرفته‌ام.
پریروز پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. یک کامیونت می‌خواست دور بزند و بقیه ماشین‌ها پشتش ایستاده بودند. دور زدنش خیلی طول کشید و گیر کرده بود وسط چهارراه. مردی که در ماشین پشتی بود خوشحال و خجسته احوال با من سلام علیک کرد و بعد که کامیونت رد شد خداحافظی.
و من هنوز چهار شاخ هستم از عادت مردم به سلام و احوال‌پرسی؛ به آهنگ گوش کردن به کتاب خواندن و چیزهای دیگه.

چیزی که خیلی بهش فکر می‌کنم این است که شانس انجام کاری که بعدا با خودت فکر کنی "کار بدی کردم" بشدت کاهش یافته.
می‌روی و میایی و ساده زندگی‌ات را می‌کنی. کسی نیست که پشت سرش حرف بزنی و کسی نیست که باهاش پشت‌سر بقیه حرف بزنی.
و خب بی‌احترامی یا بی‌توجهی به فلانی و بهمانی هم درکار نیست؛ چون آنها را وقتی میبینی که کار داشته باشی و توجه و احترام را داری. برای همین، شب موقع خواب وقتی به این فکر می‌کنی که "چه کارهای بدی امروز کردم؟" لیست دقیق و مشخصی از کارهای ناپسند به ذهنت نمی‌آید. جوابش می‌شود که "من امروز یک آدم معمولی بوده‌ام."

یک چیز که بابتش عذاب وجدان دارم؛ روزه نگرفتنم به‌طور کلی در این ماه است. 14 سال روزه گرفتن و یک دفعه نگرفتنش خودبه‌خود احساس بدی به آدم می‌دهد.
بقیه دانشجوها (که سنی‌ها را در خوابگاهشان دیده‌اند و اونها توضیح داده‌اند که ما روزه می‌گیریم و سفت و سخت توجیه‌شان کرده‌اند) وقتی می‌فهمند که من از ایران آمده‌ام و مسلمان هستم و نهار خوردنم را هم دیده‌اند شاخ در می‌آورند و حالا بیا و توضیح بده.
در مورد حجاب هم یکی دو دفعه‌ای سوال شده، که چون حجاب داشتن در محیط آموزشی اصلا متداول نیست (نمی‌دونم اینجا قدغن هست یا نه) جواب دادن اونقدرها سخت نبوده.

برنامه فعلی‌ام این است که تا حد امکان وارد بحث‌های مسلمان‌ها این‌طور هستند، در ایران بهمان‌طور است نشوم. توان بحث کردن را ندارم و و همه‌چیز را هم نمی‌دانم و نمی‌دانم چه اثری بر ذهن طرف مقابل می‌گذارد.
دیروز وقتی دوتا از همکلاسی‌ها قرار می‌گذاشتند که فردا، بعد از رفتن به کلیسای مربوط به خودشان (که کلیسایشان فرق دارد با هم انگار) همدیگر را ببینند، احساس کردم دین‌داری من رو توروخدا...



عادت به آهنگ گذاشتن و دائم آهنگ گوش کردن ندارم.
این روزها خودم با خودم آواز می‌خوانم و خانه‌ام این طوری سروصدادار می‌شود.

‌‌