Thursday, July 17, 2014

حال خراب خراب

دیروز حالم خوب بود. 
الان؟ خرابم. خرابم. خرابم خراب. 


از دیروز تا حالا چندتا اتفاق پشت سر هم افتاده. اول همه حرف زدم با ایران. و چقدر حرف زدن سخته با ایران. اونم تو شرایط فعلی که خانواده‌مون هستند (در ادامه‌ی پست توضیح میدم). واقعا یه موقعیتیه که هیچکس هیچکار نمیتونه بکنه و فقط مثل شهاب حسینی تو درباره الی میتونی بگی "ای وای، ای وای، ای وای". 

بعد دیگه اینکه نفر سومی که تو این دهات زندگی میکرد هم کلید خونه‌ش رو داد به من و گفت که داره میره ایران. واسه ده روز. دیده خبری که تو آزمایشگاه نیست و کسی هم که نیست و خب جمع کنیم بریم ایران. تا الان دو تا خانواده‌ی دیگه (زن و شوهر با بچه و بی‌بچه) جمع کرده‌ند رفته‌ند ایران و چیزای ته یخچالشون رو دادند ما تموم کنیم و کلید هم دستمونه که نامه و قبض اومد بریم بپردازیم. عملا من و یه پسره مونده‌ایم تو این شهر. که اون پسره که داره کد میزنه و اولای پی‌اچ‌دی‌شه و هنوز انگیزه داره و میمونه من. منم که رسوای زمانه‌م با موضوع مزخرف پروژه‌ای که دارم. 

باید یه گزارش بنویسم واسه سازمان بورسم تا 15 اوت. ضمنا مقاله‌م رو شروع کنم نوشتن. اما نکته چیه؟ اینکه من نمیخوام اون مقاله رو بنویسم. اون مقاله یه چیز چرت به‌درد‌نخوره (به نظر من) و استادا هم هرچقدر بهشون میگی آقا اوضاع خرابه چشمشون میفته به ریزالت‌های پسر چینیه و گول میخورن و میگن نه دیگه. Shouwei (پسر چینیه) نتایجش خوبه. مال تو هم میشه. بنویسیم. من چندبار تکرار کرده‌م آزمایشم رو؟ بیشتر از 10 بار. نتایج همه خراب. امروز دیگه ورداشتم یه پرزنتیشن درست کردم. همه‌ی عکسها رو چیدم کنار هم. ایمیل کردم به هردوتا استادام که الان در تعطیلات به سر میبرن. که آقا اوضاع اینه. و هی با خودم فکر میکردم که در بهترین حالت راندمان داریم در حد 15-20 درصد. نمونه تمیز نیست. همچین آشغالی رو نمیشه فرستاد واسه تست بیولوژیک. خودمون رو مسخره کرده‌ایم با این پروژه. ریدم به این دکترا. نخواستم بابا. من میخوام ول کنم. 

با دوستام حرف میزنم میگن همه‌ی دکتراها همینه. یکی میگه عدد بساز. بدبختی پروژه‌ی من یه دونه عدد هم توش نیست. همه‌ش بر اساس عکس میکروسکوپ پیش میره. فلان چیز رو در میکروسکوپ دیدی؟ آره یا نه. تا وقتی که درست حسابی ندیدی نمی‌تونی بگی یه هوا دیدمش... عکسا رو هم که نمیشه فوتوشاپ کرد. حتی واسه ادیت کردن عکسه باید از اول کوبید و از نو ساخت. حالا اینا به کنار یه گیری که همیشه موقع دفاع پروژه‌های تیپ ما میدند اینه که زرتی تو روت میگن شماها مهندسین. چرا چهارتا عدد ندارین. و اون موقع باید برگردی استادت رو نگاه کنی که این پروژه رو گذاشته تو دامنت. 

اتفاق بعدی اینه که کاغذ زده‌ند که جمعه اینترنت آزمایشگاه وصل نیست. از ساعت 9 صبح تا 1 بعدازظهر که احتمالا میشه 3. یعنی جمعه کلا رو هواست. از اونور دوشنبه هم روز ملی بلژیکه و تعطیله. میشه 4 روز تعطیلی پشت سر هم. من چه خاکی بریزم به سرم این چهار روز تعطیلی رو؟ 
هم‌خونه‌ای‌هام هم نیستند. مونیا که الان 3 هفته‌ای میشه که رفته فرانسه. کتیا هم این هفته میره فرانسه خونه مامان باباش و آندره هم میره لهستان. من میمونم و یه خونه. نه کسی تو شهر مونده که باهاش رفت و آمد کنی نه چیزی تو پروژه وجود داره که بگی روز تعطیلم رو میام کار میکنم نه هیچی. همه‌ش باید بیفتم یه گوشه. 

دیروز داشتم فکر میکردم به جهنم بلیط بگیرم برم ایران. بعد دیدم میشه ایام شبهای قدر و روزهای آخر رمضان و از آسمون هم که داره آتیش می‌باره و ضمنا اگر برم ایران هم خونه میشم اسباب دردسر خانواده. هرکدومشون هزارتا کار دارند. 

وقت دکتر مشاورم رو هم یادم رفته بوده. این ماه بر خلاف روال همیشگی که چهارشنبه بود افتاده بود دوشنبه و من جلسه‌م رو از دست داده‌م. از تصور اینکه طرف بیچاره علاف من نشسته و من نرفته‌م واقعا شرمم میگیره. ای خاک بر سر من. 

اتفاقی که تو ایران افتاده هم از این قراره. من یک دایی بزرگ دارم که الان 61-62 سالشه. ورزشکار. پرانرژی. عضو فدراسیون ورزش‌های هوایی بود و فکر کنم مربی بوده چون شاگرد داشته. خلاصه یه 50 روز پیش دایی من میره برای پرواز و یک باد پیش‌بینی نشده میاد و دایی من اول کوبیده میشه به یه تیکه کوه و بعد سقوط میکنه. آدمهای دیگه که قبل و بعد از دایی من پریده بودند فرود موفقیت‌آمیز داشته‌ند اما دایی من بعد این همه سال تجربه اینجوری میشه. مهره‌ی L1 کمر به کلی پودر میشه و نزدیک به 3 تا عمل جراحی روش انجام میدند. در حال حاضر دایی‌م از کمر به پایین هیچ حسی نداره (کمر هم حس نداره). تا همین هفته پیش غذا نمیتونست بخوره. قضای حاجتش دست خودش نیست. تازه الان جدیدا تونسته‌ند یه کاری بکنند که بتونه بشینه. مامانم و بابام و خاله‌م یه روز درمیون میرن پیش دایی و زن‌دایی‌م کمک. دخترهای دایی‌م هم بنده‌های خدا یکیشون ایران نیست و قراره برگرده اون یکی هم اونجاست و سعی میکنه کمک کنه. خلاصه این اتفاق کلا خانواده رو بهم ریخته. مامان که همینجوری افسرده و ناراحت بود الان افسرده‌تر و غمگین‌تر شده. از حال بابام اصلا خبر ندارم. زن دایی‌م طفلک بسیار بسیار خسته‌ست و دایی‌‌م هم باید با شرایط جدیدش کنار بیاد که مثل یه بچه به دیگرون احتیاج داره و اگر کسی نباشه ساده‌ترین کارهای روزمره رو هم نمیتونه انجام بده. 

و من قلبم درد میگیره وقتی همه‌ی این ماجراها رو مامان پای تلفن تعریف میکنه و آخرش میگه ناراحت شدی؟ ببخشید مامان جان. یه خانواده همه افسرده همه خسته. بچه‌ها همه بیرون از ایران. بعد میگی به فلانی بگیم با دایی حرف بزنه میگن ای بابا فلانی هم سرطان گرفته الان بیمارستانه. بهمانی ناراحتی قلبی داره. اون یکی کمرش گرفته. 

این جاهاست که من دلم میخواد بالا بیارم از همه‌ی اتفاقایی که داره میفته. دلم میخواد همه‌چیز رو ول کنم و برم تو لونه‌ی خودم زندگی کنم. ای گل بگیرن کل ماجرا رو. مثلا من شاگرد اول یه دانشکده بودم. کنکور رتبه‌ی فلان. فوق لیسانس بدون کنکور. برو اروپا دکترا بگیر خوشبخت شو. کو؟ با کدوم پروژه؟  یه چیز نیست درست باشه که بگی این یکی رو حداقل خوب انجام میدم. 

مامانم میگه همین که تنت سالمه خدا رو شکر کن. ای گند بزنن این زندگی رو که همه‌ش از ترس اینکه خدا یه بلایی سرت نیاره و از ترس بیماری باید شکر کنی. 

من خوشحال نیستم آقا. افسرده‌م. روزی 3 و نیم عدد قرص میخورم. بازم یه روز حالم خوبه یه روز حالم بده. به محض اینکه خبر بد از ایران میاد من به هم میریزم تا دو روز بعدش. کاری که دوست دارم رو انجام نمیدم. پروژه‌م به جایی نمیرسه. دکترا رو فقط دارم میخونم که خونده باشم و مدرکش رو بگیرم. خانواده هم که حتی اگر اونجا باشی به حرفت گوش نمیدن. یه دایی بزرگه بود که بسیار بسیار دوستش داشتی و اونم اینجوری شده. 

چطور بقیه drama درست میکنند و داد بیداد میکنند و میگن نمیخوام و میزنن زیر همه‌چی؟ چرا من باید آدم منطقیه باشم؟ خب این چه وضعیه؟ من چرا اصلا باید تحمل کنم همچین چیزی رو؟ من اصلا ظرفیت این چیزا رو ندارم. صبح تا شب دارم فکر میکنم اتفاق مشابه سر مامان وبابام بیاد کی می‌تونه کمک کنه؟ من همیشه حسابم رو دایی‌م باز بود و رسما جلو چشمم یه آدم مهمم رو از دست داده‌م. 
اون از خاله وسطی که اونجور فوت کرد. این از دایی بزرگه. خانواده پدری رو هم که حرفش رو نزن. شب کابوس میبینم که عمه‌م دعوا راه انداخته تو خانواده و من باید برم چونه بزنم باهاشون. 

صبح‌ها ساعت 7 پا میشم قرص تیروئیدم رو میخورم و دیوار رو نگاه میکنم و فکر میکنم که جمع کنم برم سر کار؟ بعد به خودم میگم بری سرکار چیکار کنی؟ چه آزمایشی هست که بکنی؟ میبینم هیچی. استادام که گذاشته‌ند رفته‌ند. منم کارایی که قرار بود بکنم رو کرده‌م. به خدا حسودیم میشه به دوستام تو آلمان که هر روز یه کار مفیدی دارن بکنن. 

مسج زدم به دو تا از دوستام تو پاریس بهشون گفته‌م جان عزیزتون این اخر هفته رو بیاین پیش من. من واقعا تنهام و از تنهایی دق میکنم. کاش بیان. وگرنه این از اون آخر هفته‌های خطرناکه که شماره‌ی sos باید تو جیبم باشه. 



Wednesday, July 16, 2014

آندوسکوپی

سلاملکم.
(این پست حاوی کلماتی مثل تف و دل و روده و اوغ و این حرفاست. اگر ایش میشین طبعا نخونینش.)

امروز صبح زود رفتم اندوسکوپی. یه چند وقتی بود که گلاب به روتون هرچی میخوردم ترش میکردم. یعنی چیز میشد. اهم. میومد بالا اما اسیدی نبود. براهمین نمیشه گفت ترش میکردم. میاوردم بالا هی. بعد اینکه چی میومد بالا هم ربطی به چیزی که میخوردم نداشت. یه دفعه میگفتم غذا چربه. دفعه‌ی بعد میوه میومد بالا. یه دفعه میگفتم آب زیاد خوردم یهو نون خشک میومد بالا. وضعی بود برا خودش. احتمال اینکه به میزان استرسم مربوط باشه بالاست. شما اگر بغل دست من بشینی از دست من خل میشی. از بس که پام رو تکون میدم. یعنی انگار یه فنر گذاشته‌ند زیر پام که انرژی رو damp نمیکنه (دمپ به فارسی چی میشه؟ بگیم خنثی کردن؟) بعد مثلا یهو میبینی که دارم نفس نفس میزنم. همینجوری الکی. یا پام رو عوض کردم و دارم اون یکی پام رو تکون میدم. تازه الان از نظر میزان استرس در یواش‌ترین و ملوترین حالت خودم قرار دارم. خیلی کم با ایران حرف میزنم. میدونم که علیرغم همه‌ی اتفاقای بدی که تو ایران افتاده (این چندوقت برای خانواده‌ی ما روزهای خیلی بدی بوده - دعا کنین، انرژی بفرستین، هرچی... بعدا توضیح میدم که چی شده) برگردیم به جمله: میدونم که علیرغم همه اتفاقای بدی که افتاده من هیچ کار نمیتونم بکنم و حتی ایران رفتن هم انتخاب خوبی نیست. مقاله باید بنویسم. پروژه‌م به فناست. اما فکر کنم باید بپذیرم که مقاله‌م یک دروغ بزرگ علمی خواهد بود و خلاصه همه‌چیز رو رواله. اونوقت من رو میگی انگار اسفند ریختی رو آتیش. جلز و ولز. 

خب اندوسکوپی رو میگفتم. لامصب از دیشب ساعت 8ونیم9 دیگه ناشتا بودم تا امروز ساعت 8 و نیم. میشه 12 ساعت. اصولا معده باید هر 4-6 ساعت خودش رو تخلیه کنه (گوگل کردم فهمیدم). اولا که مُردم از بس آب نخوردم تا امروز. مَردم چطور روزه میگیرن؟ جدی من تحسین میکنم هرآدمی رو که تو این هوا و طی این مدت شبانه‌روز روزه‌ش رو میگیره. خدا توانت رو برات نگه داره ایشالا. آندوسکوپی رو میگفتم.  میری بیمارستان. کل فرایند 10 دقیقه بیشتر طول نمیکشه. یه چیزی میذارن تو دهنت بین دندونات که دهنت باز باشه و سیم دستگاه رو گاز نگیری. بعد سیخ رو که تهش یه دوربینه میکنن تو دهنت. آها. قبلش هم یه پیس‌پیس اسپری بی‌حس کننده ته حلقت میزنن. آقا این سیم رو میکرد تو حلق ما و یه جاش گفت اینجا از همه سخت‌تره و اگر قرار باشه دردت بیاد اینجاست. سعی کن قورتش بدی. اما آیا انسان میتواند وقتی دهنش باز است چیزی را قورت بدهد؟ نخیر نمیتواند. همین الان بیاین امتحان کنیم. یه تف تو دهنتون نگه دارین. حالا دهنا باز. زبونت رو هم پایین نگه‌دار. آ آ‌ آ آ آ. حالا قورتش بده. اگه تونستی.

خلاصه منم هرچقدر سعی میکردم همکاری کنم واقعا نمیشد. نکته‌ی مهم اینه که وحشت نکنی و نفس عمیق بکشی و بذاری لوله رو با آرامش بفرستند پایین.  لوله‌هه رفت پایین. تو تلویزیون اون کنار هم میتونی مری خودت رو نگاه کنی. حالا نکته‌ی بعدی، مگه مری تموم میشد... هی این لوله میرفت پایین و نمیرسیدیم به شکم. من مونده‌م غذا چطوری برمیگرده تو حلق من. یعنی کل این مسیر رو میره پایین و میاد بالا؟ جل‌الخالق.

 بعد یه جایی رسیدیم به معده و من رو شیکمم احساس کردم لوله‌هه رو. خیلی باحال بود. من فکر میکردم معده بالاتر از این حرفا باشه. یه جایی پشت قفسه سینه سمت چپ. در حالی که این یه جایی بود زیر قفسه سینه و سمت چپ. خیلی پایین‌تر از چیزی بود که فکر میکردم. خلاصه رسیدیم به معده. چی دیدیم؟ هه. دیدیم که غذا هنوز تو معده‌ست. بعد از 12 ساعت ناشتایی معده‌ی من هنوز حال نکرده بوده کل غذا رو رد کنه بره. اینجا بود که دکتره گفت احتمالا گستروپارسیس Gastroparesis است یعنی تنبلی معده. بعد یه سیم فلزی کردند توی لوله و دوباره درش آوردند. فکر کنم واسه نمونه‌گیری بود. اما نمیدونم  آخرش نمونه گرفتند یا نه. تا جایی که میدونم وقتی معده پره عملیات متوقف میشه. نمیدونم چون معده‌م پر بود بیخیال شدند و ادامه ندادند یا کلش همین بود. 

ها یه نکته‌ی مهم اینه که برای عکس برداری بهتر و اینکه بتونن اون تو رو ببینن یه گازی میفرستند همزمان توی بدن شما. یعنی گازه کلا در جریانه. حالا همه‌تون فکر کنین که وقتی یه عالمه گاز تو معده‌ی آدمه و دهنت هم همینجوری بازه و نمیتونی کنترلش کنی چی میشه؟ بله گلاب به روی همه‌تون تبدیل به صداهای نامتناسب میشه. دکتره احتمالا عادت داره اما من که کلی خجالت کشیدم. البته به من چه. مگه من هوا کردم تو معده‌م... خب یارو هوا میفرستی همین میشه دیگه. یا معده میترکه یا میزنه از دهن بیرون دیگه. واللا. 

هیچی دیگه بندوبساط تموم شد و لوله رو از حلق کشیدند بیرون و اون جادندونی که تو دهن بود رو هم درآوردند و آدم یه عالمه تف میکنه بعدش و تموم میشه همه‌چی. 
دکتره بهم گفت که زخم و اولسر ندیده اما احتمالا هرچی میاد بالا همین چیزاییه که معده فرایند نکرده (من هنوز باورم نمیشه که غذا کل اون مسیر رو بیاد بالا خیلی زیاده) بعد گفت که احتمالا تنبلی معده‌ست و درمان هم نداره و واسه اطمینان ازش یه آزمایشی هست که اول معده‌ت رو میشورن و خالی میکنن. بعد یه تخم‌مرغ رادیواکتیو میدن بهت میخوری و بعد 15 دقیقه یکبار ازت تصویر میگیرن ببینن کجای معده‌س. (الان که نوشتم بنظرم چرت و پرت اومد. رفتم گوگل کردم دیدم واقعا وجود داره)

هیچی دیگه ساعت 8 از خونه رفتم بیرون. 8:45 برگشتم خونه و کاملا سالم بودم که برم سرکار. اما یارو بهم گفته بود تا یک ساعت دیگه هیچی نخور و منم اون یک ساعت روگرفتم خوابیدم. بعد جمع کردم اومدم دانشگاه و وقت ناهار رو به جای ناهار خوردن رفتم پای میکروسکوپ کار کردم (چون تنها موقعی بود که میکروسکوپ خالی بود) و نتایج چرند و مزخرفی بدست آوردم و الان یه گزارش درست میکنم برای استادام که بگم آقا همه‌چی خرابه و ما چطور میخوایم این چرت‌وپرتا رو بکنیم مقاله. 

پ.ن. خدا هیشکی رو مریض نکنه. واقعا تا وقتی سالمین خدا رو شکر کنین حتی اگر بدترین پروژه‌ی دکترای روی زمین رو دارین. 

Monday, July 14, 2014

فستیوال

توضیح: این یک نوشته‌ی طولانی است. اما توش هیچ مساله‌ی مهمی نیست. تند تند بخوانید و دلتون خواست برید آهنگایی که لینک کردم رو گوش بدین و ایشالا خوشتون بیاد. 

نشسته‌م چای نعنام دم بکشه که بخورمش و یه تکونی به خودم بدم و برم سر کارم. امروز ساعت 11 لطف کرده‌م اومده‌م سر کار. گندش رو درآورده‌م خداوکیلی. عوض این دودر کردن‌هام بعدا باید آخر هفته رو بیام سرکار و این سزای کسیه که صبح‌ها ساعت نمیذاره که پاشه و میگه خودم هروقت بدنم خواست بیدار میشم. (بماند که ساعت هم میذاشتم احتمالا میزدم تو سرش و دوباره میخوابیدم). الان تو دفتر کارم نشسته‌م و در رو هم بسته‌م و پنجه رو باز گذاشته‌م چون یه بوی گاز عجیب غریب تو کل آزمایشگاه پیچیده که معلوم نیست گوگرده، متانه، چیه. هرچی که هست یه بوی فاضلاب‌طور ناجوری میده و خوف این هست که هرآینه منفجر شیم بریم هوا. اما خب همه دارن کم‌کم از ناهار بر میگردند سرکار و نهایت برخورد اینه که میگن ای بابا این بوی چیه. 
دیروز رفتم فستیوال. اولین فستیوال موسیقی بود که میرفتم. چندتا کنسرت تو هوای باز و کنارش هم یه عالمه بازی واسه بچه‌ها و بزرگترا و کلا یه محیط خوش و خندون واسه همه. البته فستیوالی که رفتیم مال موسیقی‌های فولک بود و خبری از راک سنگین و متال و این حرفا نبود. محیط خیلی خانوادگی بود در کل. منم تونستم تحمل کنم و بهم خوش گذشت. اول از همه اینکه هوا افتضاح بود. یعنی دو سه بار وسط روز با بارون غافلگیر شدیم و خوشبختانه هم‌خونه‌ایم یه شنل پلاستیکی بهم داده بود. وگرنه همه‌ی جونم خیس میشد. بماند که شلوارم خیس خالی شده بود و افتاده بودم به فین‌فین. فرض کن خواننده‌هه داد میزنه آماده‌این؟؟ همه میگن ههههههههه و بعد شترق. رعد و برق میزنه و بعد همه جیغ میزنن و میگردند دنبال یه سرپناه و خواننده‌هه هم همونجا میگه که شما بلژیکی‌ها با این هواتون. این تابستونه دارین؟

نکته‌ی اول تو فستیوال رفتن اینه که باید لباس داغون‌هاتون رو بپوشین. من این نکته رو نمیدونستم. شلوار تمیزه رو درآوردم پوشیدم که بعدش پشیمون شدم. ضمنا کفش پارچه‌ای پوشیدن تو فستیوال یک اشتباه بزرگه. چون احتمال گل و شل زیر پای جمعیت بالاست و میزنین کفشتون رو داغون میکنین. من یه چکمه تا مچ پای چرمی پوشیده بودم (بله وسط تابستون. اینه هوای زیبای بلژیک) اما بقیه چکمه لاستیکی باغبونی پوشیده بودند و عملا کار بهتری کرده بودند. هرچی لباستون پاره پوره‌تر و کروکثیف‌تر بهتر. چون یه جاهایی از خستگی میخوای بشینی رو چمن‌های گلی و هردیقه نمیتونی یه چیزی بندازی زیرت. همیشه یه عده خل‌چل و هیپی تو فستیوال‌ها ظاهرا دیده میشن که یهو میبینی یارو زیر بارون با مایو داره میپره بالا پایین و کفش هم نداره و وسط اون همه گل و شل پابرهنه‌س و باهاش که حرف میزنی میگه اینطوری به زمین احساس نزدیکی بیشتری میکنی. خداوکیلی آدمای عجیب‌غریب زیاد دیدم. یه سری‌هاشون رو که میدیدی با خودت فکر میکردی این از کجا نون میخوره؟ (که بعد جواب معلوم شد که حقوق بیکاری میگیرن). موها پارافین‌مال شبیه موهای باب‌مارلی (این پارافین‌مالی کردن مو رو بهش میگن dreadlocks) خیلی رایجه بین خجسته‌دل‌های اروپا. هم تو فرانسه از اینا من زیاد میدیدم هم اینجا. یا مثلا یه سری‌ها که عضو جنبش NoPoo هستند (که یعنی شامپو نمیزنن به موهاشون چون کف و شامپو باعث آلودگی آب‌های زیرزمینی میشه و ضمنا بشر سالهای سال شامپو نمیکرده موهاش رو) بعد مثلا یه سری دیگه بودند از اینا که یه عالمه تتوی ترسناک از ساق پا داشتند تا آرنج دست. یکی بود پیرن تنش نبود. از دور فکر میکردی بلوز توری سیاه تنشه. نگو تتو بوده همه‌ش. خلاصه این شاداحوال‌ها رو که میبینی با خودت فکر میکنی که من دارم با پی‌اچ‌دی‌م چیکار میکنم تو دنیا؟؟ 

برام جالب بود که خانواده‌ها بچه‌هاشون رو آورده بودند. از بچه‌ی یه ماهه دیدیم تا یه عالمه بچه‌ی 4-5 ساله. دم در ورودی هم بهشون یه گوشی‌های گنده میدادند که بذارن رو گوششون که صدای زیاد گوششون رو اذیت نکنه. یه خود ما هم یه سری صداگیر گوش دادند (از این گردالی‌ها که میذاری تو گوش که صدا رو کم میکنه) و من عملا یکی از کنسرت‌ها رو با اون تحمل کردم. وگرنه اون همه صدای درامز و کیبورد و گیتاربرقی گوشم رو منفجر میکرد. 
یه کار باحالی که تو فستیوال کرده بودند این بود که کنار آدمایی که کنسرت رو ایجاد میکردند یه خانومی بود به اسم سیندی که تپلی و بانمک بود و همه شعرها رو به زبون اشاره همزمان ترجمه میکرد. عملا یه کنسرت موسیقی برای ناشنواها هم ممکن شده بود و ناشنوا هم فکر کنم بود بین جمعیت. واسه ویلچردارها هم جایگاه جدا گذاشته بودند و با ویلچرشون میتونستند برن اون بالا و کنسرت رو ببینند و خیلی برام جالب بود که به فکر همه بودند در حین کنسرت. 

خود فستیواله یه شعار داشت که ما ecofriendly و equitable (اهل فن بگن اینو چی ترجمه کنیم؟ تعادل‌دوست؟) هستیم و به کره‌ی زمین آسیب نمی‌زنیم و این حرفا. یکی از مسایل آسیب‌زننده به کره‌ی زمین لیوان‌های یک‌بار مصرفه که اینجا مشکل رو یه جوری حل کرده بودند. ژتون میگرفتی و با ژتون اولت بهت یه لیوان میدادند. با ژتون‌های بعدی میتونستی نوشیدنی بگیری و در آخر میتونستی لیوان رونگه‌داری یا لیوان رو پس بدی و پولت رو بگیری. اینجوری دیگه لیوان ولو کف زمین نمیدیدی. نکته‌ی بعدی هم دستشویی‌ها بود. 
جونم براتون بگه که توالت‌ها عبارت بود از چادرهای پلاستیکی که درش با یه زیپ بسته میشد و توش یه سطل‌آشغال گنده بود و روی سطل آشغال هم یه نشیمن‌گاه توالت گذاشته بودند. شما کارت رو داخل اون سیستم انجام میدادی و از دستمال استفاده میکردی و بعد یه کپه خاک خرگوش بود با یه کفه که بتونی خاک خرگوش رو برداری بریزی تو اون سطل آشغاله و بعد بیای بیرون. آقایون هم میتونستند از آبریزگاه خودشون استفاده کنن (که من هنوز با این آبریزگاهها کنار نیومده‌م و فکر میکنم منبع بو و کثیفی باشه.) میومدی بیرون و دستت رو میشتی و میرفتی. اون سطل آشغال‌ها هم بعدا منتقل میشه به این جاهایی که کود طبیعی و کمپوست درست میکنند و خلاصه همه‌چیز کره‌ی‌زمین‌دوستانه. 

گروههایی که اهنگاشون رو گوش کردیم اول از همه aldebert بود که مدل اهنگایی که میخونی کودکانه‌ست اما موضوعای بامزه‌داره. مثلا یکیش در مورد این بود که نمیخواد بره مدرسه و همه‌ی کلک‌هایی که سوار میکنه واسه اینکه مدرسه نره
گروه بعدی که گروه کمتر معروفی بود و رو یه سن کوچیک بودند اسمشون بود Big noise. آدم اصلیه یه چیزی از خانواده تروپمت داشت که خیلی بانمک بود و اهنگای خیلی باحالی باهاش میزد و آهنگ مدل فولک میخوند باهاش. ملت هم همزمان باهاش میپریدند بالا پایین و پاهاشون رو مثل رقص کردی‌های خودمون تکون میدادند و خلاصه گروه باحالی بودند. وسط اجرای این گروه بود که یک دفعه سیل اومد و همه له شدند زیر بارون. یه عده فرار میکردند زیر چادر غذافروشی‌ها. یه سری دیگه لباس‌هاشون رو درآوردند و با لباس‌زیر (مایو تنشون بود) وایسادند بقیه‌ی اجرا رو گوش کردند (این تکنیک لخت شدن زیر بارون حرکت خوبیه چون بعدا زود خشک میشی. اما احتمال سرما خوردن خیلی بالاست) یکی هم مثل من بدو بدو شنل پلاستیکی رو از کیفش درمیاورد و میکشید کله‌ش. 
بعد یه آقایی اومد که آموزش رقص لاتین میداد و بهمون یه‌کم چاچا یاد داد و یه کم رومبا. ما که آخرش نفهمیدیم چی شد. من کلا در حال عربی و بندری رقصیدن بودم اون وسط و هم‌خونه‌ایم کتیا هم که باهام اومده بود هم کلا بالا پایین میپرید یا درجا میزد. مجبور بودیم بلند بلند بشمریم که قدم‌ها رو اشتباه برنداریم و پای همدیگه رو له نکنیم. 

گروه بعدی که من تو خونه وقتی بقیه اهنگاشون رو میذارن خیلی دوست نداشتم اما کنسرت خیلی باحالی اجرا کردند boulevard des airs بود. (این آهنگی که لینک دادم خیلی ملو و یواشه) یکی از خوانندهاشون اومد جلو سن و پرید رو جمعیت و مردم با دست بردنش اینور اونور و کلا خیلی باحال بود. 
گروه بعدی که من اصلا پول فستیوال رو دادم که برم اینا رو گوش کنم Oldelaf بود. برای من گروه oldelaf نماد اینه که چقدر فرانسه بلدم. یادمه واسه درس فرانسه‌م تو بلژیک هرکس باید یه آهنگ میاورد و میذاشت که کلاس گوش کنه و بعد در موردش حرف بزنیم. من خیلی دنبال اهنگ گشتم و همه‌ش چیزهای غمگین پیدا میکردم تا اینکه یک‌روز این جواهر پیدا شد: 
Oldelaf- Le café
همین الان بذارینش و گوش بدین. (پایین همین پست گذاشتمش) بیشوخی همین الان این متن رو ول کنین و برین 3 دقیقه آهنگ خنده‌دار گوش کنین (زیرنویس انگلیسی داره). داستانش اینه که یارو در طول روز یه عالمه قهوه میخوره و یهو رد میکنه و قاطی میکنه و عصبی میشه و در نهایت 14 روز خودش رو تو آشپزخونه حبس میکنه و فقط قهوه میخوره. 
دفعه اولی که این آهنگ رو شنیدم خیلی چیزهاش رو نمیفهمیدم. اما تصمیم گرفتم مثل همه‌ی آهنگای فارسی که حفظم این یکی رو حفظ کنم و خلاصه انقدر گوشش کردم که الان میتونم تندتند بخونمش از حفظ. بقیه‌ی آهنگای oldelaf هم بامزه‌س و چرت‌وپرته. واسه من که هنوز گاهی متن آهنگها غافلگیرم میکنه متن اهنگای این گروه جالب و خنده‌داره و خوشم میاد از لای تندتند خوندنش یهو میفهمم که هه گفت فلان و بعد قارقار میخندم. مثلا این رو ببینید:

Ce n'est pas très intelligent

Que de se brosser les dents
Avec un couteau à pain
Quand on est un petit lapin
Il vaut mieux, il vaut mieux
Courir dans le bois près des sources
Pendant que, pendant que
Sommeille le Gros Ours

میگه خیلی کار عاقلانه‌ای نیست که وقتی یه خرگوشی با یه چاقوی نون دندونات رو مسواک کنی بهتره بری تو جنگل کنار چشمه‌ها بدویی تا خرس گنده بیدار نشده. 
(به عقل من شک نکنید. من دکتر میشم یه روزی)

کنسرت بعدی Alice Francis  بود که من اصلا نمیدونستم کیه. اما اجراش بامزه بود و یه لهجه‌ی غیرفرانسوی باحالی داشت و آدم لذت میبرد که یه غیر فرانسه زبان با خیال راحت با لهجه‌ی زاغارت حرف میزنه و همه هم براش هورا میکشن. 

دیگه یه ربع از اجرای این دختره که گذشت به کتیا گفتم بیا برگردیم خونه. درجا رو پام پریده بودم و پام درد میکرد و یک ساعت هم رانندگی باید میکردم و نمیدونم بذارمش به پای پیری و بیحوصلگی یا فکر اینکه دوشنبه باید برم سرکار یا بارونی که اومد و همه زندگیمون خیس بود که گفتم جمع کنیم بریم. اونم گفت دوتا اهنگ دیگه گوش کنیم لطفا و خلاصه دوتا اهنگ هم برای رضای کودک درون کتیا و خودم گوش کردیم و بعد تو گل و شل جمع کردیم و 20 دقیقه راه رفتیم تا برسیم به ماشین و بعد یک ساعت رانندگی تا خونه. توی ماشین هم فوتبال آلمان- آرژانتین رو گوش کردیم  نزدیک خونه که بودیم آلمان گل زد و خلاصه جام جهانی هم تموم شد. 

الانم دیگه من چای‌م رو بخورم و برم دنبال کارم که یه ذره مفید باشم در زندگیم. 

Le Café



Monday, July 7, 2014

غاز و مرغ‌های ما و همسایه

دوستها و آشناهایی که اینجا دارم هیچکدومشون مقیم دائم اروپا نیستند. هیچکس هم زندگی ثابت و stableی نداره تو یه شهر/ کشور خاص که بخوای از تجربه‌شون استفاده کنی. در کل یه عده آدمیم که به اندازه‌ی هم یه چیزایی رو می‌دونیم و یه چیزایی رو نمیدونیم و هرکدوم از قوانین یا شرایط هرچند وقت یکبار غافلگیرمون میکنه و دونه دونه باید کشفشون کنیم.
وقتی معاشر دوروبرت کسی نیست که بیرون ایران ثابت شده باشه یه حرف همیشه تو همه‌ی دورهمی‌ها و صحبت‌ها زده میشه و اونم اینه که برگردیم ایران یا نه. اینجا یه زوج هستند که خیلی جدی میخوان حتما برگردند ایران و اصلا به زندگی بیرون ایران فکر نمیکنند. همه کارهاشون رو همراه با ایران تنظیم میکنند و کلا اصلا بیرون ایران زندگی کردن براشون محل سوال نیست. یه جورایی عقیده‌شون اینه که ما بی‌غیرت نیستیم که کشورمون رو ول کنیم (نقل لغت به لغت آنچه گفته میشه). یه زوج دیگه هستند که بچه دارن و کلا دارن زندگیشون رو تثبیت میکنند بعد از 5 سال زندگی بیرون ایران اما هنوز نصف دلشون با ایرانه. تو ایران خانواده‌ی پرجمعیت و بزرگی دارند و الانم بچه رو دست‌ تنها بزرگ کردن سختشونه و هرچندوقت یکبار میگن عجب غلطی کردیم تنهایی اومدیم بیرون ایران هم خودمون رو به دردسر انداختیم و هم بچه‌مون تنهاست و هم مادربزرگ پدربزرگش رو نمیبینه و ما هم کسی رو نداریم دو دیقه بچه رو بی‌رودرواسی و منت نگه‌داره و خلاصه احساس می‌کنند که امکاناتی که تو ایران داشته‌ند رو از دست داده‌ند. یه دوست دیگه دارم که دوتا بچه داره و اون هم دست تنها براش بچه بزرگ کردن سخته و در عین اینکه بچه‌هاش رو دوست داره گاهی میگه کاش با بچه دست تنها نبودم و کاش بچه نداشتم و ما که هیچ‌وقت اینجا جا نمیفتیم اما به خاطر بچه‌هامون هرجا میریم که اونا خوش باشن. اگر بچه تو اروپا زندگی بهتری داره من حاضرم رنج ایران نبودن رو به جون بخرم و اروپا بمونم. 
اینا میشن زوج‌ها.
مجردهایی که میشناسم یه مقدار ناله‌شون کمتره. اما بین اروپا بمونیم و برگردیم ایران و بریم آمریکا در حال قل خوردنند. هرچند

​ وقت یکبار  بحث منجر به دعوا میشه که اروپا بهتره یا امریکا و دست جمعی خیلی چیزها رو نمیدونیم و میشینیم بیخود حرف میزنیم و خودمون رو خسته میکنیم و آخرش هیشکی حواسش نیست که همچین انتخابش دست ما نیست و هرجا کار پیدا شد و پول دادند باید جمع کنی بری همونجا. کسی منوی کشورها رو نیاورده جلوت و تو هم خیلی مشتری خوش پاسپورتی نیستی که بگی ایش از فلان‌جا خوشم نمیاد. 

بیرون اومدن و کنده شدن از ایران فرایند آسونی نیست. خیلی‌ها راحت پشت سرش میذارن. خیلی‌ها هم سختشون میشه و همیشه تو ذهنشون هست که زیر آسمون ایران زندگی آرومتر و بهتر بود و خانواده گرمتر بودند و رفاهمون بیشتر بود و چمدونم شان اجتماعی بالاتری داشتیم و ممکنه برگردیم بهش. 

من برام مدتی هست که ایران خارج از معادله‌س. تنها چیزی که به ایران وصلم میکنه خانواده‌مه. میدونم که شان اجتماعی بالاتری داشتم تو ایران و آدم فرهیخته‌تری بودم که تاتر و سینما و کنسرت و جلسه کتابخوانی و نقد و بررسی فلان و بهمان می‌رفتم و اینجا یه دانشجوی خارجیم که خیلی از این کارا رو نمیکنم. اما به ازای هر یک سال دور بودن از ایران فاصله‌م از جامعه‌ش بیشتر و بیشتر شده و اگر بنا به برگشتن باشه باید یه دوره گذار طی کنم و تو خود ایران دوباره انتگره شم. بذار اینجوری مثال بزنم. وقتی از ایران اومدم بیرون یه سوراخی وجود داشت هم قد و قواره‌ی خود من. اگر یک ماه بعد برمیگشتم تو همون سوراخ جا میشدم و دوباره جا میفتادم تو زندگی خودم. اما الان قدوقواره و شکل سوراخه عوض شده یا شاید قدوقواره و شکل من عوض شده. بخوام برگردم باید خودم رو خیلی کوچیک و بزرگ کنم و عوض کنم تا اندازه‌ی سوراخه بشم و دوباره زندگی رو از سر بگیرم. با عرض یک نکته‌ی مهم "اگر آدم‌های مهمم (خانواده نزدیک) تو ایران نبودند کسی در ایران منتظر من نبود". مصداق بارز چو تخته پاره بر آب رها رها رها من.

حالا اینا رو گفتم واسه اینکه بگم دیروز یکی از دوست‌ها داشت یه حرفی میزد که به نظرم خیلی درست نیست. داشت تعریف میکرد که با یه دختری از کشور آذربایجان حرف میزده و ازش پرسیده که روزا چیکار میکنی؟ گفته میرم سر کار و میام خونه و یه غذایی درست میکنم و مقاله‌ای میخونم و میخوابم تا فردا. بعد طرف پرسیده که خب آخر هفته چیکار میکنی؟ گفته که هیچی بیدار میشم و یه لباس میشورم و مقاله‌ میخونم و غذا درست میکنم و خواب. بعد دوستمون پرسیده که دلت نمیخواد برگردی آذربایجان؟ و طرف گفته که نه و اصلا قصد برگشتن ندارم و دوست ما داشت میگفت که یعنی طرف واسه همچین مدل زندگیی آذربایجان رو ول کرده و اومده تو اروپا؟ و معتقد بود که طرف آذربایجانی خودش رو گم کرده و بی‌غیرتیه که کشورت رو ول کنی و تازه زندگی خیلی باحال و سرشار از ماوقعی نداشته باشی. 

من میفهمم که توصیف یارو از زندگیش خیلی یکنواخت و boringئه. اما مگه ماها داریم چیکار میکنیم؟ (البته دوستمون معتقد بود که ما هم زندگی خوبی نداریم و در نهایت باید برگشت ایران و این زندگی واسه آدم زندگی نمیشه) اصلا مگه آدم قراره چیکار کنه؟ مگه تو ایران صبح تا شب مهمونی بودیم (البته یه سری هستند که خوش به حالشون) یا مثلا مگه تو ایران مردم شبانه‌روز در حال بانجی جامپینگن که تو اروپا وقتی درس میخونی و میری لباست رو میشوری و میای خونه زندگیت بده؟
من
​ بیشتر فکر میکنم که نفس کارمندی و کار دانشجویی و این چیزاس که باعث میشه زندگیمون یکنواخت باشه و ​
​همچین
​ فرقی نداره اگر ایران بودیم و بیرون ایران می‌موندیم. البته قطعا تعداد رفت‌و‌آمد‌ها و موقعیت‌هایی که بتونی توش عرض اندام کنی بین دوستات و خانواده‌ت بیشتر بود. اما آیا این چیزا کیفیت زندگی رو اونقدر می‌بره بالا که بیارزه؟

اصلا تا چه حد باید از جایی که هستی احساس رضایت کنی تا بیارزه؟ با توجه به اینکه نمیتونی زندگی بیرون ایران و داخل ایران رو همزمان تجربه کنی اصلا چطوری میشه سنجید که آیا میارزه یا نه؟ آیا نه تنها اون دوستم چرت میگه بلکه منم چرت میگم؟ آیا یه عده آدمیم که داریم سال‌های عمرمون رو تلف میکنیم و به جا اینکه پاشیم بریم گلا رو بو کنیم داریم ساعت شنی رو نگاه میکنیم و یکی میگه از اونوریش بهتره و اون‌یکی میگه از اینوریش بهتره. 
موافقید که همه ول معطلیم دور هم؟ 

Friday, July 4, 2014

یه مشت نقطه‌ی سبز رنگ تو آب نمک

این پست از یکی دو هفته پیش تا الان 3-4 بار ویرایش شده. در هر ویرایش این پست از یک متن خوشحال تبدیل به یه متن خسته/عصبی/کلافه شده و دوباره تبدیل به یه متن امیدوار میشه و بعد دوباره برمیگرده به همون حالت خسته و غمناک قبلی‌ش. 
پروژه‌ی دکترا من را خواهد کشت. یا اگر نکشد من را حسابی پیر خواهد کرد. پیر پخته هم نه. پیر خام. پیر فرسوده و فرتوت و له و لورده. 

ماجرا اینه که دو هفته پیش فرجی شد و بعد از مدتها نانو لوله‌های بیولوژیکی‌م رو هم تونستم تو محلول آبی جمع کنم. که اتفاق فوق‌العاده‌ایه. همه شاد و خندون و بشکن بشکن بودیم که ایول ماجرا تموم شد و سه سال جون کندیم و الان به آن نقطه رسیده‌ایم که باید. قرار شد وسط تعطیلات تابستون ایمیل بزنم به همکارمون تو واحد داروسازی اون دانشگاه شمال بلژیک که آقا نمونه آماده‌ست هلو. سلول‌ها رو آماده کن که اومدیم واسه تزریق که عکس بگیریم و فلان. خلاصه آب زنید راه را هین که نگار میرسد و این حرفا. 
حالا چی شده؟ حالا عین همون کار رو دوباره تکرار میکنم و نمیشه. همکارم تکرار میکنه میشه. من تکرار میکنم نمیشه. بعد دوباره یه چیز دیگه رو تکرار کردیم شد. بعد دوباره خوشحال شدیم و تکرارش کردیم باز نشد. یعنی شده‌ایم مسخره‌ی یه مشت لوله‌‌ی بیولوژیک و یه محلول آب‌نمک. 
پروژه‌ای که بسیار بلندپروازانه تعریف شده بود که لوله رو میسازیم و تزریق میکنیم و سینتیک میبینیم و عاملدار میکنیم و قرش میدیم و فرش میدیم الان تبدیل شده به یه گره‌کور که لامصب رو بسازیم و از حلال سمی بفرستیمش تو آب. 

قبلا اینجا گفته‌م؟ یه گروه ژاپنی هستند که این کار رو میکنند. فقط همین یه گروه. نامردها یه عکس‌هایی تو مقاله‌هاشون میذارن که وقتی میبینی میخوای بشینی خون گریه کنی از بدبختی خودت و هنر اونها در انجام پروژه. واقعا حسادت برانگیزن. بعد نوشته ما فلان کار رو میکنیم و میشه. عینا همون کار رو میکنی و نمیشه. من نمیدونم دروغ میگن یا یه چیزایی رو نمیگن یا دستشون به نمونه میخوره طلا میشه و دست ما میخوره میشه کاه. 

اتفاق جدیدی که افتاده اینه که استادام بهم گفته‌ند همراه با اون‌یکی پسر چینیه که اونم داره دکترا میخونه شروع کنیم به مقاله نوشتن. این خودش واسه منی که در حسرت یه مقاله می‌سوختم روز و شب یه قدم بزرگه. تا قبل از این هی به استادام میگفتم بنویسم؟ و زرتی تو روم می‌گفتند نه. یکی از ناجورترین روزهام اون روزی بود که به یکی از استادام گفتم آقا بنویسیم مقاله رو؟ گفت دختر جان شما به اندازه‌ی کافی نتیجه‌ی قابل استناد نداری واسه کارت. منو میگی؟ از برگ اسفناج له‌ و لورده‌تر شدم. 
حالا الان قراره مقاله بنویسیم. در مورد همین متدی که یه روز جواب میده و یه روز نمیده. میخوایم هم یه جوری بنویسیمش که دنیا فکر کنه بر یک مشکل اساسی فائق اومده‌ایم و اصلا متدمون نتیجه میده آینه. در حالی که واقعیت ماجرا اینه که متد بر حسب روز هفته و اینکه صبحش بارون اومده و گربه از دیوار پریده یا نه یه روز کار میکنه و یه روز کار نمیکنه. 

دیگه
​ چی؟ دیگه اینکه تنبل شده‌م. یه مواقعی از زندگیم (خصوصا وقتی ایران بودم) دوره‌ی طلایی‌م بود. 5 تا کار رو با هم میکردم و همه‌چیز تحت کنترل بود. الان از سر کار میرم ورزش و سعی میکنم جون بکنم و 5 کیلوی باقی مونده رو کم کنم. بعد میام خونه و میفتم یه گوشه. دلزده و بی‌حوصله. سریال میبینم و سریالام که تموم میشه کوچ میکنم به یه سریال دیگه. وبلاگ خوندن و آخرشم وقتی میخوری به بی‌موضوعی خبر خوندن (این اخبار خوندن رو به هیچ‌کس پیشنهاد نمیکنم. خبرا رو که میخونم دلم پیچ میخوره و بیشتر از دنیای ترسناکی که توش زندگی میکنم میترسم). یادش بخیر قبلنا کتاب قایم میکردم لای کتاب درسیم و ساعت‌ها غوطه میخوردم تو دنیای کتاب و قصه‌ای که تعریف میکرد. نمیدونم قصه‌ها بی‌مزه شده‌ند یا من بی‌حال و حوصله شدم و قدرت تخیلم از کفم رفته که هر کتابی میخونم بعد 15-20 صفحه میذارمش کنار. 



خلاصه‌ی کلام اینکه بیاین راه‌های مبارزه با تنبلی و بی‌انگیزگی بهم یاد بدین و بهم کتاب خوب معرفی کنین که بخونم و منم سعی میکنم بچه‌ی خوبی باشم و یه کم جمع و جور کنم خودم رو. 

Monday, June 2, 2014

یه تاس یک و یه تاس دو و یه مهره هم بیرون زمین

خب چطورین عزیزان؟ بیاین یه کم با هم حرف بزنیم. 
الان طبق معمول سر کارم و چایی‌م بغل دستمه و وبلاگ‌هام رو خوندم و دارم خیال‌پردازی میکنم که کدوم آزمایش رو امروز انجام بدم شانس ضدحالش کمتره. 
آزمایش‌هام یکی بعد از اون یکی با شکست مواجه میشه. رو نمونه سنتزی اوضاع درسته. اما وقتی رو نمونه طبیعی کار میکنم همه چیز میریزه بهم. که البته به جهنم. یعنی هر روز بلند به خودم میگم به جهنم که یاد بگیرم که واقعا به جهنم و سعی نکنم شادی و غمم رو بسته به این کنم که نانوتیوب آلبومین فلورسنتی رو تو آب دیسپرس کرده‌م یا نه. فهمیدین چی شد؟ نه؟ هیه. 
من لاله منصفانه رو زیاد میخونم. یکی از آدمهاییه که نمیدونم اگر نزدیکم بود با هم چطور برخورد میکردیم. شاید دوست میشدیم. اما خیلی راحت و آسون و روانه نسیت به احساساتش. خوش به حالش البته. یک قلی خارجی هم داره که ور دلشه که البته ما نداریم. نه قلی خارجی. نه قلی ور دل نه اصلا اگر داشتیم اسمش رو قلی میذاشتیم. مثلا این یه فرق ماست. من عمرا کسی را گیگیلی‌طور قلی صدا نمیکنم. اینجا مدرسه نظامه. مردم اسم دارند. اسمش رو میگیم. شوشو و قلی و عدیدم هم نداریم. 
حالا اینا به کنار. یه روال جدیدی داره تو نوشته‌هاش که در مورد انتگره شدن تو جامعه خارجی‌ها حرف میزنه و من خوشم اومده از حرفاش. یعنی اتفاقات همونجوری میفتند که اون داره تعریف میکنه. منم دوست داشتم یه روزی تنبل و جاجمنتال (بسیار قضاوت‌کننده) نباشم و بشینم براتون تعریف کنم و البته بشینی بغل دستم احتمالا نیم ساعت اول حرفی نمیزنم و خیلی مودب خواهم بود و یخم که آب بشه و ازت نترسم و فکر نکنم که خنگی یا حالا من فلان چیز رو بگم تو فکر کنی بهمانٰ خلاصه احساس امنیت که کنم کنارت میتونم تعریف کنم که چقدر دهنم صاف شد واسه اینی که اینجا هستم و حالا بنظرم اینی که اینجا هستم خوبه. 
یه مسابقه‌هه بود که شرکت کردم. تزم رو باید تو 3 دقیقه به فرانسه توضیح میدادم. اگر به انگلیسی بود که میدونستم برنده بلامتنازعم. اعتماد به نفس زیاد دارم؟ بله دارم. بذار تو این یه مورد داشته باشمش مرامی. وقتی حرف به پرزنتیشن میرسه میدونم که زورم زیاده و با هر خری حاضرم مچ بندازم. حالا این یکی به فرانسه بود. شرکت کردم توش و بردم. یاه. بردم. جوون تیز ایرونی مسابقه فرانسه رو برد. البته 4 نفر دیگه هم بردند و همه‌مون رو فرستادند مرحله بعد و من واسه مرحله بعد اصلا نبودم که شرکت کنم. اما مهم اینه که من بردم. اون جوجه‌ی خیس و بدبختی که مفش میچکید زیر بارون زمستونی الان جون گرفته و میتونه واسه خودش وحشی باشه. میدونم که بخوام بهتر از این شم میتونم.
 مثل حالتی که وقتی ایران بودم تو رقص داشتم. میدونستم که خوب میرقصم و از رقابت رقصی وسط مهمونی لذت میبردم. چون همزمان یاد میگرفتم که آهاه. دستش رو اینجوری کرد. چه کار باحالی. منم میتونم بعدا بکنم. یادش بخیر با اون آهنگ روناک بیژن مرتضوی چنان رقص درونی‌ای میکردم که آدما اولش باهام میرقصیدند و بعد اون لحظه رو میدیدم که دونه دونه میرن کنار و یه دایره میشن دورم و من میچرخم و میدونم که دارم درست میچرخم و میتکونم و میرقصونم. روم زیاده؟ تو رو خدا بذار زیاد باشه تو این یه مورد. من از این موردهایی که بابت احساس امنیت در موفقیت بکنم زیاد ندارم. نذار اینا رو هم از دست بدم.
 حالا الان عوضش وقتی حرف رقص خارجی میشه من چیزی بلد نیستم. حرکت‌ها رو نمیفهمم. نمیفهمم جواب اینکه دستت رو میگیرن بالا اینه که ساعتگرد بچرخی یا پادساعتگرد و زارپ میخوری تو شیکم یارو. پاش رو هم له میکنی. بلد نیستم چون نرقصیده‌م و آقا جان ما قلی ندارم باهاش بریم کلاس سالسا با پسرهای دیگه هم از هر قدوقواره‌ای راحت نیستیم برقصیم. یعنی اون اولا کلاس رقص رفتم. دانشگاه کلاس میذاشت. مربیش هم لاتینو بود. اما حرکتا رو به اسپانیولی داد میزد. من همون فرانسه‌ش رو اون موقع تو همهمه نمیفهمیدم. فکر کن یکی به اسپانیولی بگه حالا دستای بندری. یه پا جلو یه پا عقب. حالا قر کمر با چرخوندن دست. تو اول باید بدونی دست بندری اصلا چیه که بعد بتونی پروسس کنی که چیکار باید بکنی و خب من دست بندری و پای جلوعقب تو سالسا رو بلد نیستم. اما میدونی چیه؟ یاد میگیرم. میدونم که میتونم یاد بگیرم. دهنم صاف میشه و رنج میکشم. اما بالاخره یاد میگیرم. مثل زبون‌های مختلف.
من این فرانسه‌ی عوضی نازنین رو با رنج یاد گرفتم. یاد تموم اون روزایی میفتم که تو تراموا تو گرنوبل میخواستم بزنم زیر گریه و یاد همه اون لحظه‌هایی که خرید تو بازارچه نمیرفتم چون نمیفهمیدم عددی که یارو میگه چنده و مثل کوزت از کنار چیزها رد میشدم. الان میدونم که دوباره احساس کوزتی خواهم کرد. اما آخرش جوجه اردک زشت و ایکبیری قو میشه. حداقل در دو مورد. یکی رقص. یکی زبان. توقع ماورایی هم ندارم از خودم. مثلا من هیچ وقت 180 نمیتونم بزنم. بابای ورزش‌نکنم میزنه. من ورزش‌کن نمیتونم بزنم. تو رقص هم پام رو نمیتونم بگیرم بالا. چیکار کنم. نمیتونم. من رو واسه اینکارا نساخته‌ند. 


شماها به این فکر میکنید که واسه چی ساخته‌ندتون؟ من خیلی فکر میکنم. آخه مثلا گاهی فکر میکنم که من رو برا زبان یا گرفتن ساخته‌ند. اما حمال 3 تا زبون فارسی انگلیسی و فرانسه که بیشتر بلد نیستی (همین لحظه یه متلک و جفتکی داشته باشیم به همه اون نفهم‌هایی که تو پروفایل linkedinشون نوشته‌ند عربی هم بلدند بخاطر چارکلمه عربی دبیرستان. آخه گوساله تو مثلا غیر از "انا ارید لاذهب الی القاره" چی میتونی بگی؟) بعد فکر میکنم که من رو برا رقص ساخته‌ند. بعد فکر میکنم که لامصب غیر از عربی و همون فارسی خودمون چی بلدی؟ ترکی و لری هم که بلد نیستی که. پس خب برا رقص هم خیلی درست نشده‌م. یا مثلا شاید ساخته شده‌م که یه قابلمه و کاسه بگیرم دستم و برا بقیه آواز بخونم. این یکی کار رو هم ازش لذت میبرم. حتی وقتی میبینم کسی توش بهتر از منه (که کم پیش میاد) یه کم جریحه‌دار میشم. اما بعدش بیشتر یاد میگیرم ازشون. اینا چیزایی هستند که اولش یه‌کم حسودیم میشه. اما بعدش یاد میگیرم و از فرایند یادگیری لذت میبرم. اما یه چیزایی هست که توش فقط حسودمسودم. مثال؟ علم.

قشنگ حسودیم میشه وقتی یکی بهتره که خیلی پیش میاد که خیلی‌ها بهتر باشند. یه پسره هست به عنوان مثال. آقای جاناتان گیلبرت. مرتیکه تو ام‌آی‌تی ئه و مثل بنز داره پیشرفت میکنه. من مانیتور میکنم یارو رو. پروژه‌ش شبیه منه و هر روز داره اکتشافات جدید میکنه. ای بترکی که لیسانست رو فلان دانشگاه بودی و ما نداشتیم از این چیزا و براهمین و کمتر باهوش بودن خودم و هزار دلیل دیگه تو الان جلوتری از من. 
این اخلاق من خیلی بده. یه متر جلو دستمه و هی آدما رو متر میکنم و خودم رو متر میکنم. فلان اقامت گرفت. جفت شیش. من؟ یه تاس یک و یه تاس سه. فلان مقاله‌ش فلان جا چاپ شد. جفت شیش. من؟ یه دو و یه چهار. یه مهره‌م هم خورده که بیرون زمینه و باید شیش بیارم تا دوباره بیاد تو زمین.

یه دوستهای خوبی برام یه کتاب خریده‌ند از آمازون. این:
راهنمای زندگی روی زمین از سوی یک فضانورد. 
توش حرفای خوبی میزنه. من خوشم اومده از کتابه و شب‌ها قبل خواب میخونمش. حرفی که میزنه اینه که میگه باید از training لذت ببری نه از برنده شدن. باید همیشه جهتت به سوی اون چیزی که میخوای باشه ولی توقع نداشته باشی که گیرش میاری. باید دائم تلاش کرد و زور زد. اما توقع بدست آوردنش رو نداشت و ضمنا ضدحال نباید خورد. چون تو خوشحالیت رو از trainingت باید کسب کنی. 
خب من خیلی خوشم اومد از بعضی حرفاش. خصوصا اینکه یه مقدار خلاف این کتاب راز و این حرفاس (یادتونه راز رو؟) که مثبت فکر کن و مثبت به سوی تو روان خواهد شد؟ آقا ما خیلی مواقع مثبت فکر میکردیم و آجر بود که از آسمون میومد. یا مثلا یه خوبی دیگه که داره اینه که در مورد شکست خوردن حرف میزنه. چرا تو هیچ کدوم از این کتابای بدوید موفق شوید در مورد شکست خوردن حرف نزده‌ند؟ انگار اصلا اتفاق نمیفته. مثبت بنگر و آبشار مثبت الهی تو را شستشو خواهد داد. غلط کردی. خداوند همین که game of thrones باهامون بازی نمیکنه باید شکرش کرد (توضیح: در بازی game of thrones اینجوریه که you win or you die). 

دارم سعی میکنم تو تزم از حرفای یارو استفاده کنم. یه چیز دیگه که یارو در موردش حرف زده و ایشالا پست‌های بعدی در موردش حرف میزنیم آماده بودنه. من خیلی فکر میکنم که الان یه اتفاق بدی میفته. یارو تو کتاب میگه که آقا اینجوری فکر کنین و بعد براش اماده باشین. آماده بودن باعث آرامش حیالتون میشه. اما من وقتی بهش فکر میکنم به این فکر میکنم که وای خداوندا باز یه آجر دیگه و من چطور با این کنار بیام و من خواهم مرد از غم/ از ناتوانی/ از تنهایی/ از شکست. یا مثلا میدونم که زنده میمونم اما بسیار رنج خواهم کشید و اصلا نخواستیم که "لقد خلقنا الانسان فی کبد". ما نخوایم تو کَــَبَد باشیم کی رو باید ببینیم؟ ما میخوایم مثل صاحبان اکانت‌های شاد اینستاگرم هپی و گوگولی مگولی باشیم. چشممون هم نکنند.
 خلاصه اینکه من خیلی میترسم از هر اتفاقی که نیفتاده و میتونم تصور کنم که بیفته. مثال بزنم: یکی از اعضای خانواده مریض زیاد شه. زلزله بیاد. یکی سرطان بگیره. خودم سرطان بگیرم. یه روز بیام ببینم خونه‌م سوخته. یه روز بگن شما دیگه نمیتونی درس بخونی برو بیرون. همه‌ی اینا من رو می‌ترسونه. و من نمیدونم چطور میتونم براش آماده باشم. یه بار دکترم میگفت که آقا جان تو از ترس همه‌ی اینا اصلا زندگی نمیکنی. انگار میخوای برقصی اما یه زره تنت است. حالا دارم کتابه رو میخونم ببینم چی میشه. 
شماها چی فکر میکنین؟ بیاین از این حرفا تو کامنت‌ها راه بندازیم که با هم حرف بزنیم مثال ایوم قدیم و بعدشم بشینیم و سحر پاشیم و بذار شبم رنگی بگیره و دوباره آهنگی بگیره و از این حرفا خلاصه. 

پ.ن. به علت در رفتن از زیر کار بسیار زیاد نویسنده در آزمایشگاه محل کارش این وبلاگ بیشتر به روز خواهد شد. 

Monday, April 14, 2014

چند
​ روزی از محیط آزمایشگاه دور خواهم بود و براهمین هرچی دلم بخواد میتونم بنویسم. با فراغ بال. امروز که رسما بیکارم. واسه اینکه ضایع نباشه یه سری کورس آنلاین بیولوژی رو گوش میدم و برای بار چندم به خودم میگم که کاش داروسازی خونده بودم. کاش معلم زیست مدرسه‌مون اونقدر نفرت‌انگیز و ترسناک نبود و کاش کنکور تجربی اونقدر وحشتناک بنظر نمیرسید و کاش یه کاری میکردند که اونی که از خون میترسه هم بتونه کم‌کم با تشریح قورباغه ارتباط برقرار کنه. حقیقتش اینه که منی که الان اینجا نشسته‌م همین دو سال پیش با دیدن یه صحنه از یه عمل جراحی تو یوتیوب وسط اتاقم غش کردم و یه 10 دقیقه‌ای در خواب غشی بسر برده‌م. اونوقت الان دم درآورده‌م و میگم کاش دکترا رو ول کنم و داروسازی بخونم. 
کاش دکترا رو ول کنم. و این جمله‌ایه که هفته‌ای 3 بار حداقل به ذهن من میاد. با پروِه‌ای که سابیده به الک و مالیده به کاکتوس و واقعا توش مونده‌ایم. اون دفعه استاد باهوشه برگشته به من میگه چرا تو هرکاری تو پروِه‌ت میخوای بکنی دردسر داری؟ جواب دادم نمیدونم. اما قلبم میگفت تقصیر شماست آقا. با این توهمی که تعریف کرده‌ای برای پروژه و ما هرکار که میکنیم میخوریم تو دیوار. استاده بعدش بهم گفت البته اگر حلش کنی اونوقت به خودت افتخار خواهی کرد. اینو راست میگه. اگر این پروژه رو من به جایی برسونم و آبرومندانه دفاعش کنم بر تارک عرش خیمه خواهم زد و این حرفا. ​

مدرسه که بودیم آزمایشگاه کم داشتیم. من عاشق روپوش سفید پوشیدن بودم و قاطی کردن محلول‌ها و تست گرفتن و بازی با شیشه‌ها. رسما از عقده‌ی نداشتنش یه کاری کردم که صبح تا شبم روپوش سفید تنم باشه و لای شیشه‌ها و محلول‌ها و میکروسکوپ فلان و دستگاه بهمان سنج معلق بزنم. و الان در حسرت سلول‌ها میسوزم. شماها اصلا عکس میکروسکوپ الکترونی از سلول دیده‌اید؟ میدونین چقدر خوشگله؟ جزئیات ریزش باگ آزمایشی نیست. هر قسمتش یه دلیل و مفهوم دارد. مثل ماشین کار میکند.  کاش من این درسها رو خونده بودم. 

حالا اینا رو ولش کن. یه اخلاقی هست بین اروپایی‌ها. علی‌الخصوص فرانسوی‌ها و بلژیکی‌های مقیم جنوب (فرانسوی زبانن) که واقعا عجیبه برای من. اینا عصبانی که میشن واقعا ابراز میکنند عصبانیت رو. این رفتار رو من حداقل بین همکارهای اینجام میبینم. طرف میاد سرکار. یه پوشه کاغذ رو میکوبه رو میزش و میگه (ترجمه میکنم) تف به این همه کار. حالم از این همه کار بهم میخوره. فلانی کاراش رو داده به من. تف و لعنت به کارهای فلانی. 
یا مثلا منشیمون یهو داد میزنه ça me fait chier... که مثلا ترجمه‌ش کنیم فلان چیز کفر من رو درمیاره.
نمیدونم اینجور رفتارهای یک مرتبه خشن. اما ریز ریز چه تاثیری تو زندگی خودشون داره. تن من رو که میلرزونه. یعنی هربار که یکی یه فحشی میده و یه غری میزنه تو قلب من یه ترک یخ زده احساس میشه.

خیلی به این فکر میکنم که آیا جایی که هستم جای خوبیه یا نه. اصلا کاری که میکنم کار خوبیه یا نه. صبح نون شک میخوریم شبم ماست شک.