Saturday, September 18, 2010

بالاخره مستقر شده ام و بالاخره جایی هستم که اسمش هست خونه ی من.

وقتی سارای برای خاطر کتابها میگه فرانسه حرف زدن و زندگی کردن یک مرتبه براش یک تغییر بزرگ بوده و اون رو غمگین میکرده، دلم شاد شد. دلم میخواست خودم رو بابت تموم اون موقع هایی که تو بانک، تو پست، تو فروشگاه، تو اتوبوس، تو خیابون، تو مغازه، با مسئول دانشجوهای اینترنشنال؛ یک مرتبه شکسته ام بغل کنم و بگم عیب نداره، عیب نداره، بیین، سارای برای خاطر کتاب ها که اینهمه بلده هم اینجوری شده.
من فرانسه بلد نبودنم رو پذیرفته ام. با 3 ترم فرانسه خوندن نهایتا در مورد حال ساده و گذشته ساده میشه حرف زد درحالی که همه ماجرا ها در ماضی استمراری اتفاق می افتند با مثلا ماضی نقلی. خاطره ها هم در ماضی بعید. جمله شرطی و غیر شرطی رو هم فراموش کن کلا. تهران که اومدم خیلی نمیگفتم نه من فرانسه بلد نیستم،‌چون با مقیاس اونها بلدم زیادم بلدم. اما با مقیاس زندگی؟ هه. واهمه دارم از یک دونه تلفن. نتیجه ش این میشه که همه کارهام رو میرفتم در محل انجام میدادم. نامه میخواستم بنویسم تو گوگل ترسلیت تایپ میکردم بعد از روش می نوشتم. همه چیز تاخیر داشت بابت زبان.
من عمیقا فکر میکنم که محیط گرنوبل، آدم غیر فرانسه زبان رو تحقیر میکرد. یا اگر نمیکرد آقا ما تحقیر شدیم.
زور داره که تو تهران راحت با یارو (یارو = مسئول هر کاری) یه گپی میزنی و کارت و راه میندازی و آخرش هم تو خوشحالی هم اون طرف. عوضش اینجا، تو یک خارجی زبون نفهم هستی. که داری وقت طرف رو تلف میکنی. آشپز دانشگاه هم شوخی میکرد من کله م رو تکون میدادم. حالا معلوم نبود چی گفته.
سخته من که تا یک چیزی خراب میشه به سرعت میخوام درستش کنم و مثل اسفند رو آتیش در حال جلزولز هستم هی به خودم بگم خب مجبورم صبر کنم تا آخر هفته که وقت کنم برم آفیس فلان چیز.
خلاصه یک بغل به خودم بدهکارم. یک الهی بمیرم برات.
من تو گرنوبل ایرانی شناختم، نمیگم نشناختم. آدمای خوب. خیلی هم خوب. اما نه دانشکده مون یکی بود، نه خونه مون یه جا، نه معاشرتی شکل گرفت. نتیجه این شد که من اگر با خونواده و دوستی با تلفن فارسی حرف زدم، زدم. غیر از اون فرانسه بود و انگلیسی.
آدم خوار میشه وقتی سر امتحان فکر میکنه "مرامی اینی که الان نوشتم رو به فارسی سر امتحان مینوشتم فحشمم نمیداد استاد" یا مثلا " اه، اگه فارسی بود یک جوری میپیچوندمش، الان به انگلیسی چه جوری سمبل کنم اینو؟". دست خطت به انگلیسی تند نیست، هردفعه که رو کاغذ سوراخ دار مینویسی یادت می افته که باید اونوری مینوشتی برو تا آخرش.

حالا اینا رو واسه چی گفتم؟ هیچی. همین جوری. واسه اینکه به خودم حق بدم که آقا من زندگی خوب و باحالی نداشتم تو گرنوبل. بله، من میدونم مردم همینشم ندارن، اما آقا ما لوس، ما ننر، ما بی جنبه، یا اصلا من آدمیزاد، من بشری محتاج به معاشرت وضعم این بوده و احساسم اینه و احساس رو داریش. نمیشه modifyش کرد.

پیش پای شما همین دوشنبه من بودم و جای بخیه و 3 تا چمدون در سایزهای گنده، متوسط، کوچیک و البته کوله پشتی بسیار چاق. خانواده دائم از پای تلفن اصرار که کمک بگیر از مردم. فشار نیار به خودت. بدزخمی. جراحی قبلیه جوش نخورد جاش. مراقبت کن. حق داشتن.منم حق داشتم کمک بگیرم. چی کارکنم. یه جاهایی کمک میکردن مردم، یه جاهاییم کمک نمیکردن.

حقیقت موجود این بود که تویی و 3 تا چمدون. با خودم حرف میزدم که وسایلت رو باید جا بدی چون همینه که هست. جا نمیشه؟ باید جا شه، چون همینه که هست. ناراحتی چیزی رو بریز دور. نمیریزی؟ پس همینه که هست. میخوای برو یه چمدون دیگه بگیر. وای نه 4 تا چمدون؟ پس نق نزن همینه که هست. گریه داره؟ میخوای بشین گریه کن، اما بالاخره باید یک موقع بشینی و ببندی چمدونه رو، چون شرمندتم ولی همینه که هست. تو ایستگاه قطار اول دو تا چمدون رو 10 متر می کشیدی، بعد بر میگشتی سومی رو می کشیدی، بعد دوباره بر میگشتی اون دوتا رو میکشیدی؟ همینه که هست.
حقیقت موجود اینه که لابد سال دیگه میام میگم که آقا شرایط من با بخیه ها و اون چمدونا و اون وضع کمرم خوب نبوده و آی یه بغل بدهکارم و ادامه چمن کاری.
اما میدونین اصل ماجرا چیه؟ اینکه همین بوده که هست. مثلا میخواستی چیکار کنی؟ مثلا باید چی میشده؟ چمدونا تله پورت میشدن؟ نمیشدن دیگه.

قسمتای خوب رفتنه چیا بودن؟ اینا:

تو قطار گرنوبل یک خانم اهل واشنگتن پیدا شد. پسرش آرنولدی بود واسه خودش و اونجا میموند و اومده بود مامانش رو راهی کنه. از آرنولد خواهش کردم چمدون من رو بذاره تو جاچمدونی. با خانم واشنگتن دوست شدم و کمی حرف زدیم و من رو دو تا صندلی دراز شدم و خوابیدم.
تو ایستگاه لیل، یه خانومه که بیکار بود و منتظر دوستش بود کمکم کرد چمدونا رو بردم تا آسانسور.
تو ایستگاه لیل، یه آقاهه داشت کتاب انگلیسی میخوند و من بسیار محتاج به دَشویی. به فرانسه گفتم شما انگلیسی صحبت میکنید؟ با لهجه سنگین گفت من بریتیشم. وسایل رو سپردم و شتابان به سوی دستشویی دویدم.
یک مرتبه قطارم از TGV تبدیل شد به eurostar. eurostar خط آهنیه که از لندن میاد لیل تو فرانسه، میره بروکسل، بعد میره آمستردام. نتیجه‌؟ من قربون مجله انگلیسی توی قطار برم. تازه توش در مورد یه رستوران ایرانی تو لندن به اسم انار نوشته بود. خوشحالتر شدم. ضمنا دم تمامی انگلیسی های توی قطار گرم هی با هم حرف میزدن، من هی خوشحال میشدم که میفهمم چه خبره.
تو ایستگاه بروکسل فرشته نجات اومد. خانم بسیار به قاعده و محترمی که مال شرکت یوروستار بود اومد و باهام انگلیسی حرف زد و یکی از چمدونام رو کشید برام تا پلتفورمی که میخواستم برم آخرشم گفت دفعه بعد اگر با eurostar میومدین، این تلفنم، این ایمیلم این شماره شرکت، زنگ بزنین بگین که واسه تون چرخ دستی بذارن.
تو لوون لَ نوْ هم یک عدد همکلاسی اومد دنبالم و اون یه آسانسور پشت پله ها کشف کرده بود. وگرنه مجبور بودیم مثل بقیه بی خبرها چمدون رو از هونصدتا پله بکشیم.

قسمتی بدشم حال ندارم بگم. چه کاریه من که الان یادم نمیاد، بشینم فکر کنم و بعد تایپشون کنم.
خونه گرفتن و بعد خونه عوض کردن و اینها هم یک ماجرای دیگه‌س. بعدا عرض میکنمش.

به عنوان اشانتیون بدونین که من اول تو یه استودیو تو شهر خودمون تنها بودم و الان عوض کردم و با همکلاسی برزیلی 2 تا اطاق داریم تو خونه یک خانم پیر هایپراکتیو خارج از شهر.





Monday, July 26, 2010

امروز همه‌ش بدوبدو بود.
خیلی خنده‌داره سیستم اینها. وقتی بنابه پول دادن توئه، همه‌چیز به سرعت انجام می‌شه. اما وقتی می‌خوای ببندی اکانت رو و دیگه استفاده نکنی، هزارجور بازی درمی‌آرن.
مودم وسیم‌ها و همه‌چی رو ورداشتم بردم می‌گم آقا من دارم می‌رم، این مودم و غیره، حساب من رو ببندین برم.
می‌گن نه، باید نامه بنویسی به فلان‌جا، پست سفارشی کنی بعد اونها جواب بدن که بله اکانت شما بسته شد، با اون نامه بیای اینجا.
گفتم آقا من پنجشنبه دارم می‌رم نامه‌ی جواب رو نمی‌رسم بگیرم، گفت خب رسید پست سفارشی رو بیار. برداشته‌م اون رو برده‌م و طرف ازم گرفت و تموم شد.
حالا هی باید چک کنم ببینم ماه‌های بعد ازم پول برمی‌دارن یا نه.
از اونور دوست برزیلی من می‌دونسته که باید زودتر نامه بفرسته، خلاصه نامه رو با پست معمولی 2 هفته پیش فرستاده و هنوز براش جواب نیومده. امروز رفته پیش‌ یارو و طرف بهش می‌گه که نه و قبول نیست و نمی‌شه و باید دوباره نامه بفرستی با پست سفارشی.
از این‌ور به من گفته‌ن مصرف ماه جولای رو پولش رو میگیرم و بعد قطع می‌شه، اگه از حسابتون پول برداشته شد، به ما بگین بهتون برمی‌گردونیم (خوبه من دارم واسه دفاع برمی‌گردم اینجا وگرنه اون بدبختی که می‌خواد بره از این مملکت و برنگرده معلوم نیست باید چیکار کنه) از اونور به دوستم گفته‌اند که خانم جان، از روزی که شما اون نامه‌ی جواب به دستت برسه، حسابت قطع می‌شه و پول 10 روز بیشتر هم کم می‌شه. بماند که پس گرفتن پول در اینجا مصادف با فرستادن 2-3 تا نامه ِ دیگه‌س که احتمالا هزینه پستش مساوی با همون مبلغ از دست رفته باشه.
درواقع هر کی تو اون مرکز یه چیزی می‌گه بهت. بستگی به این‌که کی باهات حرف می‌زنه، چه زمانی از روز می‌ری، هوا خوبه یا نه و غیره داره.
این‌که پول از جسابمون بر می‌دارن یا نه هم بستگی به یه آدم دیگه داره.
ولی جدی وقتی به 3 سوت می‌تونن یه حساب رو باز کنن، به همون سرعت هم می‌تونن ببندن حساب رو دیگه. این اداها چیه؟
به فرانسه، مهد بوروکراسی خوش آمدید.

Tuesday, July 20, 2010

به آگهی هام برای خریدن و بردن وسایل خونه جواب داده‌ن
چیزای قابل ملاحظه ای رو میخوان.
چمدون ها رو آورده ام پایین.
چمدون ها رو که میاری پایین رفتن خیلی نزدیک میشه بهت. یعنی خیلی معلومت میشه که داری میری.
بیشتر از چمدون، این پلاستیک های وکیوم (که لباسای گنده رو بذاری توش و فورت با جاروبرقی هواش رو بکشی و هوورت تبدیل شن به کاغذ) خلاصه که من راستی راستی دارم میرم (/ میام)

دیشب خواب بعضی دوستان و آشنایان رو دیدم اینجوری بود که من برگشته‌ام ایران و ناچارا دارم اینها رو میبینم.
این خواب‌ها رو که می‌بینم بیشتر باورم میشه که خب من واقعا از اینا بدم میاد. ضمنا یادمه که تو خواب مجبور شده بودم (مجبورم کرده بودن؟) که درس ریاضی پیشرفته رو بگیرم (با یه استادی که قیافه‌ش و مدلش شبیه استاد نکبت و نفرت‌انگیز و مذاب در ولایت خودم بود.) اعصابم خُرد بود و ضمنا نمی‌خواستم به روم بیارم. در کل خواب من دائم تعجب میکردم و دائم در حال وانمود کردن بودم که همه‌چیز خوبه و هیچ مشکلی نیست. استاده نشست بغل دستم و تو یک دایره یک مثلث کشید و گفت: "فلان معادله رو مینویسیم. قبول داری؟" گفتم: "Ok". ریشخندم کرد و گفت "البته خانوم فلانی نمی‌خواستن بگن اوکی. ما می‌دونیم، خودشونم می‌دونن." من هنوز گیج بودم که اولا من چرا اومده‌م سر کلاس؟ من خارج درس می‌خوندم. دوما حالا که آوردنم سر این کلاس من که ریاضی پیشرفته رو پاس کرده بودم. اصلا چرا سر کلاس ریاضی پیشرفته داره هندسه درس می‌ده؟ (من از هندسه بدم میاد.)
بعد یکی گفت "استاد ایشون همین دیروز از خارج اومده‌ن براهمین غایب بوده‌ن. الان اومده‌ن سر کلاس که از درسشون عقب نیفتن" می‌خواستم پاشم بگم کشک چی، پشم چی؟ من ارشد این‌جا رو ول کردم تموم شد رفت. نمی‌خوام از درسم عقب نیفتم. من نمی‌خوام اصلا این درسه رو. عوضش هیچی نگفتم و هی با خودم فکر می‌کردم ok؟ واقعا ok؟ خجالت نمی‌کشی از این کلمه؟ تو سریالای تلویزیون اون از خارج اومده‌هه می‌گه ok. بعد از هزارسال مسخره کردن همه‌ی اونایی که بعد از بازگشت به وطن می‌گن ok و لهجه عوض کرده‌اند حالا می‌گی ok؟ نه واقعا ok؟ روت می‌شه تو آینه خودت رو نگاه کنی؟ لابد یه خبری بشه می‌خوای بگی holy crap یا مثلا bloody hell بعد فکر کردم که مرامی منbloody hell رو نمی‌گم اصولا. بعد گفتم حالا اینا فُشه، وای به روزت اگه oh my god بگی. همینه دیگه، از ok شروع میشه. سوسول، سوسول، سوسول.

حالا از این چیزا گذشته، من به تهران برمی‌گردم و مثل یک تهران‌نشین زندگی خواهم کرد. لابد ملت توقع دارند الان که از فرانسه برمی‌گردم بانوی محترم و ملیحی باشم و ضمنا یادگرفته باشم که کفش پاشنه‌دار بپوشم، لباسام haute couture باشن و غیره. لابد می‌پرسن فرانسه یاد گرفتی یا نه. برای این سوال یک نقشه کشیده‌م. تصمیم گرفته‌م بگم آره، یاد گرفتم. راستش اینه که یاد گرفتم. کارای اداری رو می‌تونم انجام بدم (کما اینکه ویزای بلژیک و تمدید ویزای فرانسه و اجاره دوچرخه و خریدام رو به فرانسه انجام داده‌م) اما تلفنی فرانسه حرف زدن هنوز غیرممکن است. داشتم می‌گفتم، برنامه اینه که بگم آره یاد گرفته‌م. به جهنم. دروغ بشنون. تهش اینه که بعد از این حرف من یک بنژوغ می‌گن و منم یه چرتی جواب میدم می‌ره دیگه. (فقط بابای یکی از بچه هاس که تو پاریس درس خونده بوده و اون فرانسه بلده، اگه دری وری بگم میفهمه قطعا)
دونستن ماجراهای من به چه دردشون می‌خوره؟ کسی کمکم کرد اون موقعی که تنها مونده بودم تو زمستون اینجا؟ ملت منتظرن من که لابد یک ساله حال و حول کرده‌م برگردم و بگم آخ جاتون خیلی خالی بود. توضیح اینکه دهن من سرویس شد، همه‌ش تنها بودم، وقتی تو تراموا می‌نشستم و نمی‌فهمیدم مردم چی می‌گن ناراحت میشدم بی‌فایده‌س. این‌که اعتصاب‌های وقت و بی‌وقت اینها خفه کرد مارو. به هرکی که میگی نیشش باز می‌شه و می‌گه "ببین؟ فرانسه به مردمش احترام می‌ذاره. میان اعتراض می‌کنن." حالا اگه می‌تونی حالی طرف کن که خانم، آقا، تو اون زمستون وقتی یهو تراموا کار نمی‌کرد، من سوار رولزرویس نمی‌شدم بیام خونه و بعد کرواسان فرانسوی بخورم و فیلم ببینم. این‌جوری بود که من تا زانو تو برف کشون کشون کیسه خرید رو می‌کشیدم خونه و کفشای گلی-برفی رو که درمی‌آوردم، تازه باید تو خونه می‌لرزیدم، گاهی یهو می‌دیدی خونه آب گرم نداره. ضمنا باید درس می‌خوندم چون آخر هفته‌ش امتحان داشتم.

می‌دونی، بیفایده‌س توضیح دادن‌ها قرارمون اینه که چرت و کلیشه بگم و تموم شه بره.اما خودم رو باید واسه یک سری حمله‌ها آماده کنم. میگن که این حالت دفاعی‌ و این‌که از قبل فکر کنی که اگه فلان گفتند چی‌ جواب بدم خوب نیست. اما قطعا بعضی چیزا رو بهم می‌گن، بیاین من رو کمک کنین که چی جواب بدم. (هرچی رندانه‌تر باشه و طرف مقابل احمق‌تر جلوه کنه بهتره) بگین جملات بعدی، بعد از این جمله‌ها چی باشه :

-فلانی جان فرانسه بهت ساخته ها؟
-از پسرای فرانسوی چه خبر؟
-عزیزم خودمونیم چاق شدی‌ها...
-تو که هیچ‌وقت کار خونه نمی‌کردی چه‌جوری زندگی کردی؟
-یعنی ما باور کنیم تو غذا پختی؟
-حالا واسه‌مون یکم فرانسه صحبت کن ببینیم.
- تو که آهنگ فارسی بلدی، یه شعر فرانسوی برامون بخون.
-شراب فرانسوی چه جوری بود؟ نگو که نخوردی
-وااا، آدم بره فرانسه بعد شراب فرانسوی نخوره؟
- فشن تو شهرتون چه طوری بود؟
-خارجی ها آرایش نمی‌کنن واقعا؟


از امسال و فرانسه که گذشت. گاهی اومدم چیزی بنویسم تو وبلاگم، فکر کردم نُنُر جان خودت رو لوس نکن؛ بنویسی که چی. در حالی‌که الان فکر می‌کنم خب می‌نوشتم چی می‌شد؟ مگه بجز چند نفر که فلسفه زندگی می‌نویسن تو وبلاگشون و اونایی که بامزه می‌نویسن، بقیه چی می‌نویسن تو وبلاگشون؟ خدا عمر بده به لاله منصفانه، که هر پستش من رو متقاعد می‌کنه که یک ورودی جدید به خارج مارج می‌تونه در مورد چیزایی که بنظرش جالبه حرف بزنه و lame نیست. (lame؟ lame؟ این مثل همون okئه لابد).
خدا بخواد و خود سانسوری و ملاحظات شخصی بذاره، ایشالا از تهران و بلژیک می‌نویسم. یا از چند روز مونده به رفتن از فرانسه.




Sunday, May 9, 2010

یادم میاد اون موفع که جوان کوشا و ورزش دوستی بودم، موقع تمرین با تیم شنا بسیار می بالیدم به هیکل ایجاد شده.
هر شب 60-70 تا دراز نشست میزدم، شنا سوئدی حرکت مورد علاقه م بود (والبته از دویدن بدم می اومد) بماند که من تو اون تیم شنا کاره ای نبودم. دو دسته بودیم، دسته خفن ها و دسته یواش ها. من تو دسته یواش ها کرال سینه رو همیشه خوب میرفتم و به قورباغه و کرال پشت که میرسید لوزر تمام بودم.
یادمه یکی بود تو دسته قوی ها، لامصب مثل فرفره شنا میکرد. گوشتالو بود و حتی چربی هم ازش آویزون. ما طول اول رو نرفته، لعنتی طول سوم رو شروع کرده بود.
مکانیسم حفظ اعتماد به نفس من هم این بود که از استخر که میایم بیرون صاف راه برم که ملت بدانند درسته من از نظر ارتفاع یه مترونیمم، اما هیکل به قاعده س.
مفتخری بودم برای خودم.
الان هیچ کدوم از شلوارایی که با خودم از تهران آوردم پام نمیره. منظورم آی دکمه هه بسته نمیشه نیست. منظورم اینه که دقیقا پام نمیره.
اثر طولانی نشستن پشت میز و هیچ حرکت نکردن در طول فصل زمستونه. ضمنا مسافرت به ایتالیا و خوردن انواع اطعمه و دسر (در حالی که دیگه داشتم میترکیدم و لامصب چقدر خوشمزه بود) رو هم اضافه کنین بهش.
الان 3-4 هفته س هر شب سالاد کاهو میخورم، با روغن زیتون و سرکه. برای ناهار سعی میکنم غذای سالم بردارم، میوه بردارم، هر چی ...
ورزش هم تازه شروع کرده ام. اما این چربی ای که من میبینم، رفتنی نیست.
یادش بخیر اون موقع هرچی دلم میخواست برمیداشتم میخوردم، همیشه غذا ته بشقابم میموند، دغدغه ِ چی رو بخورم و نخورم نداشتم.
الان یک قاشق مربا میخورم، تا شب روی مغزمه که مربا خوردی، مربا همه ش قنده، برای خوردن خوب نیست.
چون مربا خوردی، همه اون ورزشی که کردی به باد میره. مگه یادت نیست دستگاهه رو تو تهران... کلی روش راه میرفتی، تازه کالریش میشد قد یه کاسه ماست. حالا مربا بخور
هی مربا بخور
تو چاق میشی، چاق میشی، چاق میشی...

Saturday, March 13, 2010

برنامه جدیدم شده خوندن در مورد ماجرایی که بر آلمان شرقی گذشت.
دیواری که یک شبه کشیده شد و سالهایی که دیوار ماند.

با خیال راحت به حال خودمون و آلمان های شرقی گریه میکنم.

دقیقا هیچ امیدی به بهتر شدن اوضاع ندارم. دلم برای بهار تنگ شده.
دیدوبازدید اقوام و معاشرت زورچپانش را دوست نداشتم. خانه‌تکانی نفس‌گیرش هم همیشه خسته‌ام میکرد.
سفره چیدن دقیقه آخر و وسواس سر اینکه چه‌جوری بچینیم تقارنش بیشتر میشه اما خیلی تکراری نشه را هم دوست نداشتم.
روشن کردن تلویزیون و دیدن چارتا آدم کت‌شلواری بی‌معنی که ممتد مفت‌ میگفتند و هر‌هر میکردند و یک خانمی که احیانا مقنعه و هدبند سفید یا کرم پوشیده بود و دلبری متین می‌کرد را هم دوست نداشتم.
دیدن سال تحویل در حرم امام رضا و گریه دست‌جمعی ملت را هم اصلا دوست نداشتم.
بهشت زهرا که می‌رفتیم یک عالمه گل خریدن و پیش دوستها و اقوام از دنیا رفته، بودن رو دوست داشتم، اما هردفعه تو ماشین سرگیجه می‌گرفتم و حالم بد می‌شد. قسمت ماشینش رو دوست نداشتم.
این‌که لنگ ظهر به حال کپک از خواب بیدار می‌شدم رو هم دوست نداشتم.
چهارشنبه‌سوری حال نداشتم از خونه برم بیرون و وقتی میرفتم توی کوچه هم جرئت نمی‌کردم از آتیش‌های خیلی بلند بپرم. (یک‌بار میخ جعبه رفت توی انگشت پام و انگشته ورم کرد و تا 20 فروردین داشتم آنتی بیوتیک می‌خوردم برا چرک نکردن پا) بزن برقصش ظاهرا باید خوشحالم می‌کرد، ولی نمی‌دونم چرا یک‌مرتبه بدم می‌اومد و هیچ‌وقت در این حرکت شرکت نمی‌کردم و وایمیستادم یه گوشه.

با این همه احساس بد نسبت به سروته ماجرا، دلم برای عید کنار خانواده‌م تنگ شده. نمی‌دونم برای کجای ماجرا دلم تنگ شده.
صریح که از خودم می‌پرسم واقعا دوست داشتی الان اونجا بودی با اون وضع، فکر می‌کنم جوابم نه باشه.
اما دلم برای خود بهار تنگ شده. شاید برای همان چند خاطره معدودی که دارم از یک حاجی‌فیروز رقاص و یک قاشق‌زنی بامزه (که البته وقتی برگشته بودم خونه باز ناراحت بودم، یادم نیست چرا) و برگ‌های ریزه‌ریزه‌ای که زور می‌زدند رشد کنند و آن یک‌دفعه‌ای که تو بارون اردیبهشت گیر کردم و زیر دوتا درخت (که یکی‌شون ارغوان بود) وایساده بودم تا بارون بند بیاد (نهایتا بصورت کاملا خیس به خونه برگشتم).

شاید من آدم زیاده‌خواهی هستم. اخیرا اجازه کارکردن با دستگاههایی رو پیدا کردم که تو تهران خوایش رو هم نمی‌دیدم. لابد درحال پیمودن قله‌های ترقی هستم.
حالا هرچی، من دلم برای بهار تنگ شده و تا اوضاع اونجا به این منوالیه که هست، کاری ازم برنمیاد جز اینکه بشینم به آلمان‌های شرقی فکر کنم و فکر کنم که تو خیلی بیچاره بودن تنها نیستیم. یه موقعی یک آدمایی مثل ما خیلی غصه خورده‌اند. می‌خواستند از دیوار رد شوند و بنگ. کشته می‌شدند.

آلمان‌های شرقی، چه‌جوری اون دیوار فروریخت؟ چیکار کردین که فرو ریخت؟
من هیچ انتهایی بر بلایی که سر این مردم و مملکت اومد نمی‌بینم.


من دلم‌ می‌خواد جایی زندگی کنم که اومدن بهار یک اتفاق خوب باشه. دانشمند نشدم هم مهم نیست.
من از همون اول باید آشپز می‌شدم.



Monday, December 21, 2009

مامان هميشه مي‌گفت خبر فوت طالقاني رو كه شنيدم خيلي دلم سوخت. ايران نبودم و خبر رو كه شنيدم شوكه شدم و خيلي غصه خوردم. تو اين سالها هروقت سالگرد فوت طالقاني بود، مامان نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: "آدم خيلي خوبي بود، يادمه چطور خبرش رو شنيدم. خيلي دلم سوخت." من از فرق طالقاني با بقيه اون موقع‌ها خبر داشتم. مي‌دونستم كه آدم خوبي بوده و حرف حق مي‌زده و چيزاي ديگه. اما مفهومم نمي‌شد غصه‌اي رو كه مامانم واسه طالقاني خورده و هميشه مي‌گه كاش تو تشييعش بودم.
حالا من خبر فوت آيت‌ الله منتظري رو شنيده‌م. برق از سرم پريده و مات و مبهوت دروديوار رو نگاه مي‌كنم. کاش تو تشييعشون بودم.
خيلي دلم سوخت.
خيلي.


سر حق ايستاد و آرام زندگي کرد و آرام هم رفت.
مرد راستگويي که ميون مردم جاودانه مي‌مونه.





Friday, December 4, 2009

سکوت دائم خانه‌ام گاهی برایم سخت می‌شود. من که برای درس خواندن همه‌چیز و همه‌کس باید ساکت می‌شدند، الان دائم از این سکوت فراریم. 
برای نشنیدن صدای ساکتی خونه آهنگ بی‌کلام و کلاسیک می‌گذاشتم و درس می‌خواندم. تقریبا کل ویدیوهای یوتیوب تحت عنوان baroque  رو گوش کرده‌ام. خوب بود، اما فایده نمی‌کرد. به گوش قشنگ می‌اومد، به دل می‌نشست و حواس رو پرت نمی‌کرد. اما موکد یادم می‌آورد که این خانه ساکت و خالی‌ست و تو برای نشنیدن سکوت مزمن خانه داری من را گوش می‌دهی. 
می‌خواستم آهنگ فارسی بگذارم، اما مطمئن بودم که اگر آهنگ را بشناسم حواسم پرت می‌شود و حتی اگر نشناسم هم ناخودآگاه شروع به حفظ کردن آهنگ و خواندن همزمان می‌کنم. 
آخرش کم آوردم و رفتم یکی از دوردست‌ترین آلبوم‌های شهرام ناظری ( که حدس می‌زدم هیچ کدوم از آهنگهاش رو بلد نباشم) رو گذاشتم. مشغول درس خواندن بودم و این‌دفعه حالم، حال بهتری بود. صدایی که می‌خواند برایم آسان بود و من صدا را می‌فهمیدم. نمی‌دانم تمرکزم را بهم می‌زد یا نه، اما حال بهتری داشتم. فقط یک لحظه، اول یکی از آهنگها دلم ریخت. آهنگه که شروع شد شبیه یک آهنگ دیگه‌ای بود که من رو به خاطره‌ی دوری می‌فرستاد و هرچقدر زور می‌زنم یادم نمی‌آد که مربوط به چیه. تنها چیزایی که یادم می‌آد یه پیکانه و یه پیرمرد خوش‌اخلاق توش و من سوار ماشین نیستم و احتمالا دم عیده. این آهنگ  دومیه که برام تداعی شده، خودش رو یادمه، اما بقیه‌ش رو یادم نیست و یکی از آهنگایی که واقعا دم عیدی زیاد پخش می‌شه. سالها پیش هم رادیو این آهنگه رو هرروز صبح می‌گذاشت و من اون رو هرروز از رادیو ماشین می‌شنیدم...
بعد یادم رفت به اون موقعی که وبلاگ بعضی‌ها که خارج از ایران بودند و از آهنگ گوش کردناشون می‌نوشتن رو می‌خوندم. مثلا می‌‌خوندم که طرف "پرستش به مستی‌ست در کیش مهر" گوش کرده و خودم با خودم می‌رفتم در زمان‌های قدیمتری که صدای این آواز توش وجود داره. بعد هم یک چایی می‌ریختم واسه خودم و ته تهش یادم می‌رفت به موقعی که مادر بزرگ خدابیامرز زنده بود و رادیو خونه‌ش همیشه به راه و اصلا ماجرای فلان مسافرت و بهمان سال تحصیلی که هرروز صبحش که مدرسه می‌رفتم فلان تصنیف تو ماشین پخش می‌شد. 

من شاید خوب نتونم بفهمم که چی می‌خوام، و وقتی تصمیم به کاری می‌گیرم اصولا قیافه‌م شبیه به کسی که 100٪ مطمئنه نیست، اما خوب می‌فهمم که چی نمی‌خوام و الان می‌دونم که من این جور ِ اینجوری رو دوست ندارم. 
این‌جوری رو دوست ندارم که تنها چیزی که باعث می‌شه من یک‌مقدار احساس آرامش کنم صدای ناظری باشه. دوست ندارم اون چیزی که من رو وصل می‌کنه به چیزهایی که یادم می‌آد یک آهنگ و صدا باشه. الان دارم درک می‌کنم همه اونهایی رو که ایران که بودند دست به ساز نمی‌بردند و از ایران که اومدند بیرون، دف و تنبک و ستور و تار و سه‌تاری می‌زدند که بیا و ببین.
تو همون یک مرتبه قراری که با چندتا ایرانی‌های اینجا داشتم، دعوت بودیم خونه یک آقایی که با یک خانم فرانسوی ازدواج کرده و الان دو تا بچه دارند. 4 تا سه‌تار و یک دف و یک پیانو تو خونه بود. تعجب کرده بودم از این‌همه ساز و اینکه همه‌شون هم مال آقاهه‌س.

تهران، شلوغ و خرتوخر و بی‌نظم و مردم چشم هم رو درمیارن و ماجراهای صف تاکسی و اتوبوس و مترو و خرید و فروشنده و اعصاب خوردی مزمن و این‌که دائم گارد داری واسه اینکه اگه کسی چیزی گفت یکی بذاری تو کاسه‌ش واینترنت خراب و دانشکده بی‌دروپیکر و ملت مفتخربه‌نفس و همه اینها قبول. تک‌تک‌شون رو به خاطر دارم و قطعا یادم نمی‌ره. 
اما من اینجا رو جا نمی‌افتم. من این‌جوری رو دوست ندارم که این‌جا دائم می‌رم و میام و هی دلم اونجاست. 
این‌جوری دوست ندارم که نه عید اینا عید منه، نه عید من عید ایناس، نه حرف اینا حرف منه، نه حرف من حرف ایناس. 
من درک می‌کنم که 14روز تعطیلی عید اصولا عذاب الیم بوده بر من (که دو هفته کریسمس هم واسه اینها تو همون مایه‌هاس) و من همواره غر زده‌ام برای دیدوبازدید‌های بی‌ربط و بیکاری ممتد در خانه و در نتیجه‌ش کلافه شدن دست‌جمعی همه. 
اما عید اینها هم واسه من عید بشو نیست. قشنگ هست، جالب هست، اما در دل من جا نمی‌شود. گلوله‌های قرمز و طلایی و اینها همه خوب وخوشگل. اما من دائم نسبت به‌شان احساس "قشنگه، ولی خوب که چی" دارم. 
من هم اینجا دلم برای خورشت کرفس و قرمه‌سبزی و خیلی غذاها تنگ می‌شود. امکان پختن بعض‌هاش رو دارم و بعضی‌ها رو نه. اما یک چیزی وجود داره، که باعث می‌شه حتی این پلو هم اون پلو نباشه. 
پلو رو می‌گذاری جلوت و یک شجریانی، ناظری‌ای چیزی می‌گذاری و سعی می‌کنی فکر کنی که همه‌چیز روبراهه... 
مساله نه عیده، نه پلو، نه قرمه‌سبزی و نه هیچ‌چیز دیگه. مساله اینه که حتی اگر عادت کرده باشم و دیگه چم‌و‌خم اوضاع هم دستم اومده باشه، من اینجا جاگیر نمی‌شم انگار.