Sunday, May 9, 2010

یادم میاد اون موفع که جوان کوشا و ورزش دوستی بودم، موقع تمرین با تیم شنا بسیار می بالیدم به هیکل ایجاد شده.
هر شب 60-70 تا دراز نشست میزدم، شنا سوئدی حرکت مورد علاقه م بود (والبته از دویدن بدم می اومد) بماند که من تو اون تیم شنا کاره ای نبودم. دو دسته بودیم، دسته خفن ها و دسته یواش ها. من تو دسته یواش ها کرال سینه رو همیشه خوب میرفتم و به قورباغه و کرال پشت که میرسید لوزر تمام بودم.
یادمه یکی بود تو دسته قوی ها، لامصب مثل فرفره شنا میکرد. گوشتالو بود و حتی چربی هم ازش آویزون. ما طول اول رو نرفته، لعنتی طول سوم رو شروع کرده بود.
مکانیسم حفظ اعتماد به نفس من هم این بود که از استخر که میایم بیرون صاف راه برم که ملت بدانند درسته من از نظر ارتفاع یه مترونیمم، اما هیکل به قاعده س.
مفتخری بودم برای خودم.
الان هیچ کدوم از شلوارایی که با خودم از تهران آوردم پام نمیره. منظورم آی دکمه هه بسته نمیشه نیست. منظورم اینه که دقیقا پام نمیره.
اثر طولانی نشستن پشت میز و هیچ حرکت نکردن در طول فصل زمستونه. ضمنا مسافرت به ایتالیا و خوردن انواع اطعمه و دسر (در حالی که دیگه داشتم میترکیدم و لامصب چقدر خوشمزه بود) رو هم اضافه کنین بهش.
الان 3-4 هفته س هر شب سالاد کاهو میخورم، با روغن زیتون و سرکه. برای ناهار سعی میکنم غذای سالم بردارم، میوه بردارم، هر چی ...
ورزش هم تازه شروع کرده ام. اما این چربی ای که من میبینم، رفتنی نیست.
یادش بخیر اون موقع هرچی دلم میخواست برمیداشتم میخوردم، همیشه غذا ته بشقابم میموند، دغدغه ِ چی رو بخورم و نخورم نداشتم.
الان یک قاشق مربا میخورم، تا شب روی مغزمه که مربا خوردی، مربا همه ش قنده، برای خوردن خوب نیست.
چون مربا خوردی، همه اون ورزشی که کردی به باد میره. مگه یادت نیست دستگاهه رو تو تهران... کلی روش راه میرفتی، تازه کالریش میشد قد یه کاسه ماست. حالا مربا بخور
هی مربا بخور
تو چاق میشی، چاق میشی، چاق میشی...

Saturday, March 13, 2010

برنامه جدیدم شده خوندن در مورد ماجرایی که بر آلمان شرقی گذشت.
دیواری که یک شبه کشیده شد و سالهایی که دیوار ماند.

با خیال راحت به حال خودمون و آلمان های شرقی گریه میکنم.

دقیقا هیچ امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارم. دلم برای بهار تنگ شده.
دیدوبازدید اقوام و معاشرت زورچپانش را دوست نداشتم. خانه‌تکانی نفس‌گیرش هم همیشه خسته‌ام میکرد.
سفره چیدن دقیقه آخر و وسواس سر اینکه چه‌جوری بچینیم تقارنش بیشتر میشه اما خیلی تکراری نشه را هم دوست نداشتم.
روشن کردن تلویزیون و دیدن چارتا آدم کت‌شلواری بی‌معنی که ممتد مفت‌ میگفتند و هر‌هر میکردند و یک خانمی که احیانا مقنعه و هدبند سفید یا کرم پوشیده بود و دلبری متین می‌کرد را هم دوست نداشتم.
دیدن سال تحویل در حرم امام رضا و گریه دست‌جمعی ملت را هم اصلا دوست نداشتم.
بهشت زهرا که می‌رفتیم یک عالمه گل خریدن و پیش دوستها و اقوام از دنیا رفته، بودن رو دوست داشتم، اما هردفعه تو ماشین سرگیجه می‌گرفتم و حالم بد می‌شد. قسمت ماشینش رو دوست نداشتم.
این‌که لنگ ظهر به حال کپک از خواب بیدار می‌شدم رو هم دوست نداشتم.
چهارشنبه‌سوری حال نداشتم از خونه برم بیرون و وقتی میرفتم توی کوچه هم جرئت نمی‌کردم از آتیش‌های خیلی بلند بپرم. (یک‌بار میخ جعبه رفت توی انگشت پام و انگشته ورم کرد و تا 20 فروردین داشتم آنتی بیوتیک می‌خوردم برا چرک نکردن پا) بزن برقصش ظاهرا باید خوشحالم می‌کرد، ولی نمی‌دونم چرا یک‌مرتبه بدم می‌اومد و هیچ‌وقت در این حرکت شرکت نمی‌کردم و وایمیستادم یه گوشه.

با این همه احساس بد نسبت به سروته ماجرا، دلم برای عید کنار خانواده‌م تنگ شده. نمی‌دونم برای کجای ماجرا دلم تنگ شده.
صریح که از خودم می‌پرسم واقعا دوست داشتی الان اونجا بودی با اون وضع، فکر می‌کنم جوابم نه باشه.
اما دلم برای خود بهار تنگ شده. شاید برای همان چند خاطره معدودی که دارم از یک حاجی‌فیروز رقاص و یک قاشق‌زنی بامزه (که البته وقتی برگشته بودم خونه باز ناراحت بودم، یادم نیست چرا) و برگ‌های ریزه‌ریزه‌ای که زور می‌زدند رشد کنند و آن یک‌دفعه‌ای که تو بارون اردیبهشت گیر کردم و زیر دوتا درخت (که یکی‌شون ارغوان بود) وایساده بودم تا بارون بند بیاد (نهایتا بصورت کاملا خیس به خونه برگشتم).

شاید من آدم زیاده‌خواهی هستم. اخیرا اجازه کارکردن با دستگاههایی رو پیدا کردم که تو تهران خوایش رو هم نمی‌دیدم. لابد درحال پیمودن قله‌های ترقی هستم.
حالا هرچی، من دلم برای بهار تنگ شده و تا اوضاع اونجا به این منوالیه که هست، کاری ازم برنمیاد جز اینکه بشینم به آلمان‌های شرقی فکر کنم و فکر کنم که تو خیلی بیچاره بودن تنها نیستیم. یه موقعی یک آدمایی مثل ما خیلی غصه خورده‌اند. می‌خواستند از دیوار رد شوند و بنگ. کشته می‌شدند.

آلمان‌های شرقی، چه‌جوری اون دیوار فروریخت؟ چیکار کردین که فرو ریخت؟
من هیچ انتهایی بر بلایی که سر این مردم و مملکت اومد نمی‌بینم.


من دلم‌ می‌خواد جایی زندگی کنم که اومدن بهار یک اتفاق خوب باشه. دانشمند نشدم هم مهم نیست.
من از همون اول باید آشپز می‌شدم.



Monday, December 21, 2009

مامان هميشه مي‌گفت خبر فوت طالقاني رو كه شنيدم خيلي دلم سوخت. ايران نبودم و خبر رو كه شنيدم شوكه شدم و خيلي غصه خوردم. تو اين سالها هروقت سالگرد فوت طالقاني بود، مامان نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: "آدم خيلي خوبي بود، يادمه چطور خبرش رو شنيدم. خيلي دلم سوخت." من از فرق طالقاني با بقيه اون موقع‌ها خبر داشتم. مي‌دونستم كه آدم خوبي بوده و حرف حق مي‌زده و چيزاي ديگه. اما مفهومم نمي‌شد غصه‌اي رو كه مامانم واسه طالقاني خورده و هميشه مي‌گه كاش تو تشييعش بودم.
حالا من خبر فوت آيت‌ الله منتظري رو شنيده‌م. برق از سرم پريده و مات و مبهوت دروديوار رو نگاه مي‌كنم. کاش تو تشييعشون بودم.
خيلي دلم سوخت.
خيلي.


سر حق ايستاد و آرام زندگي کرد و آرام هم رفت.
مرد راستگويي که ميون مردم جاودانه مي‌مونه.





Friday, December 4, 2009

سکوت دائم خانه‌ام گاهی برایم سخت می‌شود. من که برای درس خواندن همه‌چیز و همه‌کس باید ساکت می‌شدند، الان دائم از این سکوت فراریم. 
برای نشنیدن صدای ساکتی خونه آهنگ بی‌کلام و کلاسیک می‌گذاشتم و درس می‌خواندم. تقریبا کل ویدیوهای یوتیوب تحت عنوان baroque  رو گوش کرده‌ام. خوب بود، اما فایده نمی‌کرد. به گوش قشنگ می‌اومد، به دل می‌نشست و حواس رو پرت نمی‌کرد. اما موکد یادم می‌آورد که این خانه ساکت و خالی‌ست و تو برای نشنیدن سکوت مزمن خانه داری من را گوش می‌دهی. 
می‌خواستم آهنگ فارسی بگذارم، اما مطمئن بودم که اگر آهنگ را بشناسم حواسم پرت می‌شود و حتی اگر نشناسم هم ناخودآگاه شروع به حفظ کردن آهنگ و خواندن همزمان می‌کنم. 
آخرش کم آوردم و رفتم یکی از دوردست‌ترین آلبوم‌های شهرام ناظری ( که حدس می‌زدم هیچ کدوم از آهنگهاش رو بلد نباشم) رو گذاشتم. مشغول درس خواندن بودم و این‌دفعه حالم، حال بهتری بود. صدایی که می‌خواند برایم آسان بود و من صدا را می‌فهمیدم. نمی‌دانم تمرکزم را بهم می‌زد یا نه، اما حال بهتری داشتم. فقط یک لحظه، اول یکی از آهنگها دلم ریخت. آهنگه که شروع شد شبیه یک آهنگ دیگه‌ای بود که من رو به خاطره‌ی دوری می‌فرستاد و هرچقدر زور می‌زنم یادم نمی‌آد که مربوط به چیه. تنها چیزایی که یادم می‌آد یه پیکانه و یه پیرمرد خوش‌اخلاق توش و من سوار ماشین نیستم و احتمالا دم عیده. این آهنگ  دومیه که برام تداعی شده، خودش رو یادمه، اما بقیه‌ش رو یادم نیست و یکی از آهنگایی که واقعا دم عیدی زیاد پخش می‌شه. سالها پیش هم رادیو این آهنگه رو هرروز صبح می‌گذاشت و من اون رو هرروز از رادیو ماشین می‌شنیدم...
بعد یادم رفت به اون موقعی که وبلاگ بعضی‌ها که خارج از ایران بودند و از آهنگ گوش کردناشون می‌نوشتن رو می‌خوندم. مثلا می‌‌خوندم که طرف "پرستش به مستی‌ست در کیش مهر" گوش کرده و خودم با خودم می‌رفتم در زمان‌های قدیمتری که صدای این آواز توش وجود داره. بعد هم یک چایی می‌ریختم واسه خودم و ته تهش یادم می‌رفت به موقعی که مادر بزرگ خدابیامرز زنده بود و رادیو خونه‌ش همیشه به راه و اصلا ماجرای فلان مسافرت و بهمان سال تحصیلی که هرروز صبحش که مدرسه می‌رفتم فلان تصنیف تو ماشین پخش می‌شد. 

من شاید خوب نتونم بفهمم که چی می‌خوام، و وقتی تصمیم به کاری می‌گیرم اصولا قیافه‌م شبیه به کسی که 100٪ مطمئنه نیست، اما خوب می‌فهمم که چی نمی‌خوام و الان می‌دونم که من این جور ِ اینجوری رو دوست ندارم. 
این‌جوری رو دوست ندارم که تنها چیزی که باعث می‌شه من یک‌مقدار احساس آرامش کنم صدای ناظری باشه. دوست ندارم اون چیزی که من رو وصل می‌کنه به چیزهایی که یادم می‌آد یک آهنگ و صدا باشه. الان دارم درک می‌کنم همه اونهایی رو که ایران که بودند دست به ساز نمی‌بردند و از ایران که اومدند بیرون، دف و تنبک و ستور و تار و سه‌تاری می‌زدند که بیا و ببین.
تو همون یک مرتبه قراری که با چندتا ایرانی‌های اینجا داشتم، دعوت بودیم خونه یک آقایی که با یک خانم فرانسوی ازدواج کرده و الان دو تا بچه دارند. 4 تا سه‌تار و یک دف و یک پیانو تو خونه بود. تعجب کرده بودم از این‌همه ساز و اینکه همه‌شون هم مال آقاهه‌س.

تهران، شلوغ و خرتوخر و بی‌نظم و مردم چشم هم رو درمیارن و ماجراهای صف تاکسی و اتوبوس و مترو و خرید و فروشنده و اعصاب خوردی مزمن و این‌که دائم گارد داری واسه اینکه اگه کسی چیزی گفت یکی بذاری تو کاسه‌ش واینترنت خراب و دانشکده بی‌دروپیکر و ملت مفتخربه‌نفس و همه اینها قبول. تک‌تک‌شون رو به خاطر دارم و قطعا یادم نمی‌ره. 
اما من اینجا رو جا نمی‌افتم. من این‌جوری رو دوست ندارم که این‌جا دائم می‌رم و میام و هی دلم اونجاست. 
این‌جوری دوست ندارم که نه عید اینا عید منه، نه عید من عید ایناس، نه حرف اینا حرف منه، نه حرف من حرف ایناس. 
من درک می‌کنم که 14روز تعطیلی عید اصولا عذاب الیم بوده بر من (که دو هفته کریسمس هم واسه اینها تو همون مایه‌هاس) و من همواره غر زده‌ام برای دیدوبازدید‌های بی‌ربط و بیکاری ممتد در خانه و در نتیجه‌ش کلافه شدن دست‌جمعی همه. 
اما عید اینها هم واسه من عید بشو نیست. قشنگ هست، جالب هست، اما در دل من جا نمی‌شود. گلوله‌های قرمز و طلایی و اینها همه خوب وخوشگل. اما من دائم نسبت به‌شان احساس "قشنگه، ولی خوب که چی" دارم. 
من هم اینجا دلم برای خورشت کرفس و قرمه‌سبزی و خیلی غذاها تنگ می‌شود. امکان پختن بعض‌هاش رو دارم و بعضی‌ها رو نه. اما یک چیزی وجود داره، که باعث می‌شه حتی این پلو هم اون پلو نباشه. 
پلو رو می‌گذاری جلوت و یک شجریانی، ناظری‌ای چیزی می‌گذاری و سعی می‌کنی فکر کنی که همه‌چیز روبراهه... 
مساله نه عیده، نه پلو، نه قرمه‌سبزی و نه هیچ‌چیز دیگه. مساله اینه که حتی اگر عادت کرده باشم و دیگه چم‌و‌خم اوضاع هم دستم اومده باشه، من اینجا جاگیر نمی‌شم انگار. 






Tuesday, November 17, 2009

حافظه‌م بدجوری داره از دست می‌ره. قبلا یک بوی عطری، صابونی، غذایی حس می‌کردم بلافاصله ردش گرفته می‌شد و یادم می‌اومد که کجا بودم و کیا بودیم و حالم چطور بود اون موقع و دوران خوشی بود یا نه.
حالا اخیرا بوی عطر می‌شنوم، هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد مال کی بود و کجا بود. دز طی 2-3 هفته اخیر، فقط 2 تا بو رو یادم اومده. یکیش یک مجموعه صابون خفن و گرونی بود که نوشته بود اسانس گیاهی‌ش طبیعیه و هزارتا خاصیت داره، چون صابون رو دست‌ساز درست کردند و این حرفا. مُردم تا یادم اومد بوی کمد صابون خونه مادربزرگم رو می‌ده. یک دفعه هم یک خانمی تو تراموا بغل دستم نشسته بود و بعد از مدت طولانی یادم اومد عطرش یکی از عطرهای قدیمی مامانمه.
هرچندوقت یک‌بار سعی می‌کنم چیزای مختلف رو دوره کنم که یادم نره. بلند بلند تو خونه حرف می‌زنم، شعر می‌خونم که مطمئن شم درست دارم حرف می‌زنم و شعرها رو یادمه.

حالا یه چیز دیگه، چند سال پیش مهمونی جایی دعوت بودیم و یکی از اقوام اومده بود، پسرش و عروسش و دو تا بچه‌هاشون (یه دختر 17 ساله و یک پسره 14 ساله) یک سالی می‌شد که رفته بودند کانادا و این خانومه بهشون اخیرا سرزده‌ بود و برگشته بود ایران.
تعریف می‌کرد که دختر خانواده اونجا داره هنر می‌خونه و تو کاراش هی بته‌جقه می‌کشه، هی صورت‌های مینیاتوری با ابروی پیوسته و از اون خورشید خانوم‌های کلاسیک می‌کشه و این حرفها.
دقیقا در همون لحظه‌ای که داشت تعریف می‌کرد با خودم فکر کردم که یا خانومه داره اغراق می‌کنه و زیادی گنده‌کرده ماجرا رو یا ماجرا واقعیه. بعد دختره چه زور بی‌خودی داره می‌زنه. که چی حالا و حالا مثلا آبی فیروزه‌ای درآوردی و موهای چین‌چین‌شکن‌شکن کشیدی واسه نقاشی‌ها. بعد مثلا تو الان واو ایرانی هستی؟ یه همچین فکرهایی. الان که اینجام کم‌کم دارم متوجه می‌شم که شاید خانومه اونقدر هم اغراق نکرده باشه و احتمال انجام این‌کار توسط دختره هم چندان بعید نیست و اون‌قدر هم بی‌معنی نیست کارش. (حتی الان یادم نمیاد اون‌موقع دقیقا به چه دلیلی فکر می‌کردم دختره داره کار بیخودی می‌کنه.) من از کانادا و امریکا خبر ندارم. از شهرهای بزرگ مثل پاریس و لندن هم خبر ندارم. اما اینجا، توی شهر دانشجویی کوچیک، کسی نمی‌دونه ایران کجاست. خیلی بدونند یک تصوری تو مایه‌های افغانستان، پاکستان دارند. در این حد که یکی دو دفعه وقتی ازم پرسیدند ایران کجاست و من خواستم بر اساس همسایه‌های ایران آدرس بدم اسم ترکیه را آورده‌م (توقع ندارین بابت معرفی مملکت اسم همسایه‌های دیگه رو بگم که؟) و بلافاصله جواب بعدش این بوده که "نه ترکیه که تو اروپاس."
به هزار و یک دلیل ما ناشناخته هستیم. کسی در مورد پرسپولیس و معبد آناهیتا و زیگورات نمی‌دونه. تو لوور هم قسمت ایرانش کامل معلوم و مشخص نیست (بر خلاف مصر و یونان)، وسط قسمت پاسارگاد و چغازنبیل یکی دو اطاق از تمدن بابلی گذاشته‌اند و وارد بخش چغازنیبل که می‌شی جایی ننوشته این ادامه ایرانه. بماند که رو یکی دو تا نقشه ورودی اطاق‌ها هم خلیج‌فارس رو خلیج عربی نوشته بودند (و ملت کلمه عربی رو روی یکیش خط زده بودند). کسی آب گرم سرعین رو نمی‌شناسه و اصلا خبر ندارن که 2 تا دریا داریم و یک خلیج یا مثلا کشور چهار فصل هستیم و ادبیاتمون فلان بوده و دانشمند داشتیم و این حرفا. جابرابن‌حیان و ابن‌سینا و عمربن‌خیام هم بخاطر این قسمت "بن" در وهله اول ایرانی شناخته نمی‌شن. مولوی هم که رومی‌ئه و اونم ایرانی فرض نمی‌شه.
این‌جوری بگم که اون چیزایی که برای ما گذشته پرشکوه و افتخارآمیز مملکته، برای بقیه ناشناخته‌س.
من نمی‌گم همه همین‌طوری هستن‌ها... ولی آدمی که تو شیرینی فروشی می‌بیندت و می‌پرسه کجایی هستی؟، وقتی بهش می‌گی ایران اگه یک قدم نره عقب، یا ابروهاش یک‌مرتبه به سمت سقف نره، یه لبخندی می‌زنه و می‌گه: :اوه، ایران" (اینجوری که نفهمیده اصلا کجا رو گفتی،‌فقط کلمه‌ای که گفتی رو تکرار می‌کنه. اگر می‌گفتی اهل قانقاریا هستم هم فرقی براش نمی‌کرد.) الفبامون رو هم الفبای عربی می‌دونن و اگر می‌تونی توضیح بده که این فارسیه.
تو پاریس یک رستوران ایرانی‌ای منو غذاش رو دم در گذاشته بود (جاتون خالی، نیم‌لیتر دوغ 7 یورو، یعنی 10 تومن اینطورا) دو تا خانومه اومدن و گفتن که خب این که غذا عربیه و این‌ها. من گوشم شنید و ناخودآگاه گفتم نه غذاش، غذا عربی نیست. بعد خانومه برگشت با یک لحن و ادب خیلی منوری (که مختص مردم فرانسه‌س کلا) گفت ببین این حوف عربی هستند. من گفتم فارسیه، بهرحال اگر غذای ادویه‌دارو تند عربی می‌خواین اینجا جاش نیست.
گاهی فکر می‌کنم که شاید واقعا مخاطب ما نخواد دائما در مورد شگفتی‌های مملکت ما بدونه و شاید دوست نداشته باشه و چرا ما باید به‌زور هر حرفی که شد بگیم "اون رو ما هم داریم؛ ما لباسمون فلان‌طوره، ما مهمون‌نوازیم، شیراز قشنگه انگور داره، دیدی اون شرابه که اون روز خریدی روش نوشته بود great shiraz، شمال فلانه، نون‌برنجی داریم....."
خب مگه اون روسه هی می‌گه ما فلان و بهمان داریم؟ یا مگه برزیلیه اینقدر در مورد آب و هوای مملکتش و فستیوالش حرف می‌زنه؟
اما این رو هم می‌فهمم که ما دوست داریم چند کلمه‌ای بگیم از خودمون. انقدر ناشناخته هستیم که ناخودآگاه دلمون می‌خواد توضیح بدیم مملکت رو که بشناسنمون.
یه چیز دیگه هم هست. اصلا ما آدمهای این‌طوریی هستیم و خب باشیم. مگه اونها مراعات مخاطب رو در بعضی مسائل می‌کنند که ما مراعات کنیم؟ ما می‌خوایم آدم‌های توضیح‌بدهی باشیم اصلا. واللا


پ.ن. این نوشته همین‌جوری نوشته شده و والله حوصله بحث در مورد بعد فرهنگی ایران و ایرانیان و این ماجراها رو ندارم. اگر چیزی الان برام مهم باشه نگه داشتن حافظه‌مه که معلوم نیست از کجا نشتی داره.



Sunday, November 15, 2009

از کودکی هلاک ایکیا بودم و مجله‌هاش رو از هرجا پیدا می‌کردم جمع می‌کردم و این‌جور حرفا. حالا کم‌کم دارم با خود ماجرا آشنا می‌شم. مغازه‌ش که بیرون شهره. حالا می‌گیم جا تو شهر کمه و جا می‌خواد و اینا. رفته‌ بودم جعبه بگیرم، جعبه‌هه بود، درش نبود. (توضیح اینکه شما همه‌چیز رواز تو انبار ایکیا باید خودت پیدا کنی و اگر مشکل داشتی به مسئولین محترم بگی.) حالا اگه می‌تونی مسئولین محترم رو پیدا کن( این دفعه آخری که رفتم انقدر کفرم در اومده بود که شمردم ببینم واقعا چند نفرشون هستند سر کار. تو مجموعه انبار به اون گندگی (شامل 10-12 سالن که پشت سر هم طی می‌کنیشون) فقط 3 نفر بودن) رفته‌م یکی رو پیدا کرده‌ام می‌گم این جعبه‌هه (یک جعبه با ابعاد یک متر×70 سانت×20 سانت) درش نیست. میگه که خب 3 هفته دیگه بیا. من اون‌موقع خنگ بودم خوشحال بودم از ایکیا خرید می‌کنم رفتم و سه هفته بعد اون همه راه رو کوبیدم دوباره رفتم واسه در جعبه.
حالا ایندفعه ورداشته چراغ مطالعه فروخته لامپ هم رو بسته روش با طول عمر مثلا بسیار بالا. من1 ماه کمتره که این چراغه رو دارم. و احیانا شبا روشنش کردم فقط. چراغ عزیزمون سوخت دیروز پریروز. تو هرچی مغاره می‌گردم لامپ مشابهی که به چراغه می‌خوره رو پیدا نمی‌کنم. پا شدم ایکیا به این هوا که دیگه خودشون لامپ خودشون رو دارند دیگه.
شما بگو دریغ از یک لامپ مشابه. دنبال مسئول ماجرا می‌گردم طرف نیست. رفتم سالن پشتی باز هم نبود.... چندتا سالن رفتم عقب دیدم هیشکی نیست، گفتم برم سالن جلویی‌ها رو بگردم. آخرش از تو قسمت لوازم باغبونی یکی رو پیدا کردم (که صد البته انگلیسی یک کلمه هم نمی‌فهمه) بهش می‌گم آقا من دنبال لامپ فلان مدل می‌گردم. باهام اومد و گفتم اینجا اسمش رو زدین اما تموم کردین. تو انبار اصلی هست یا نه؟ طرف بدبخت رفته رو کامپیوتر گشته یپدا کرده که روز 2شنبه 3 تا دونه لامپ جدید میارن. و روزای دیگه هفته هم هیچی. بهش می‌گم یعنی دوشنبه بیام؟ می‌گه راستش رو بخوای 3 تا دونه واسه لامپ عدد معقولی نیست و اگر بیارن زود تموم میشه و می‌خوای 2 هفته دیگه بیا ببینیم اصلا لامپه تولید می‌شه یا نه. ما هم تشکر کردیم و رفتیم پی کارمون.
بعد رفتم همون قسمتی که چراغ مطالعه من رو گذاشتن، هزارتا کاغذ رنگی و قشنگ‌کاری و آی کریسمسه بیاین خرید و یه عالمه هم چراغ مطالعه مثل مال من و طبعا یک عالمه آدم که این رو می‌خرن (چون نه مثل اون 5 یورویی بنجل هاست نه مثل اون 25 یورویی خفن‌ها) و ضمنا یک سری چراغ دیگه که به همه اونها هم لامپ این مدلی می‌خوره و لابد مردم باید بجای لامپ سوخته کُره سبز و قرمز کریسمس وصل کنند.


خلاصه خواستم در جریان باشین اون موقع که کاتالوگ ایکیا رو ورق می‌زنین و می‌گین آی کاشکی بالش‌های ما مثل این بالش رنگیا بود و وای کاشکی یه لحاف چاق مثل این داشتم و آی چه چراغ مطالعه خوبی و واو چقدر باحال، همه‌چیز تو جعبه چه خوبه؛ تو ذهنتون باشه که جعبه‌هه درش نیست. چراغه لامپش سوخته. لحاف چاقه رو باید خود لحاف و روکشش رو جدا بخری و ضمنا امیدوار باشی روکش لحاف بعد از شستن آب نره و بالشه هم اون‌جوری که فکر می‌کنی نرم و خوشایند نیست.






Wednesday, October 21, 2009

من دوست دارم یک نکته ای رو به زبان آموزان عزیز گوشزد بکنم.
قدیما وقتی یکی کلاس زبان انگلیسی می رفت بعد یک مدتی می دیدی "س" و "ش" رو یک حالت نازی تلفظ می‌کنه، یا مثلا تصمیم می‌گیره که "ر" رو به خارجی‌ترین حالت ممکنه ادا کنه. بعد از یک مدت رایج شد هرکسی یک‌ذره وسط فارسی حرف زدن انگلیسی تلفظ می‌کرد، ملت کلی بهش می‌خندیدن و دستش می‌نداختن و خلاصه یک پروسه‌ای بود شامل مراتب مختلفی از مسخره‌بازی.

توی کلاس فرانسه خیلی سعی می‌کردیم که درست تلفظ کنیم. معلممون هم آدم خوبی بود. اما یک اشتباه رایجی هست که ملت می‌کنن و ما هم کردیم.
عزیزان من، فرانسه کشور عشق و عاشقی و شکلات وگل و بلبل. اما مردم تو فرانسه مثل خواننده‌های فرانسوی ظریف و لوند حرف نمی‌زنن. یا در طول روز کسی مثل هنرپیشه‌های فرانسوی در لحظات بسیار عاشقانه و دوست‌داشتنی فیلم‌ها صحبت نمی‌کنه. تو بلند‌گوهایی که تو ایستگاهای قطار و هواپیما هست هم کسی دلبری صوتی نمی‌کنه. 
این اشتباه رو فقط ایرانی‌ها نمی‌کنن‌ها. اون روزهای اول، هرکسی از کشور دیگه‌ای اومده بود و حرف می‌زد، چند دسیبل صداش رو نازک می‌کرد و خیالش راحت‌ بود که تلفظ فرانسه‌ش درسته. فکر می‌کنم که خود فرانسوی‌ها هم خیلی بدشون نمی‌آد ملت همچین تصور دلبری از فرانسه حرف زدن داشته باشن برای همین تو تبلیغ‌هاشون اون چیزی رو اجرا می‌کنند که تصور غلط ماست. برای این‌که دقیقا متوجه منظورم بشین، این تبلیغ 30 ثانیه‌ای رو ببینین: 
و بدونید که مردم عمرا این شکلی حرف نمی‌زنن. حتی می‌تونم بگم بطور کلی تُن صدای حرف زدن مردم "بم" ئه. (دقت کنین دارم می‌گم تن صدای حرف زدن مردم، نه تن صدای مردم.)
من پاریس‌نشین نیستم (اما همکلاسی پاریسی یکی دو مورد دارم و ولله این‌جوری حرف نمی‌زنن. اتفاقا از بقیه هم بَم‌تر هستن.) جنوب هم نیستم که بگم تلفظ جنوبی‌ها فرق داره.
خلاصه زبان‌آموزان عزیز، از من می‌شنوین اون تلفظ ظریف فرانسه رو بی‌خیال شین و سعی کنین به طبیعی‌ترین حالت ممکنه و بدون زور زدن و تغییر صدا حرف بزنین.