من متوجه نميشم اين عبارت "فلاني بايد خودش به خودش کمک کنه" رو.
در واقع اينطور فکر ميکنم که خب، مگه يارو مرض داره که خودش، خودش رو کمک نکنه. لابد يه ور ماجرا لنگه ديگه.
اون قصههه يادتونه يه ترب گنده زير خاک گير کرده بود. مرد کشاورز نتونست درش بياره بعد زنش اومد کمک بعد بچههاشون اومدن کمک بعد اهالي محل اومدن کمک. زور ميزدن ترب رو بکشن بيرون و ميخوندن :"بيا بيا، بيرون بيا، از دل خاک بيرون بيا، با يه تکون، با دو تکون، بيا بيا بيرون بيا" آخرش هم با هزار زحمت ترب از خاک بيرون مياد.
حالا اين "خودش به خودش کمک کنه" مثل اينه که کشاورزه بشينه رو زمين، با ترب صحبت کنه. بگه :"ببين ترب، تو خودت بايد از خاک بيرون بياي. در واقع فقط خودت ميتوني به خودت کمک کني"
در واقع اينطور فکر ميکنم که خب، مگه يارو مرض داره که خودش، خودش رو کمک نکنه. لابد يه ور ماجرا لنگه ديگه.
اون قصههه يادتونه يه ترب گنده زير خاک گير کرده بود. مرد کشاورز نتونست درش بياره بعد زنش اومد کمک بعد بچههاشون اومدن کمک بعد اهالي محل اومدن کمک. زور ميزدن ترب رو بکشن بيرون و ميخوندن :"بيا بيا، بيرون بيا، از دل خاک بيرون بيا، با يه تکون، با دو تکون، بيا بيا بيرون بيا" آخرش هم با هزار زحمت ترب از خاک بيرون مياد.
حالا اين "خودش به خودش کمک کنه" مثل اينه که کشاورزه بشينه رو زمين، با ترب صحبت کنه. بگه :"ببين ترب، تو خودت بايد از خاک بيرون بياي. در واقع فقط خودت ميتوني به خودت کمک کني"
No comments:
Post a Comment