Wednesday, May 4, 2011

خب بیاین به یه سوال من جواب بدین 

من چرا همیشه چیزها رو در بدترین حالت ممکنه‏ش پیش‏بینی میکنم؟
من یادمه کودک بودم، بسیار خودم رو تعلیم دادم که هیچ وقت فکر نکنم فلان‏جا خوش می‏گذره، چون اگه بد بگذره، اونوقت می‏خوره تو ذوقم. اگه خوش‏بگذره هم بیخودی هیجان‏زده شده‏ام. میگم خودم رو تعلیم دادم فکر نکنین الکی می‏گم‏ها. راهنمایی بودم. خوشحال و هیجان‏زده که میشدم روی کاغذ هی می‏نوشتم "هیچ اتفاقی نمیفته، هیچی نمیشه" یا خنده‏م که می‏گرفت سرکلاس، باز مینوشتم "هیچ چیز برای خنده وجود نداره، هیچ چیز برای خنده وجود نداره". خب نتیجه این تعلیم و تعلم‏ها؟
عرض می‏کنم خدمتتون. 

من در تیم خیلی خوبی تحصیل میکنم. وقتی می‏گم تیم منظورم دو تا استاد و سسیل Cécile دانشجوی دکتراس که به من کمک میکنه و در پروژه‏م. برای من وقت می‏گذارن و به من توجه می‏کنن. لازم به ذکره که منم خوب کار میکنم (خر بارکش؟) هیچ وقت به هیچ ددلاینی رو رد نکرده‏ام (فارسی ددلاین چیه؟ مهلت مقرر؟) همیشه همه‏چیز مرتب بوده. انضباط وسواس‏گونه‏ای دارم در نوشتار، پرزنتیشن‏ها، ثبت کوچکترین چیزهایی که اتفاق میفته، گزارش نوشتن و غیره. 
قبل عید به من گفتن که ما position دکترا داریم و بنظرمون خوبه که تو بیای و این حرفا. من جواب سفت و قطعی‏ای نداده بودم. از خدا پنهون نیست، از شماها هم پنهون نیست (از کی پنهونه اصلا؟) من حال درس خوندن نداشتم دیگه. یک تلاش جزئی برای کار پیدا کردن کردم و متوجه شدم که یا باید با لیسانس بری سرکار، یا اگه بیشتر خوندی برو تا دکترا. چون اون وسط مسطا، کار‏ ِ نیم‏بند خواهد بود. (به مثال‏های نقض موجود در ذهنتان بی‏اعتنایی کنید.)
خب، من چندوقت بعدش یه 2 هفته‏ای رفتم مسافرت. برگشتم وطن اسلامی. بعدهم که برگشتم اینجا. الان دیگه دوهفته‏ای گذشته از برگشتن من. استاد‏ها رو چندباری دیده بودم (جلسه داشتم باهاشون خیر سرم) هی نشد که حرف بزنم. امروز گفتم بیا محترم باشیم و یک ایمیل بزنیم بهشون که "سلام. من میخوام دکترا بخونم". عصری قبل برگشتن فرستادم ایمیله رو. (بله من مجددا 10 ساعت سرکار بوده‏ام امروز... چه مرگمه من؟) تموم مسیر برگشت هی فکر می‏کردم که الآن جواب میدن میگن "نه دیگه، شرمنده دیر گفتی، دیگه جا نداریم" یا مثلا "نه من فرصت مطالعاتی میخوام برم قطب جنوب نیستم دیگه" بعد ذهنم باورش که می‏شد هیچ، استراتژی هم می‏چید. که مثلا برم حرف بزنم حالا و بعد اگه نشد باید برم با اون‏ خانومه که بعضیا باهاش کار میکنن حرف بزنم، بعد ویزام رو تمدید کنم یه جوری ببینم کجا می‏شه چیکار کرد. اصلا توهم در یک حالتی. بعد هرازگاهی به خودم می‏گفتم "حالا این‏جوریم نمیشه که داری می‏گیا" بعدش فکر می‏کردم "خب بیا خوشبین باشیم، لابد یکیشون ایمیلت رو نصفه‏شبی جواب میده و میگه "باشه حالا بیا حرف بزنیم"" خوشبختانه مسیر خونه سربالایی ناجوریه و آدم خیلی نمیتونه فکر کنه. 90% اکسیژن صرف نفس کشیدن و درنوردیدن مسیر میشه. براهمین فکرها یک مقدار قطع شد و به فوت کردن قاصدک و فکر کردن به "چه عجب هوا خوبه" پرداختم. 

خب حالا آخرش چی شد؟ عارضم خدمتتون. 
من ایمیل رو ساعت 18:02 زده‏ام. استاد بسیار دانشمند و سرشلوغ ساعت 18:28 جواب داده که "من خیلی خوشحالم و این خیلی خبر خوبیه. آخر هفته دانشگاه نیستم، اگه خواستی فردا صبح یه سر بیا حرف بزنیم." اون یکی استاد خیلی هوشمند و مهربان ساعت 20:30 جواب داده که "من هم مثل همکارمون خیلی خوشحالم که این خبر خوب رو خوندم و ..."
الان ماجرا این نیست که من رو تحویل گرفته‏اند در حالیکه بقیه دانشجو‏ها هیچکدوم هیچ offer (درخواست؟)ای از استادشون نداشته‏اند ودر حال زدن به درودیوار واسه کار یا دکترا یا هرچی هستند. ماجرا اینه که من چنان جواب‏های اسف‏باری رو درنظر می‏گرفتم و جدی جدی هم باورم می‏شده‏اند که نه تنهااحساس عدم امنیت می‏کرده‏ام (ویزام چی میشه؟) بلکه راهکار هم واسه حل کردنش پیدا میکردم. بپیش‏بینی در این حد.

و حالا در پایان یه چیزی رو صادقانه عرض می‏کنم. با اینکه جلوی چشم خودم می‏بینم که این‏جور اتوماتیک‏ای که من فکر می‏کنم خوب نیست و حتی بصورت علمی براش مثال نقض پیدا شده، اما ترجیح قلبیم اینه که عوضش نکنم. فکر می‏کنم که "حالا الان تحویل گرفته‏اند. اگه اونجوری که فکر کرده بودم می‏شد چی؟" و خلاصه مکانیسم "بیا همه‏چیز رو خاک‏بر‏سر فرض کنیم" مکانیسم پیش‏بینی و دفاعی محسوب می‏شه که از ترس دشمن و در این برهه حساس تاریخی (همیشه برهه حساس تاریخی است) بهتره که نذارمش کنار (نمی‏تونم بگذارمش کنار).

امضا:
رد




Friday, April 22, 2011

من چند سال پیش میخواستم برم مرتضی احمدی رو ببینم
بعد یکی بهم ایمیل زد، بهم گفت که برای مصاحبه ای پیشش رفته و یک شماره ای هم جهت تماس با آدمی که بتونه من رو به مرتضی احمدی مربوط کنه داد. بعدش خب من خجالت کشیدم، یعنی فکر کردم برم بگم چی؟ بگم هرچی خوندی حفظم؟ هی زور میزنم شعرهای مختلف فولکلور و بحرطویل یادم بمونه؟ بگم هرکه میرسه بهم میگه رد یه قابلمه بردار یه چیزی بخون؟
نرفتم خب
بعد هی فکر میکنم نکنه این بمیره (عذر میخوام ولی من هرکی رو که دوست دارم بلافاصله فکر میکنم اگه بمیره چی میشه- مثال: حمید جبلی و ایرج طهماسب) امروز تو این جشن بچه های دیروز، به مرتضی احمدی جایزه دادند. گفت هشتاد و شش سالشه و تا بتونه کار میکنه و این حرفا

هنوز دلم میخواد ببینمش. فقط بهش بگم خدا عزتت بده، دل ما رو شاد میکنی (که شاید واقعا ته ته کاری که آدمیزاد بتونه بکنه اینه که یه جوری بشه که وقتی اسمش میاد ملت لبخندشون بیاد، دلت یک حالتی بشه شبیه گشایش، دلت وا شه یعنی) خلاصه دلم میخواد یه جوری یه دستت درد نکنه بهش بگم
سری بعدی که بیام، احتمالا شهریور ایناس. سعی میکنم شجاع باشم و برم ببینمش. چه جوریش رو هم نمیدونم

بارلها نیگرش دار، قول میدم برم ببینمش
خدا رو چه دیدی، اومدیم و یه چیزی یاد گرفتم ازش
یا حداقل شاید بهم گفت کار بیخودی نیست این همه بحرطویل حفظ کردن. آخه گاهی فکر میکنم اصلا که چی؟ پسفردا واسه کی بخونم این چیزا رو؟
اصلا کی حوصله ش رو داره، اصلا مگه خودم حوصله ش رو دارم؟
کسی میدونه من چه جوری میتونم ببینم مرتضی احمدی رو؟

آسمون آبیه همه جا
اما آسمون اون وقتا آبی‏تر بود

Monday, April 18, 2011

من الان چه جوریم آقای مجری؟

مراسمها تموم شده، ازم قول گرفته اند که من رو دوباره ببینند خب قطعا ممکن نیست. ولی ما قولش رو میدیم که مودب باشیم
حال و حوصله دکتر و مطب و آزمایشگاه و این چیزا رو ندارم و همچنان بهش مبتلام. قطعا سالمم الان، اما در نواحی جراحی پارسال مقداری قروقاطی بودگی دیده میشه که لازمه بررسی دقیقتر بشه. یعنی اینکه یک جلسه وقت برای فلان، یک جلسه دیگه برای بهمان، یک جلسه برای نشان دادن نتایج فلان و بهمان به پزشک متخصص و خب اونم خیلی مهم نیست بهم چی بگه، چون در هرصورت من وقت جراحی ندارم تو این چندروز باقی مونده. بررسی دقیقتر رو انجام میدیم که آدم خوبی باشیم.
فکر کنم خیلی ها از ایران رفته باشن چون الان که به منشی ها میگم "جان مادرت من پسفردا میرم"، واکنش تو مایه های "به من چه" است، دیگه جالب نیستیم براشون. ضمنا فرانسه برای ملت جای باحال ماحالتری محسوب میشه نسبت به بلژیک. وقتی حرف فرانسه بود برق در چشمان ملت دیده میشد الان در مورد بلژیک اینجوری نیست.
ترانزیت طولانیم پابرجاست و هرچقدر زور زدم یک جوری کمترش کنم نشد. هر بنی بشری بود جز من بشکن میزد که هورا و میریم میگردیم و اینا. من؟ اینجانب موجودی هستم که بلد نیستم بهم خوش بگذره، نتیجتا دارم حرص میخورم.
شما مسافرت عید میرفتین پیک شادیتون رو میبردین؟ من آن آینه دق رو همواره همه جا میبردم. پیش دانشگاهی هم که بودم و دو روز رفتیم شمال (و آخرین باری که پا به خطه شمال کشور گذاشتم) هم ادبیات پیش رو برده بودم. آینه دق باید حتما جلوی چشم شما باشد. این که پیک شادی نیست، پیک بدبختیَ پیک عذابَ. حالا ما تز داریم و باید دفاع کنیم و اون هفته که میرسیم از پسفرداش هرروز جلسه ارائه و اینجور چیزها داریم. نسبت به تابستون که از فرودگاه اومدم و با چمدون هام گوشه کلاس دفاع کردم، بهبود نسبی دیده میشه. در سالهای آینده امیدوارم به فاصله یک هفته ای دست بیازم.
هی دلم میخواد همه رو ببینم. هی نمیشه. هی وقت نیست، هی من کار دارم، هی یکی دیگه کار داره.
تلفن ها به اقوام رو (جهت تشکر برای حضور در مراسم چهلم و غیره) رو من میزنم. شما بخند ولی بطرز حیرت آوری احساس بدی ندارم. البته تلفن ها زیر 3دقیقه طول میکشه هرکدومشون (و این یکی از نعمات تماس جهت تشکره، میگی مرسی، اونا هم میگن خواهش میکنم) خوشم میاد که حرف میزنم، که بلدم خوب حرف بزنم و یادم میاد که به وقتش من بلد هم هستم که حرف بزنم و محترم باشم و تشکر کنم و اینها. زبان فارسیست و بله ما فارسیمان خوب است و فارسی صحیح حرف میزنیم و شوخی هم میکنیم و بازی با لغت و خلاصه رندانه. مثل (گلاب به روتون) فرانسه مان نیست که، خیلی خیلی بهترتر است.
الان که خدمتتون نشسته ام، قراره شروع کنم بخش Experimental تز را بنویسم. قاعدتا باید سهل باشد. تز نوشته اید دیگه، آشنایید با ماجرای باز بودن صفحه و هیچی ننوشتن و حتی وقی مینویسی هم زرتی میزنی پاکش میکنی.
من هروقت ایران میام دلم میگیره از رفتن. مثل عید که از اولش من غصه میخوردم برای نکبت بعدازظهر سیزده بدر. از لحظه ای که یارو خلبانه میگه نشستیم ایران، من دارم فکر میکنم به موقعی که باید پاشیم از ایران. با این احوال خب چه مرگمه که میرم هی؟ صادقانه عرض کنم ایران تا وقتی خوب است که بین دوست و آشنا و قوم و خویشت بچرخی و خیلی هم حرف نزنی و براشون شعر بخونی و این حرفا، تو خیابون هم رفتی زود کارت رو بکنی و برگردی خونه ت. روزنامه هم نخری، تلویزیون هم نبینی (اگر هم میبینی خونه یکی دیگه باشه که برات تعریف کنه این زن برادر بدجنسه س و دخترزاست، میخواد اون یکی عروسه رو بیچاره کنه و تو بفهمی جریان سریاله چیه)، بری تاتر، کنسرت و اینجور چیزها. خب خواننده عاقل میداند که ایران این مدلی نیست. پس ما از ایران میرویم. باحال ماجرا اینجاست که خارج مارج نه دوست و آشنا و قوم و خویشی داری پس قاعدتا شعرخواندن و رنگ گرفتن روی لگن و قابلمه درکار نیست، زود هم برنمیگردی خونه ت و روزی 9-10 ساعت توی آزمایشگاهی، تاتر و کنسرت و این چیزها هم در برنامه نیست.
آقای مجری من دارم اینها رو مینویسم چون قرار است بنویسم (تز را) ولی نمینویسم (تز را) انقدر قروقاطی و کاتوره ای حرف زده ام که نمیدونم چه جوری جمعش کنم.
همینا
خدافظ




Sunday, March 20, 2011

نوروز نود

من این را خواهم نوشت و وسطش آنرا ادیت (ویرایش) نخواهم کرد
من این را خواهم نوشت و وسطش پاکش نخواهم کرد. 


الان ساعت هفت و چلو (پلو؟) دو دیقه است. پنج ساعت و چقدر دیگه سال تحویل خواهد شد و ما از دهه هشتاد به دهه نود خواهیم رفت. من نوروز هشتاد رو یادم نمیاد... خیلی دارم زور میزنم که یادم بیاد دقیقا کدوم سال بوده، فلاش بک میزنیم اما درست کار نمیکنه. باید بشینم حساب کنیم ببینم کلاس چندم بوده ام، در اون صورت حتما یادم خواهد اومد. الان حساب کردم. 
اول دبیرستان بوده ام و تو مدرسه‌ی کوفتی. یک سری خاطره مربوط بهش یادم اومد که حالم رو گرفت. اگر با اون خاطره ناز مقایسه کنیم من امسال سال تحویل بهتری دارم. (شکر)

امسال هفت سین ندارم، گل هم ندارم، هیچی ندارم. اما فکر میکنم امسال از پارسال گرنوبلم حال و روزم بهتر باشه. مادام اَن رفته آخر هفته رو ونیز. بهتون گفته بودم که تیلانا رفت؟ (و طی این دو ماهی که نبود بسیار به من خوش گذشت) امروز همخونه ای جدید اومد. یک دختر فرانسویه از نانسی، مستر میخونه تو پاریس و واسه اینترنشیپ اومده اینجا. اسمش اِلودیه (Élodie)

از پارسال تا حالا نمیدونم خیلی زیر و زبر شده ام یا نه، مریض و درب داغون بوده ام، اسباب‌کشی کرده‌ام. مملکت عوض کرده‌ام. تز انجام می‌دهم در مورد چیزی که دوست دارم و در یک آزمایشگاه تروتمیز (و خرتوخر) کار میکنم. اوضاع از دور خوبه، بهتره نسبت به پارسال. اینکه من آدم خوشحالتریم یا نه هم خیلی محل سوال نیست، چون من رو هرجا بندازی گویا خوشحال نیستم. 

یه همکلاسی داشتم تو راهنمایی (در مدرسه کوفتی) دوست بودیم اون وختا. دوستای خوبی هم بودیم. فکر کن سر عید زنگ میزدیم تبریک میگفتیم به هم. در این حد. دوستمون واسه دبیرستان مدرسه باهوشها قبول شد و بعد تلفنشون که 6 شماره ای بود تبدیل شد به 8 شماره ای و من گمش کردم. 2 سال پیش به برکت فیس بوک پیدا شد و یکبار دیدمش. معمار شده و همون سالی که من جمع کردم اومدم اروپا اون رفت سن‌دیگو. دیروز استتوس گذاشته بود که داره شدید از زندگیش لذت میبره و خیلی خوشحاله و اینا. چند دقیقه‌ای دستم رو زدم زیر چونه‌م و با خودم فکر کردم خداوکیلی چه اتفاقی افتاده که ماها که کمابیش شبیه هم بودیم (البته اون تو مدرسه قلدرتر بود و پرروتر) الان من انقدر شل و ولم و اون شارپ و تیز و هیجان‌زده‌س. مطمئنم که خوشحاله و چرت ننوشته، چون بقیه ارتباطاتش رو هم بررسی کردم و همه‌شون حاکی از "زندگی بهتر از این نمی‌شه" بود. 

در دهه هشتاد آدم‌های مختلفی از کسانی که من دوستشون داشته‌ام مرده‌اند یا مریض شده‌اند داغون. دوست مامان اینا که یه آقای خیلی بانمک و بامزه بود سرطان روده گرفت، شیمی درمانی، پرتو درمانی، ورم بدن، آخرش تموم. همزمان با مریضی‌های خودش خانومش سرطان سینه گرفت. کلا برداشتن سینه رو. شیمی درمانی طولانی. اما خب خانومه خب شد و موند. یک سال بعدش مامان بزرگ نازنینم رفت 20 سال قبلش سرطان رحم و طبق قانون اینکه اگه سرطان در مراجعه است، این دفعه سرطان خون، یادش که می‌افتم بغضم میگیره، نازنین من بود. دو ماه بعدش بچه دوستمون که 10 سالش بود سرماخورد و ویروسه زد به قلبش و بعد کبد از کار افتاد و بعد کلیه ها و بعد ششها و تمام. 
بعد پسرعموم که سال قبلش عروسی کرده بود تصادف کرد. کما، 5-6 ماه. عروس قد 10 سال پیر شد. از کما که در اومد هیچکس باورش نمیشد. داروساز بود، حالا که از کما در اومده بود حرف درست نمیتونست بزنه، پرت و پلا میگفت. خانواده‌ عموم کلافه شده بودن. عروس شوهر رو ورداشت برد شهرستان خودشون. اونجا کم کمک بهتر شد. هنوز هم موقع حرف زدن یواش حرف میزنه، با مکث زیاد، گاهی قرصاش رو یادش می‌ره، نمیخوام خونواده‌ عموم رو قضاوت کنم، ولی می‌کنم و معتقدم که خیلی بده که مسخره‌ش میکنن طفلک رو. راستی بچه‌دار هم شدن. دخترشون یک تخم‌چنیه که نگو و نپرس. 7 سالشه، میاد حرف میزنه در حد فوق لیسانس. دلت میخواد بچلونیش. زن داییم سرطان سینه گرفت، اونم سینه رو کامل براشتن، شیمی و پرتوی طولانی. تو این هاگیرواگیر داییم مریض شد. هپاتیت. از کجا؟ خون آلوده بیمارستان. دستشون درد نکنه واقعا. زن داییم خوب شد، اما دایی هنوز در حال دست و پنجه نرم کردنه. من داییم رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد خیلی باشه. نمیخوام بره. واقعا نمی‌خوام. بعدش آدمهای دیگه‌ای مردن. مثلا پسرخاله/عموی مامانم فوت کرد. (بله هم پسرخاله بود هم پسر عمو، دو تا برادر با دوتا خواهر عروسی کرده بودن) آقاهه خیلی عجیب بود. هم زمان شاه زندان بود یه ده سالی هم بعد زمان شاه. خیلی کم میدیدمش. حرف نمیزد. همیشه یک جا رو نگاه میکرد تو مهمونی‌ها شلوغ نمی‌کرد، یه گوشه می‌شست دیوار رو نگاه می‌کرد. همین. وقتی مرد، هرکی اومده بود مسجد از اقوام و فامیل بودن. یه چند نفری شاید همکار. اما فکر میکنم خیلی تنها بود آقاهه. همین دو هفته پیش هم پدربزرگم (بابای بابا) رفت. مریض نبود. سالم بود. یک آن سکته و تمام. تو خونه‌شون درخت داشت با بک عالمه گلدون یاس. هروقت میرفتیم دیدنشون برای من یک عالمه یاس میچید. میذاشت لای دستمال. انجیر و هلو هم از درختشون می‌کند. جدیدا یک درخت دیگه هم کاشته بود، یادم نمیاد چی، اما خوشحال بود که درخته گرفته. آخرین دفعه‌ای که دیدمش، هی بهم می‌گفت "پایان‌نامه‌ت رو بیار بده بهم. من پایان‌نامه نوه‌هام رو نگه می‌دارم، می‌خونم چیز یاد بگیرم." من پایان‌نامه رو ندادم.
دیگه چی؟ پارسال چاق بودم. امسال نیستم. پارسال فرانسه خیلی کم بلد بودم، امسال بیشتر بلدم، اما هنوز خوب بلد نیستم. (بعدا یک پست در خدمتتون خواهم بود بابت فرانسه) 
یکی تو فیس‌بوکش نوشته بود که هورا من همه کارهایی که می‌خواستم سال 89 بکنم رو انجام دادم و خوشحالم و اینا. من اصلا یادم نمیاد پارسال آیا به خودم قولی بابت انجام کاری داده بودم یا نه. امسال هم حرف و قولی ندارم برای بعدنم. هستیم همینجوری. ادامه می‌دیم ببینیم چی می‌شه. 

من دیروز و پریروز و قبلش و قبلش حالم گرفته بود. یک چیز زهرماری اصلا. میخواستم بیام رساله بنویسم براتون که عید عجب چیز مزخرفیه، ایران که بودیم حوصله‌مون سر می‌رفت و مه‌پاره نداشتیم در خدمت صداوسیمای وطنی بودیم و مجری‌ها می‌نشستن بغل دست هم "به به سلام آقای شهریاری" "هر هر هر" "بله بله آقای واحدی هر هر" ما هم مهوع می‌شدیم (کلاه قرمزی تاج سره و از همه‌ی این حرفا مستثنا) بعد عید‌دیدنی‌های زورکی می‌رفتیم. دعوای توی عید هم همیشه هست دیگه. چارنفر آدم رو بنداز توی یک خونه 2 هفته، معلومه کرم میریزن به هم. 
عرض میکردم، عید ایران که بودیم که اون‌جور بود. اینجا که اومدیم، فکر میکنیم اونجا بهشت برین بوده و سماق بود و سمنو بود و نون بربری و سنگک بود و گردو بود و لواشک بود و هزارچیز دیگه. روز عید باید بریم گزارش تحویل استاد بدیم، مقاله بخونیم، نمونه بسازیم. کریسمس هوا سرده و همه‌چیز نکبت‌طوره و غمگینه حتی، اون که برا ما سال نویی و عیدی نمیشه، این عیدی هم که داریم این‌جور. 
المنه لله تنبلی وبیحالی و بی دل و دماغی باعث شد رساله لعنت به عید رو ننویسم. امروز عوضش قبل از اینکه همخونه‌ای بیاد (و زمانی که خانه در اختیار خودم بود) آهنگ عید‌طور، تنبان‌طور، موقرطور گذاشتم و توی خونه تا دلم خواست سروصدا کردم که تا ماه اوت دیگه نمی‌شه از این کارا کرد. 
آیا اکنون دل و دماغ دارم؟ نه‌خیر. ذوق مرگ هستم؟ نه. خوشحال هستم؟ نه. ناراحت هستم؟ نه. 
من در حال حاظر هیچی نیستم و فکر میکنم هیچ سال عید در هیچ حالی نبودم. 
پس علی‌القاعده امسال هم مثل سالهای دیگه هستم. 

نوروزتون مبارک



Tuesday, March 15, 2011

دو ماه و نیم از آخرین پستم میگذره. یه دو سه دفعه ای دلم خواسته بیام یه چیزی بنویسم، هی به خاطر حال نداری، مسائل مربوط به عره و عوره و شمسی کوره (خیلی اصطلاح بامزه‌ایه این)، حرف مردم و هزارتا چیز دیگه هی نیومدم بنویسم. 
اما چون حافظه نازی دارم یادمه ماجراها چی بود. 
احتمال میدم که تا چند وقت آینده یکی دو کلمه حرفکی بزنم.

عاپم و عاپم
ولی عاشقونه





Sunday, January 2, 2011

من به خودم قول داده بودم روزی که عدد 50 رو روی ترازو دیدم بیام و بگم
بلکه تشویقم کنین و اینا
خلاصه امروز ترازو روی 50 وایساد.
البته قطعا من الان 50 کیلو نیستم و احتمالا 51 باشم و اون 50 رو هم سه بار تصادفی دیدم و متوسط وزنم در طول روز 51 باشه
اما اگه 50 رو در نظر بگیریم، معنیش این میشه که من 5 کیلو کم کرده ام
حدودا 4 کیلوی دیگه باید کم کنم تا با توجه به ارتفاع یک و نیم متریم در محدوده متناسب قرار بگیرم

راستش نگرانم که دوباره وزنم زیاد شه
خیلی دارم مراقبت میکنم در مورد چیزایی که میخورم و هروقت یک مقدار بیشتر میخورم بلافاصله عذاب وجدان دارم
قطعا این حالت خوبی نیست

پوستم افتضاح شده. نتیجه قطع کردن روآکوتانه و خب وقتی چاق بودمم پوست خوبی نداشتم، براهمین همچین فرقی نمیکنه، من آرزوی داشتن پوست بدون زخم و جوش رو به گور خواهم برد گویا
بخاطر رواکوتان کلسترولم تغییر نافرمی کرده بود، نمیدونم الان برگشته سرجاش یا نه

دیگه همینا

خب من رو تشویق کنین و دعا کنین بازم کم شه وزنه

مچکرم
امزا:
رد

پ.ن.1: یک توهمی گرفته ام که حالا از فردا دیگه وزنم کم نمیشه و هی چاق میشم
پ.ن.2:یک گروه 4 نفره شکمو میخوام که من براشون غذا درست کنم، اونا همه ش رو بخورن، خودم یه ذره برام بمونه

Saturday, November 20, 2010

با یه دوستی داشتم حرف میزدم. ایرانه. هرچندوقت یکبار عکسهای خوشحال و رنگی رنگی از خودش و دوستاش میذاره تو فیس بوک. 
ازش پرسیدم چیکار میخواد بکنه. گفت "میدونی، من دیگه به رفتن فکر نمیکنم. اینجا، جا افتاده ام دیگه. مدتهاست که دانشجو نیستم، به زور واسه خودم دانشگاه پیدا کنم چیکار؟، بیام بشینم درس بخونم، فقط واسه اینکه ایران نباشم؟ اینجا همه چیزم به راهه و اوضاعم خیلی خوبه و راضی‌ام. کندن و رفتن سخته برام دیگه."
راست میگفت. دلم گرفت. فکر کردم، مثلا الان من که کندم اومدم ، الان چی‌م بیشتر شده؟ نمیدونم من الان آدم خوشحالتریم یا نه.
نمی‌دونم بعدا چی میشه، اصلا سال دیگه میخوام چیکار کنم؟
اینکه هیچ هدفی، هیچ چیز مشخصی ندارم خوب نیست. 
وقتی برنامه خاصی نداری، اصولا همه چیز باید برات علی‌السویه بشه، عوضش واسه من همه چیز بشدت مهم میشه، هردرسی‌م رو فکر میکنم، نه اومدیم و سال دیگه من مجبور شدم فلان،  کلاس فرانسه؟ اومدیم و من خواستم بالاخره بمونم یک جای فرانسه زبان، پول؟ اومدیم و من خواستم اجاره فلان جا، خرید فلان چیز...

به هر چیزی فکر میکنم، "اومدیم و فلان"ه.
هیچ چیز روشن و معلوم نیست. 
خب معلومه اگه ایران باشی و با دوستات برنامه‌های خودت رو داشته باشی و بلد باشی با مغازه دار و مسئول بانک و مسئول پست حرف بزنی، هر برگه ای میاد در خونه‌ت با هزارتا قانون بتونی تند تند بخونی، دائم فکر نکنی خب برق چه جوری مصرف کنم، گاز چه جوری مصرف کنم، کار پیدا کنم؟ کجا کار پیدا کنم؟ یعنی اینجا بمونم؟ نکنه محبور شم دکترا بخونم؟ چاق نشم؟ (جمله جا موند) داشتم میگفتم، خب وقتی ایرانی و دوستات رو داری و خوش میگذره، مریض میشی، صاف میری دکتر، دو روز به این فکر نمیکنی که واویلا، به دکتر چه جوری باید بگم آقای دکتر چاییدم. نتیجه حرف زدنت با دکتر نشه "درد اینجا و اینجا. درد بسیار زیاد است. بلی بلی. درد هست. درد در آنجا هست. پَغدُن Pardon؟"

بعد فکر میکنم که بابا من تو ایران هم برنامه ی "بیا بهمون خوش بگذره" نداشتم. کجا هی لباس رنگی و خوشحال میپوشیدم با دوستام میرفتم بیرون. ماشین نداشتیم و هرچا میخواستی بری، مترو و اتوبوس و تاکسی بود. همچین برنامه ای نبود. خبری نبود. 
دارم فکر میکنم شاید من بلد نیستم خوشحال باشم، خوشحالی کنم وگرنه اون رفیقمون رو اگه مینداختیش تو اروپا، شاید هنوز برنامه های خوشحالیش به راه بود. 
البته یه مساله دیگه هم هست. اینکه این دوستمونم یک غمگینیه مثل خودمون و اون عکسا و خوشحالیا و حرفها همه‌ش کشکه. 
کسی چه می‌دونه