Monday, July 7, 2014

غاز و مرغ‌های ما و همسایه

دوستها و آشناهایی که اینجا دارم هیچکدومشون مقیم دائم اروپا نیستند. هیچکس هم زندگی ثابت و stableی نداره تو یه شهر/ کشور خاص که بخوای از تجربه‌شون استفاده کنی. در کل یه عده آدمیم که به اندازه‌ی هم یه چیزایی رو می‌دونیم و یه چیزایی رو نمیدونیم و هرکدوم از قوانین یا شرایط هرچند وقت یکبار غافلگیرمون میکنه و دونه دونه باید کشفشون کنیم.
وقتی معاشر دوروبرت کسی نیست که بیرون ایران ثابت شده باشه یه حرف همیشه تو همه‌ی دورهمی‌ها و صحبت‌ها زده میشه و اونم اینه که برگردیم ایران یا نه. اینجا یه زوج هستند که خیلی جدی میخوان حتما برگردند ایران و اصلا به زندگی بیرون ایران فکر نمیکنند. همه کارهاشون رو همراه با ایران تنظیم میکنند و کلا اصلا بیرون ایران زندگی کردن براشون محل سوال نیست. یه جورایی عقیده‌شون اینه که ما بی‌غیرت نیستیم که کشورمون رو ول کنیم (نقل لغت به لغت آنچه گفته میشه). یه زوج دیگه هستند که بچه دارن و کلا دارن زندگیشون رو تثبیت میکنند بعد از 5 سال زندگی بیرون ایران اما هنوز نصف دلشون با ایرانه. تو ایران خانواده‌ی پرجمعیت و بزرگی دارند و الانم بچه رو دست‌ تنها بزرگ کردن سختشونه و هرچندوقت یکبار میگن عجب غلطی کردیم تنهایی اومدیم بیرون ایران هم خودمون رو به دردسر انداختیم و هم بچه‌مون تنهاست و هم مادربزرگ پدربزرگش رو نمیبینه و ما هم کسی رو نداریم دو دیقه بچه رو بی‌رودرواسی و منت نگه‌داره و خلاصه احساس می‌کنند که امکاناتی که تو ایران داشته‌ند رو از دست داده‌ند. یه دوست دیگه دارم که دوتا بچه داره و اون هم دست تنها براش بچه بزرگ کردن سخته و در عین اینکه بچه‌هاش رو دوست داره گاهی میگه کاش با بچه دست تنها نبودم و کاش بچه نداشتم و ما که هیچ‌وقت اینجا جا نمیفتیم اما به خاطر بچه‌هامون هرجا میریم که اونا خوش باشن. اگر بچه تو اروپا زندگی بهتری داره من حاضرم رنج ایران نبودن رو به جون بخرم و اروپا بمونم. 
اینا میشن زوج‌ها.
مجردهایی که میشناسم یه مقدار ناله‌شون کمتره. اما بین اروپا بمونیم و برگردیم ایران و بریم آمریکا در حال قل خوردنند. هرچند

​ وقت یکبار  بحث منجر به دعوا میشه که اروپا بهتره یا امریکا و دست جمعی خیلی چیزها رو نمیدونیم و میشینیم بیخود حرف میزنیم و خودمون رو خسته میکنیم و آخرش هیشکی حواسش نیست که همچین انتخابش دست ما نیست و هرجا کار پیدا شد و پول دادند باید جمع کنی بری همونجا. کسی منوی کشورها رو نیاورده جلوت و تو هم خیلی مشتری خوش پاسپورتی نیستی که بگی ایش از فلان‌جا خوشم نمیاد. 

بیرون اومدن و کنده شدن از ایران فرایند آسونی نیست. خیلی‌ها راحت پشت سرش میذارن. خیلی‌ها هم سختشون میشه و همیشه تو ذهنشون هست که زیر آسمون ایران زندگی آرومتر و بهتر بود و خانواده گرمتر بودند و رفاهمون بیشتر بود و چمدونم شان اجتماعی بالاتری داشتیم و ممکنه برگردیم بهش. 

من برام مدتی هست که ایران خارج از معادله‌س. تنها چیزی که به ایران وصلم میکنه خانواده‌مه. میدونم که شان اجتماعی بالاتری داشتم تو ایران و آدم فرهیخته‌تری بودم که تاتر و سینما و کنسرت و جلسه کتابخوانی و نقد و بررسی فلان و بهمان می‌رفتم و اینجا یه دانشجوی خارجیم که خیلی از این کارا رو نمیکنم. اما به ازای هر یک سال دور بودن از ایران فاصله‌م از جامعه‌ش بیشتر و بیشتر شده و اگر بنا به برگشتن باشه باید یه دوره گذار طی کنم و تو خود ایران دوباره انتگره شم. بذار اینجوری مثال بزنم. وقتی از ایران اومدم بیرون یه سوراخی وجود داشت هم قد و قواره‌ی خود من. اگر یک ماه بعد برمیگشتم تو همون سوراخ جا میشدم و دوباره جا میفتادم تو زندگی خودم. اما الان قدوقواره و شکل سوراخه عوض شده یا شاید قدوقواره و شکل من عوض شده. بخوام برگردم باید خودم رو خیلی کوچیک و بزرگ کنم و عوض کنم تا اندازه‌ی سوراخه بشم و دوباره زندگی رو از سر بگیرم. با عرض یک نکته‌ی مهم "اگر آدم‌های مهمم (خانواده نزدیک) تو ایران نبودند کسی در ایران منتظر من نبود". مصداق بارز چو تخته پاره بر آب رها رها رها من.

حالا اینا رو گفتم واسه اینکه بگم دیروز یکی از دوست‌ها داشت یه حرفی میزد که به نظرم خیلی درست نیست. داشت تعریف میکرد که با یه دختری از کشور آذربایجان حرف میزده و ازش پرسیده که روزا چیکار میکنی؟ گفته میرم سر کار و میام خونه و یه غذایی درست میکنم و مقاله‌ای میخونم و میخوابم تا فردا. بعد طرف پرسیده که خب آخر هفته چیکار میکنی؟ گفته که هیچی بیدار میشم و یه لباس میشورم و مقاله‌ میخونم و غذا درست میکنم و خواب. بعد دوستمون پرسیده که دلت نمیخواد برگردی آذربایجان؟ و طرف گفته که نه و اصلا قصد برگشتن ندارم و دوست ما داشت میگفت که یعنی طرف واسه همچین مدل زندگیی آذربایجان رو ول کرده و اومده تو اروپا؟ و معتقد بود که طرف آذربایجانی خودش رو گم کرده و بی‌غیرتیه که کشورت رو ول کنی و تازه زندگی خیلی باحال و سرشار از ماوقعی نداشته باشی. 

من میفهمم که توصیف یارو از زندگیش خیلی یکنواخت و boringئه. اما مگه ماها داریم چیکار میکنیم؟ (البته دوستمون معتقد بود که ما هم زندگی خوبی نداریم و در نهایت باید برگشت ایران و این زندگی واسه آدم زندگی نمیشه) اصلا مگه آدم قراره چیکار کنه؟ مگه تو ایران صبح تا شب مهمونی بودیم (البته یه سری هستند که خوش به حالشون) یا مثلا مگه تو ایران مردم شبانه‌روز در حال بانجی جامپینگن که تو اروپا وقتی درس میخونی و میری لباست رو میشوری و میای خونه زندگیت بده؟
من
​ بیشتر فکر میکنم که نفس کارمندی و کار دانشجویی و این چیزاس که باعث میشه زندگیمون یکنواخت باشه و ​
​همچین
​ فرقی نداره اگر ایران بودیم و بیرون ایران می‌موندیم. البته قطعا تعداد رفت‌و‌آمد‌ها و موقعیت‌هایی که بتونی توش عرض اندام کنی بین دوستات و خانواده‌ت بیشتر بود. اما آیا این چیزا کیفیت زندگی رو اونقدر می‌بره بالا که بیارزه؟

اصلا تا چه حد باید از جایی که هستی احساس رضایت کنی تا بیارزه؟ با توجه به اینکه نمیتونی زندگی بیرون ایران و داخل ایران رو همزمان تجربه کنی اصلا چطوری میشه سنجید که آیا میارزه یا نه؟ آیا نه تنها اون دوستم چرت میگه بلکه منم چرت میگم؟ آیا یه عده آدمیم که داریم سال‌های عمرمون رو تلف میکنیم و به جا اینکه پاشیم بریم گلا رو بو کنیم داریم ساعت شنی رو نگاه میکنیم و یکی میگه از اونوریش بهتره و اون‌یکی میگه از اینوریش بهتره. 
موافقید که همه ول معطلیم دور هم؟ 

Friday, July 4, 2014

یه مشت نقطه‌ی سبز رنگ تو آب نمک

این پست از یکی دو هفته پیش تا الان 3-4 بار ویرایش شده. در هر ویرایش این پست از یک متن خوشحال تبدیل به یه متن خسته/عصبی/کلافه شده و دوباره تبدیل به یه متن امیدوار میشه و بعد دوباره برمیگرده به همون حالت خسته و غمناک قبلی‌ش. 
پروژه‌ی دکترا من را خواهد کشت. یا اگر نکشد من را حسابی پیر خواهد کرد. پیر پخته هم نه. پیر خام. پیر فرسوده و فرتوت و له و لورده. 

ماجرا اینه که دو هفته پیش فرجی شد و بعد از مدتها نانو لوله‌های بیولوژیکی‌م رو هم تونستم تو محلول آبی جمع کنم. که اتفاق فوق‌العاده‌ایه. همه شاد و خندون و بشکن بشکن بودیم که ایول ماجرا تموم شد و سه سال جون کندیم و الان به آن نقطه رسیده‌ایم که باید. قرار شد وسط تعطیلات تابستون ایمیل بزنم به همکارمون تو واحد داروسازی اون دانشگاه شمال بلژیک که آقا نمونه آماده‌ست هلو. سلول‌ها رو آماده کن که اومدیم واسه تزریق که عکس بگیریم و فلان. خلاصه آب زنید راه را هین که نگار میرسد و این حرفا. 
حالا چی شده؟ حالا عین همون کار رو دوباره تکرار میکنم و نمیشه. همکارم تکرار میکنه میشه. من تکرار میکنم نمیشه. بعد دوباره یه چیز دیگه رو تکرار کردیم شد. بعد دوباره خوشحال شدیم و تکرارش کردیم باز نشد. یعنی شده‌ایم مسخره‌ی یه مشت لوله‌‌ی بیولوژیک و یه محلول آب‌نمک. 
پروژه‌ای که بسیار بلندپروازانه تعریف شده بود که لوله رو میسازیم و تزریق میکنیم و سینتیک میبینیم و عاملدار میکنیم و قرش میدیم و فرش میدیم الان تبدیل شده به یه گره‌کور که لامصب رو بسازیم و از حلال سمی بفرستیمش تو آب. 

قبلا اینجا گفته‌م؟ یه گروه ژاپنی هستند که این کار رو میکنند. فقط همین یه گروه. نامردها یه عکس‌هایی تو مقاله‌هاشون میذارن که وقتی میبینی میخوای بشینی خون گریه کنی از بدبختی خودت و هنر اونها در انجام پروژه. واقعا حسادت برانگیزن. بعد نوشته ما فلان کار رو میکنیم و میشه. عینا همون کار رو میکنی و نمیشه. من نمیدونم دروغ میگن یا یه چیزایی رو نمیگن یا دستشون به نمونه میخوره طلا میشه و دست ما میخوره میشه کاه. 

اتفاق جدیدی که افتاده اینه که استادام بهم گفته‌ند همراه با اون‌یکی پسر چینیه که اونم داره دکترا میخونه شروع کنیم به مقاله نوشتن. این خودش واسه منی که در حسرت یه مقاله می‌سوختم روز و شب یه قدم بزرگه. تا قبل از این هی به استادام میگفتم بنویسم؟ و زرتی تو روم می‌گفتند نه. یکی از ناجورترین روزهام اون روزی بود که به یکی از استادام گفتم آقا بنویسیم مقاله رو؟ گفت دختر جان شما به اندازه‌ی کافی نتیجه‌ی قابل استناد نداری واسه کارت. منو میگی؟ از برگ اسفناج له‌ و لورده‌تر شدم. 
حالا الان قراره مقاله بنویسیم. در مورد همین متدی که یه روز جواب میده و یه روز نمیده. میخوایم هم یه جوری بنویسیمش که دنیا فکر کنه بر یک مشکل اساسی فائق اومده‌ایم و اصلا متدمون نتیجه میده آینه. در حالی که واقعیت ماجرا اینه که متد بر حسب روز هفته و اینکه صبحش بارون اومده و گربه از دیوار پریده یا نه یه روز کار میکنه و یه روز کار نمیکنه. 

دیگه
​ چی؟ دیگه اینکه تنبل شده‌م. یه مواقعی از زندگیم (خصوصا وقتی ایران بودم) دوره‌ی طلایی‌م بود. 5 تا کار رو با هم میکردم و همه‌چیز تحت کنترل بود. الان از سر کار میرم ورزش و سعی میکنم جون بکنم و 5 کیلوی باقی مونده رو کم کنم. بعد میام خونه و میفتم یه گوشه. دلزده و بی‌حوصله. سریال میبینم و سریالام که تموم میشه کوچ میکنم به یه سریال دیگه. وبلاگ خوندن و آخرشم وقتی میخوری به بی‌موضوعی خبر خوندن (این اخبار خوندن رو به هیچ‌کس پیشنهاد نمیکنم. خبرا رو که میخونم دلم پیچ میخوره و بیشتر از دنیای ترسناکی که توش زندگی میکنم میترسم). یادش بخیر قبلنا کتاب قایم میکردم لای کتاب درسیم و ساعت‌ها غوطه میخوردم تو دنیای کتاب و قصه‌ای که تعریف میکرد. نمیدونم قصه‌ها بی‌مزه شده‌ند یا من بی‌حال و حوصله شدم و قدرت تخیلم از کفم رفته که هر کتابی میخونم بعد 15-20 صفحه میذارمش کنار. 



خلاصه‌ی کلام اینکه بیاین راه‌های مبارزه با تنبلی و بی‌انگیزگی بهم یاد بدین و بهم کتاب خوب معرفی کنین که بخونم و منم سعی میکنم بچه‌ی خوبی باشم و یه کم جمع و جور کنم خودم رو. 

Monday, June 2, 2014

یه تاس یک و یه تاس دو و یه مهره هم بیرون زمین

خب چطورین عزیزان؟ بیاین یه کم با هم حرف بزنیم. 
الان طبق معمول سر کارم و چایی‌م بغل دستمه و وبلاگ‌هام رو خوندم و دارم خیال‌پردازی میکنم که کدوم آزمایش رو امروز انجام بدم شانس ضدحالش کمتره. 
آزمایش‌هام یکی بعد از اون یکی با شکست مواجه میشه. رو نمونه سنتزی اوضاع درسته. اما وقتی رو نمونه طبیعی کار میکنم همه چیز میریزه بهم. که البته به جهنم. یعنی هر روز بلند به خودم میگم به جهنم که یاد بگیرم که واقعا به جهنم و سعی نکنم شادی و غمم رو بسته به این کنم که نانوتیوب آلبومین فلورسنتی رو تو آب دیسپرس کرده‌م یا نه. فهمیدین چی شد؟ نه؟ هیه. 
من لاله منصفانه رو زیاد میخونم. یکی از آدمهاییه که نمیدونم اگر نزدیکم بود با هم چطور برخورد میکردیم. شاید دوست میشدیم. اما خیلی راحت و آسون و روانه نسیت به احساساتش. خوش به حالش البته. یک قلی خارجی هم داره که ور دلشه که البته ما نداریم. نه قلی خارجی. نه قلی ور دل نه اصلا اگر داشتیم اسمش رو قلی میذاشتیم. مثلا این یه فرق ماست. من عمرا کسی را گیگیلی‌طور قلی صدا نمیکنم. اینجا مدرسه نظامه. مردم اسم دارند. اسمش رو میگیم. شوشو و قلی و عدیدم هم نداریم. 
حالا اینا به کنار. یه روال جدیدی داره تو نوشته‌هاش که در مورد انتگره شدن تو جامعه خارجی‌ها حرف میزنه و من خوشم اومده از حرفاش. یعنی اتفاقات همونجوری میفتند که اون داره تعریف میکنه. منم دوست داشتم یه روزی تنبل و جاجمنتال (بسیار قضاوت‌کننده) نباشم و بشینم براتون تعریف کنم و البته بشینی بغل دستم احتمالا نیم ساعت اول حرفی نمیزنم و خیلی مودب خواهم بود و یخم که آب بشه و ازت نترسم و فکر نکنم که خنگی یا حالا من فلان چیز رو بگم تو فکر کنی بهمانٰ خلاصه احساس امنیت که کنم کنارت میتونم تعریف کنم که چقدر دهنم صاف شد واسه اینی که اینجا هستم و حالا بنظرم اینی که اینجا هستم خوبه. 
یه مسابقه‌هه بود که شرکت کردم. تزم رو باید تو 3 دقیقه به فرانسه توضیح میدادم. اگر به انگلیسی بود که میدونستم برنده بلامتنازعم. اعتماد به نفس زیاد دارم؟ بله دارم. بذار تو این یه مورد داشته باشمش مرامی. وقتی حرف به پرزنتیشن میرسه میدونم که زورم زیاده و با هر خری حاضرم مچ بندازم. حالا این یکی به فرانسه بود. شرکت کردم توش و بردم. یاه. بردم. جوون تیز ایرونی مسابقه فرانسه رو برد. البته 4 نفر دیگه هم بردند و همه‌مون رو فرستادند مرحله بعد و من واسه مرحله بعد اصلا نبودم که شرکت کنم. اما مهم اینه که من بردم. اون جوجه‌ی خیس و بدبختی که مفش میچکید زیر بارون زمستونی الان جون گرفته و میتونه واسه خودش وحشی باشه. میدونم که بخوام بهتر از این شم میتونم.
 مثل حالتی که وقتی ایران بودم تو رقص داشتم. میدونستم که خوب میرقصم و از رقابت رقصی وسط مهمونی لذت میبردم. چون همزمان یاد میگرفتم که آهاه. دستش رو اینجوری کرد. چه کار باحالی. منم میتونم بعدا بکنم. یادش بخیر با اون آهنگ روناک بیژن مرتضوی چنان رقص درونی‌ای میکردم که آدما اولش باهام میرقصیدند و بعد اون لحظه رو میدیدم که دونه دونه میرن کنار و یه دایره میشن دورم و من میچرخم و میدونم که دارم درست میچرخم و میتکونم و میرقصونم. روم زیاده؟ تو رو خدا بذار زیاد باشه تو این یه مورد. من از این موردهایی که بابت احساس امنیت در موفقیت بکنم زیاد ندارم. نذار اینا رو هم از دست بدم.
 حالا الان عوضش وقتی حرف رقص خارجی میشه من چیزی بلد نیستم. حرکت‌ها رو نمیفهمم. نمیفهمم جواب اینکه دستت رو میگیرن بالا اینه که ساعتگرد بچرخی یا پادساعتگرد و زارپ میخوری تو شیکم یارو. پاش رو هم له میکنی. بلد نیستم چون نرقصیده‌م و آقا جان ما قلی ندارم باهاش بریم کلاس سالسا با پسرهای دیگه هم از هر قدوقواره‌ای راحت نیستیم برقصیم. یعنی اون اولا کلاس رقص رفتم. دانشگاه کلاس میذاشت. مربیش هم لاتینو بود. اما حرکتا رو به اسپانیولی داد میزد. من همون فرانسه‌ش رو اون موقع تو همهمه نمیفهمیدم. فکر کن یکی به اسپانیولی بگه حالا دستای بندری. یه پا جلو یه پا عقب. حالا قر کمر با چرخوندن دست. تو اول باید بدونی دست بندری اصلا چیه که بعد بتونی پروسس کنی که چیکار باید بکنی و خب من دست بندری و پای جلوعقب تو سالسا رو بلد نیستم. اما میدونی چیه؟ یاد میگیرم. میدونم که میتونم یاد بگیرم. دهنم صاف میشه و رنج میکشم. اما بالاخره یاد میگیرم. مثل زبون‌های مختلف.
من این فرانسه‌ی عوضی نازنین رو با رنج یاد گرفتم. یاد تموم اون روزایی میفتم که تو تراموا تو گرنوبل میخواستم بزنم زیر گریه و یاد همه اون لحظه‌هایی که خرید تو بازارچه نمیرفتم چون نمیفهمیدم عددی که یارو میگه چنده و مثل کوزت از کنار چیزها رد میشدم. الان میدونم که دوباره احساس کوزتی خواهم کرد. اما آخرش جوجه اردک زشت و ایکبیری قو میشه. حداقل در دو مورد. یکی رقص. یکی زبان. توقع ماورایی هم ندارم از خودم. مثلا من هیچ وقت 180 نمیتونم بزنم. بابای ورزش‌نکنم میزنه. من ورزش‌کن نمیتونم بزنم. تو رقص هم پام رو نمیتونم بگیرم بالا. چیکار کنم. نمیتونم. من رو واسه اینکارا نساخته‌ند. 


شماها به این فکر میکنید که واسه چی ساخته‌ندتون؟ من خیلی فکر میکنم. آخه مثلا گاهی فکر میکنم که من رو برا زبان یا گرفتن ساخته‌ند. اما حمال 3 تا زبون فارسی انگلیسی و فرانسه که بیشتر بلد نیستی (همین لحظه یه متلک و جفتکی داشته باشیم به همه اون نفهم‌هایی که تو پروفایل linkedinشون نوشته‌ند عربی هم بلدند بخاطر چارکلمه عربی دبیرستان. آخه گوساله تو مثلا غیر از "انا ارید لاذهب الی القاره" چی میتونی بگی؟) بعد فکر میکنم که من رو برا رقص ساخته‌ند. بعد فکر میکنم که لامصب غیر از عربی و همون فارسی خودمون چی بلدی؟ ترکی و لری هم که بلد نیستی که. پس خب برا رقص هم خیلی درست نشده‌م. یا مثلا شاید ساخته شده‌م که یه قابلمه و کاسه بگیرم دستم و برا بقیه آواز بخونم. این یکی کار رو هم ازش لذت میبرم. حتی وقتی میبینم کسی توش بهتر از منه (که کم پیش میاد) یه کم جریحه‌دار میشم. اما بعدش بیشتر یاد میگیرم ازشون. اینا چیزایی هستند که اولش یه‌کم حسودیم میشه. اما بعدش یاد میگیرم و از فرایند یادگیری لذت میبرم. اما یه چیزایی هست که توش فقط حسودمسودم. مثال؟ علم.

قشنگ حسودیم میشه وقتی یکی بهتره که خیلی پیش میاد که خیلی‌ها بهتر باشند. یه پسره هست به عنوان مثال. آقای جاناتان گیلبرت. مرتیکه تو ام‌آی‌تی ئه و مثل بنز داره پیشرفت میکنه. من مانیتور میکنم یارو رو. پروژه‌ش شبیه منه و هر روز داره اکتشافات جدید میکنه. ای بترکی که لیسانست رو فلان دانشگاه بودی و ما نداشتیم از این چیزا و براهمین و کمتر باهوش بودن خودم و هزار دلیل دیگه تو الان جلوتری از من. 
این اخلاق من خیلی بده. یه متر جلو دستمه و هی آدما رو متر میکنم و خودم رو متر میکنم. فلان اقامت گرفت. جفت شیش. من؟ یه تاس یک و یه تاس سه. فلان مقاله‌ش فلان جا چاپ شد. جفت شیش. من؟ یه دو و یه چهار. یه مهره‌م هم خورده که بیرون زمینه و باید شیش بیارم تا دوباره بیاد تو زمین.

یه دوستهای خوبی برام یه کتاب خریده‌ند از آمازون. این:
راهنمای زندگی روی زمین از سوی یک فضانورد. 
توش حرفای خوبی میزنه. من خوشم اومده از کتابه و شب‌ها قبل خواب میخونمش. حرفی که میزنه اینه که میگه باید از training لذت ببری نه از برنده شدن. باید همیشه جهتت به سوی اون چیزی که میخوای باشه ولی توقع نداشته باشی که گیرش میاری. باید دائم تلاش کرد و زور زد. اما توقع بدست آوردنش رو نداشت و ضمنا ضدحال نباید خورد. چون تو خوشحالیت رو از trainingت باید کسب کنی. 
خب من خیلی خوشم اومد از بعضی حرفاش. خصوصا اینکه یه مقدار خلاف این کتاب راز و این حرفاس (یادتونه راز رو؟) که مثبت فکر کن و مثبت به سوی تو روان خواهد شد؟ آقا ما خیلی مواقع مثبت فکر میکردیم و آجر بود که از آسمون میومد. یا مثلا یه خوبی دیگه که داره اینه که در مورد شکست خوردن حرف میزنه. چرا تو هیچ کدوم از این کتابای بدوید موفق شوید در مورد شکست خوردن حرف نزده‌ند؟ انگار اصلا اتفاق نمیفته. مثبت بنگر و آبشار مثبت الهی تو را شستشو خواهد داد. غلط کردی. خداوند همین که game of thrones باهامون بازی نمیکنه باید شکرش کرد (توضیح: در بازی game of thrones اینجوریه که you win or you die). 

دارم سعی میکنم تو تزم از حرفای یارو استفاده کنم. یه چیز دیگه که یارو در موردش حرف زده و ایشالا پست‌های بعدی در موردش حرف میزنیم آماده بودنه. من خیلی فکر میکنم که الان یه اتفاق بدی میفته. یارو تو کتاب میگه که آقا اینجوری فکر کنین و بعد براش اماده باشین. آماده بودن باعث آرامش حیالتون میشه. اما من وقتی بهش فکر میکنم به این فکر میکنم که وای خداوندا باز یه آجر دیگه و من چطور با این کنار بیام و من خواهم مرد از غم/ از ناتوانی/ از تنهایی/ از شکست. یا مثلا میدونم که زنده میمونم اما بسیار رنج خواهم کشید و اصلا نخواستیم که "لقد خلقنا الانسان فی کبد". ما نخوایم تو کَــَبَد باشیم کی رو باید ببینیم؟ ما میخوایم مثل صاحبان اکانت‌های شاد اینستاگرم هپی و گوگولی مگولی باشیم. چشممون هم نکنند.
 خلاصه اینکه من خیلی میترسم از هر اتفاقی که نیفتاده و میتونم تصور کنم که بیفته. مثال بزنم: یکی از اعضای خانواده مریض زیاد شه. زلزله بیاد. یکی سرطان بگیره. خودم سرطان بگیرم. یه روز بیام ببینم خونه‌م سوخته. یه روز بگن شما دیگه نمیتونی درس بخونی برو بیرون. همه‌ی اینا من رو می‌ترسونه. و من نمیدونم چطور میتونم براش آماده باشم. یه بار دکترم میگفت که آقا جان تو از ترس همه‌ی اینا اصلا زندگی نمیکنی. انگار میخوای برقصی اما یه زره تنت است. حالا دارم کتابه رو میخونم ببینم چی میشه. 
شماها چی فکر میکنین؟ بیاین از این حرفا تو کامنت‌ها راه بندازیم که با هم حرف بزنیم مثال ایوم قدیم و بعدشم بشینیم و سحر پاشیم و بذار شبم رنگی بگیره و دوباره آهنگی بگیره و از این حرفا خلاصه. 

پ.ن. به علت در رفتن از زیر کار بسیار زیاد نویسنده در آزمایشگاه محل کارش این وبلاگ بیشتر به روز خواهد شد. 

Monday, April 14, 2014

چند
​ روزی از محیط آزمایشگاه دور خواهم بود و براهمین هرچی دلم بخواد میتونم بنویسم. با فراغ بال. امروز که رسما بیکارم. واسه اینکه ضایع نباشه یه سری کورس آنلاین بیولوژی رو گوش میدم و برای بار چندم به خودم میگم که کاش داروسازی خونده بودم. کاش معلم زیست مدرسه‌مون اونقدر نفرت‌انگیز و ترسناک نبود و کاش کنکور تجربی اونقدر وحشتناک بنظر نمیرسید و کاش یه کاری میکردند که اونی که از خون میترسه هم بتونه کم‌کم با تشریح قورباغه ارتباط برقرار کنه. حقیقتش اینه که منی که الان اینجا نشسته‌م همین دو سال پیش با دیدن یه صحنه از یه عمل جراحی تو یوتیوب وسط اتاقم غش کردم و یه 10 دقیقه‌ای در خواب غشی بسر برده‌م. اونوقت الان دم درآورده‌م و میگم کاش دکترا رو ول کنم و داروسازی بخونم. 
کاش دکترا رو ول کنم. و این جمله‌ایه که هفته‌ای 3 بار حداقل به ذهن من میاد. با پروِه‌ای که سابیده به الک و مالیده به کاکتوس و واقعا توش مونده‌ایم. اون دفعه استاد باهوشه برگشته به من میگه چرا تو هرکاری تو پروِه‌ت میخوای بکنی دردسر داری؟ جواب دادم نمیدونم. اما قلبم میگفت تقصیر شماست آقا. با این توهمی که تعریف کرده‌ای برای پروژه و ما هرکار که میکنیم میخوریم تو دیوار. استاده بعدش بهم گفت البته اگر حلش کنی اونوقت به خودت افتخار خواهی کرد. اینو راست میگه. اگر این پروژه رو من به جایی برسونم و آبرومندانه دفاعش کنم بر تارک عرش خیمه خواهم زد و این حرفا. ​

مدرسه که بودیم آزمایشگاه کم داشتیم. من عاشق روپوش سفید پوشیدن بودم و قاطی کردن محلول‌ها و تست گرفتن و بازی با شیشه‌ها. رسما از عقده‌ی نداشتنش یه کاری کردم که صبح تا شبم روپوش سفید تنم باشه و لای شیشه‌ها و محلول‌ها و میکروسکوپ فلان و دستگاه بهمان سنج معلق بزنم. و الان در حسرت سلول‌ها میسوزم. شماها اصلا عکس میکروسکوپ الکترونی از سلول دیده‌اید؟ میدونین چقدر خوشگله؟ جزئیات ریزش باگ آزمایشی نیست. هر قسمتش یه دلیل و مفهوم دارد. مثل ماشین کار میکند.  کاش من این درسها رو خونده بودم. 

حالا اینا رو ولش کن. یه اخلاقی هست بین اروپایی‌ها. علی‌الخصوص فرانسوی‌ها و بلژیکی‌های مقیم جنوب (فرانسوی زبانن) که واقعا عجیبه برای من. اینا عصبانی که میشن واقعا ابراز میکنند عصبانیت رو. این رفتار رو من حداقل بین همکارهای اینجام میبینم. طرف میاد سرکار. یه پوشه کاغذ رو میکوبه رو میزش و میگه (ترجمه میکنم) تف به این همه کار. حالم از این همه کار بهم میخوره. فلانی کاراش رو داده به من. تف و لعنت به کارهای فلانی. 
یا مثلا منشیمون یهو داد میزنه ça me fait chier... که مثلا ترجمه‌ش کنیم فلان چیز کفر من رو درمیاره.
نمیدونم اینجور رفتارهای یک مرتبه خشن. اما ریز ریز چه تاثیری تو زندگی خودشون داره. تن من رو که میلرزونه. یعنی هربار که یکی یه فحشی میده و یه غری میزنه تو قلب من یه ترک یخ زده احساس میشه.

خیلی به این فکر میکنم که آیا جایی که هستم جای خوبیه یا نه. اصلا کاری که میکنم کار خوبیه یا نه. صبح نون شک میخوریم شبم ماست شک. 

Friday, February 28, 2014

الان ساعت 10ئه. اشتباهی فکر کردم که قرار ملاقاتم با استادام ساعت 9ئه و کوبیدم زود از خونه اومدم بیرون. صبونه نخورده. حال آنگه قرار واسه ساعت 11ئه و باید وقت بکشم تا ساعت 11 شه. اصلا هم حال و حوصله‌ی امروز رو ندارم. چون بجز این قرار ملاقات واقعا کار دیگه‌ای برای کردن وجود نداره و کل روز رو باید مگس بپرونم. این است زندگی دانشجویی که نمونه‌هاش هرکدوم 10 ساعت طول میکشند تا آماده بشند و خلاصه یا یه روز کار داری که یعنی اون روز خیلی کار داری و جنازه‌ت میرسه خونه. یا برنامه مگس‌پرونیه. 

چند وقت پیش رفته بودم خونه‌ی دوستم. میخواد حوالی عید بره ایران. پرسید که دفعه‌ی قبل که رفتم چطور بوده و گفتم بد نبود و ولی وقتی برمیگردی یه دوره‌ی نقاهت میگذرونی. پرسید: "کی تموم میشه این سندروم پس از ایران؟ چندبار باید بریم ایران و بیایم که دیگه وقتی برمیگردیم اینقدر درب داغون نباشیم؟" و من طبعا جوابی ندارم.

سندروم پس از ایران واقعا جدی و ناجوره. حالا الان چارنفر میان فکر میکنن که نخیر ما رفتیم ایران  و برگشتیم و خیلی هم حالمون خوب بود. خب خوش‌به‌حالتون. ما حالمون موقع برگشتن خوب نیست. من که رسما از یه هفته قبل از برگشتن عزا گرفته بودم و به دلایل مختلف دلم نمیخواست برگردم. هوا سرده. پروژه خرابه. اونجا تنهام و دوستی کنارم نیست (بله دوستی کنارم نیست. ما مجموعه آدمهایی که اینجا هستیم که پر پر میشیم 10 نفر هرکدوم هزار و یک بدبختی داریم و ممکنه به یاری هم بشتابیم اما اگر ذره‌ای فکر میکنید حرف مشابه داشته باشیم یا دنیاهای مشترک داشته باشیم اشتباه میکنید.)​ الان که اینا رو مینویسم هم یهو دلم هوس خونه رو کرد.

یه دوستی داشتیم میگفت "بیا بریم به خونه. اونجایی که غذا هست."

البته خونه‌ی تهران هم همیشه دردسرهای خودش رو داره و هیچ‌وقت نشده مشابه بعضی دوستان خوشبختم برم منزل پدری و پا روی پا بندازم و خوشبختیمون رو نظاره‌گر باشم. عمدتا به این گذشته که خودمون رو نگاه کنم و هی فکر کنم ما چرا اینجوری شدیم و نکنه یکی بمیره و هی زور بزنم که اونجوری نباشیم که همه‌ش مذبوحانه بوده.

یه رفیقی دارم که نمیره ایران. الان 2-3 سالی شده که برنگشته و میگه دقیقا بخاطر رنج موقع برگشتن ترجیح میده اصلا نره. نمیدونم این رنج برگشتن واسه آدمایی که دوست و رفیق بیشتر دارند و خلاصه چند نفری دارند که به سویشون برگردند کمتره؟ یا مثلا واسه آدمایی که آب و هوای محل زندگیشون بهتره کمتره یا نه. والا ما هرچی رفیق حوالی سن دیگو و کالیفرنیا داریم که هر روز خوشحال‌تر و لاغرتر و رستوران‌های شیک‌تر و امروز ورزش کردم این هوا تر و خلاصه اوضاشون بد بنظر نمیاد.

منم اشتباه کردم. به جای اروپا باید از همون اول یه کله میرفتم آمریکا. حداقل سوال "بعدش که چی؟" کمتر محل پرسش داشت. بعدش یه کاری پیدا میکنی و انقدر میشینی همونجا که کارت اقامت بهت بدند و چمدونم بعدش زندگی نرمال میشه. تو اروپا؟ اونم این جا که هستم آینده کم‌نامعلوم نیست. پست داک میخونی، یا مثلا میری یه کاری پیدا میکنی، لابد بچه‌ت رو پسفردا می‌فرستی یه مدرسه‌ای و چمدونم زندگی رو میگذرونی. همیشه سرد. همیشه بارونی. همیشه ابری. همیشه نمور. همیشه خیس و یخ زده و خزه بسته.
(ای تف. الان فهمیدم که قرصم رو تو خونه جا گذاشته‌م و قرص ندارم با چای‌م بخورم. اینم یه دلیل دیگه برای اینکه امروز رو به فِسُردگی بگذرونم)

خلاصه اینکه شرایط گذار دمار از روزگارتون درمیاره عزیزان. هرچقدر طولانی‌تر دمار درآمده بیشتر. معضل ایران هم که هیچ‌وقت حل نمیشه. یه روزی باید پذیرفتش و من پذیرفتنم خوب نیست. خانواده‌م من رو آدم پذیرایی بار نیاوردند. من جنگجو بار اومدم. بگرد پیدا کن چی خرابه درستش کن. درست نشد بیشتر تلاش کن. اگر باز درست نشد هنوز تقصیر توئه. بیشتر تلاش کن. کلا همه‌چیز به تلاش تو برمیگرده بیشتر تلاش کن. این جنگجو باراومدن یه خوبی‌هایی لابد داشته. اینجوری که الان من رو تو هر کشوری بندازن بالاخره من زنده میمونم و بعد 2 سال زبونشون رو یاد میگیرم و سعی میکنم خودم رو به زور جا بندازم. اما بدیش چیه؟ اینکه رنج خواهم کشید. در حین بدست آوردن هرچی که پسفردا میگن ماشاللا فلانی  با اون شرایط این کار رو کرد رنج خواهم کشید و آخرش خوشحال نخواهم بود. یعنی آخرش میشه مصداق بارز توش خودمون رو کشته و بیرونش مردم رو. البته کم‌کم شرایط داره طوری میشه که مردم رو هم نمیکشه دیگه.

وایسا بینم. چرا گفتم مردم رو نمیکشه؟ خیلی هم میکشه. بهتر از همه‌ی اونایی که اینجا زندگی کرده‌ند فرانسه حرف میزنم. اونقدر قاطی جمع همکارای خارجی شده‌م که بیان غیبت‌ها رو برام تعریف کنن. درسته که تنهام. اما پکیج خوبی دارم. هوم؟ چرا من انقدر میزنم تو سر خودم. برم از اینا یاد بگیرم که قدر یک نخود دارند و قدر یک گاوآهن بهش میندازند...

آخ بذار اینو تعریف کنم. یه حرکتی هست. بین دانشجوهای ایرانی رایج. طرف احساس میکنه پروژه‌ش لایق مجله‌ی nature و science ئه. یعنی با همین اعتماد به نفس میشینه صبحت میکنه‌ها. اصلا هم کم نمیاره. خب نادون. منم بلدم یه شکلی پروژه‌ی به دیوار چسبیده‌م رو تعریف کنم که تو فکر کنی من پسفردا سرطان رو درمان میکنم و مقاله‌م تو nature چاپ میشه (جهت اطلاع عموم: nature والاترین جاییه که میتونی مقاله‌ت رو چاپ کنی). اما دوزار امکانات و شرایط اطرافتم نگاه کن داداش. MIT که نیستی که. همه‌ی آزمایشات حتما یه باگی داره که اگه هنوز پیداش نکردی یه موقعی پیداش میکنی که دیگه خیلی دیره و اوضاع خرابه. مردم روحیه دارند به خدا. اون روز خونه فلانی بودم. با همکارش تو یه دانشگاه دیگه داشت حرف میزد. مشترکا دارن یه کاری میکنن بین دانشگاه اینجا و اونجا و ایران. (و حالا یه دفعه یه بلندبالا صحبت کنم از این همکاری‌های بیخود با ایران که واقعا چیزی توش نیست و هیچی ازش درنمیاد و چندتا خاطره‌ی ضایع بگم از دوستانی که با ایران همکاری کردند و اینا  - فقط جهت اطلاعتون اینو بگم که مد جدید اینه که یه تیم فوتبال از ایران مقاله میده و آخرش اسم یه استادی از خارج از کشور میخوره ته لیست نویسندگان. مقاله به اعتبار یارو جای بهتری چاپ میشه طبعا متن مقاله هم خیلی بهتر نوشته شده. چون یارو خارجیه بالاخره یه نگاهی میندازه به مقاله و یه ویرایشی میکنه. اما هم من هم اون تیم فوتبال خودشون باید یادشون باشه که چقدر سوتی تو سیستم وجود داره و نمونه‌هاشون چقدر باگ و گیر داره و واقعا مصداق کم‌شرافتیه که چیزی رو که میدونی خرابه برقش بندازی و چاپ کنی.) برگردیم سر غیبتمون. با روحیه‌ی تمام که حاجی خیلی اوضاع خوبه و نمونه‌ها خوبن. فقط فیزیک پشت قضیه مونده که ریدیفش کنی مقاله‌مون در حد science ئه.
بیاین یه بار دیگه صحنه آهسته رو ببینیم. "فیزیک پشت قضیه مونده و ریدیفش کنی مقاله‌مون در حد scienceئه". فیزیک رو ریدیف میکنند؟ فیزیک رو ریدیف میکنند؟ چارتا نمونه داری رفتار عجیب نشون میدند برو ببین کجای سیستم رو غلط داری میبندی. فکر کردی تو هزارجای دیگه تو آمریکا و کره جنوبی و ژاپن به فکرشون نرسیده که سیستم رو همونجوری ببندند؟ اونوقت یهو تو از آسمون پیدا شدی و جواهر ماجرا رو کشف کردی؟ یه فیزیک هم ببندیم تنگش حله؟ فیزیک رو میبندند به چیزی؟ تئوری ساختن زحمت میخواد برادر من. این رو من میگم که کوانتوم و امثالش رو هیچ‌وقت نفهمیدم و هرجا هم ازم بپرسند چی میدونی میگم در حد همون گربه شرودینگر میدونم. چون مثالش بامزه بود و پیشو‌هه گناه داشت. همین که نمیفهمی باعث میشه یه احترامی قائل باشی واسه اونی که شخم زد و تئوری رو ساخت. ریدیفش کن بره. به همین سادگی. ریدیفش کن بره.

به خدا قسم همینا پیشرفت میکنن و خوشبخت میشن و میشن مرد علم و من مونده‌م و چایم و این سیتالوپرامی که یادم رفته بیارمش.

Tuesday, February 18, 2014

و من بالاخره سوزن‌های سبز دیدم.
بعد از 3 سال. دقیقا بعد از سه سال زور زدن بالاخره یه روش شخمی شخیلی پیدا شد که بتونیم سوزن‌های سبز رو از حلال بسیار سمی و سرطان‌زا دربیاریم و بفرستیم توی آب. اینکه ماجرا چقدر سوتی داره جای خودش. کلا وقتی پا به عرصه‌ی شیمی میذاری سوتی در سیستم رو باید بپذیری انگار. اما بهرحال خوشحالم که بعد از عمری بالاخره به یه جایی رسید این پروژه‌ی خاک بر سر. 
امیدوارم همچنان شانس نیاورده باشم. امیدوارم که وقتی تکرار میکنم تست رو درست دربیاد. سیستم هنوز نقص‌های خیلی زیاد داره و تقریبا چندین پارامتر رو باید عوض کرد و هرکدومشون میتونه کلی دردسر داشته باشه. اما بالاخره در یه نقطه‌ای هستیم که بشه رو کاغذ یه ضربدر زد که بگیم اینجاییم الان.

Monday, February 10, 2014

نشسته‌م
​ سر جام و تقریبا کاری نمیکنم. فعلا قصد دارم یه چایی با یه عالمه عسل بخورم بلکه یه مقدار از ضعف عمومی که تو تنم دارم کم شه یه کم خون برسه به مغزم فکر کنم چیکارا باید بکنم.
ماجرای پروژه‌هه یادتونه؟ تو دیوار بود. هنوزم هست. اما یه روش واقعا تخیلی به ذهنمون رسیده و این تخیل رو یکی دوبار امتحان کرده‌یم. من تو میکروسکوپم باید سوزن‌های سبز ببینم. اینکه سوزن چیه و چرا سبز رو توضیح نمیدم چون پیش پا افتاده‌ست و چون حال ندارم و چون نمیخوام پسفردا استاده بیاد بگه دختره نادان، کسی کار علمیش رو تو وبلاگش پخش نمیکنه (البته اون که فارسی نمیفهمه) و ضمنا نمیخوام یکی شاخ شه و یه ایمیل بزنه که سلام خانوم فلانی. اینی که میگید خیلی آسان هست (است نمیگه‌ها میفرماد هست) ما تو آشپزخونه‌ و انباریمون انجامش میدیم.
حالا اینا رو ول کن. من باید چی ببینم؟ سوزن سبز. همه با هم بگین: سوزن سبز. قبلا چی میدیدم؟ هیچی. سیاه. با این روش تخیلی چی میبینم؟ یه پودر سبز. یه نخ‌های ول و وجرای سبز. خلاصه یه چیزای سبز. اما سوزن سبز نمیبینم. حالا داریم تلاش میکنیم یه کاری کنیم که پودر سبز قدوقواره سوزن سبز به خودش بگیره.
یه دانشجوی مستر دارم که نسبت به سال قبلی که یه بلژیکی بی‌عرضه و ترسو/خجالتی بود و تا دم هر دستگاهی هی باید باهاش میومدی، بچه پرروئه و هرکار دلش بخواد میکنه. اون دفعه ورداشته ایمیل فرستاده و میگه اتچمنت فلان است. من نگاه میکنم میبینم اتچمنت (ضمیمه) نداره. بهش میگم این ضمیمه نداره که. پواه پواه میخنده اون وسط و میگه یاه یاه. میفرستم برات. من میفهمم چیز گنده‌ای نیست‌ها. چیزی که زیاده سوتی در ایمیل. اما اگر من در اون سالی که خودم دانشجو مستر بودم و یه دکترا بالا کله‌م بود همچین سوتی‌ای میدادم تا دو روز در حال عذرخواهی بودم. بهرحال در کل من از این پرروئه راضیم. کاری به کاریش ندارم. اونم خیلی مزاحم اوقات من نمیشه. گاهی اون پست‌داکه رو میبینم که مثل شیر و ضمنا مثل شمر بالا سر دانشجوی دکتراشه. اولش یه آه حسرت میکشم که کاش یکی هم بالا سر ما بود و براش انقدر مهم بود که چی میشه پروژه‌مون. بعدش دچار وحشت میشم که این پست‌داکه یه روز این دکتراهه رو نصف میکنه انقدر دعواش میکنه و در مرحله‌ی سوم جو میگیرتم که بیام همین حرکات رو روی دانشجوی مسترم پیدا کنم. اما شدنی نیست. اولا که این بچه پرروی بلژیکی ما کجا و اون دانشجوی دکترای چینی  سربه زیر 
واسه پست داکهکجا. دوم اینکه نمیشه یه روز ادا بیای که من حواسم هست و چهار روز کار به کار یارو نداشته باشی. و من در کل کار به کار طرف ندارم و حال گیر دادن هم ندارم. میدونی چرا؟ چون پروژه‌ای رو جا داره توش گیر بدی و هی زحمت بکشی و کار کنی که در شرف آن است که یه چیزی ازش درآد. پروژه‌ی من سابیده به الک (وای خداوندا چقدر بامزه‌م من) پروژه‌ی من مالیده به کاکتوس. گیر بدی به پسره که برو 8 ساعت نمونه بساز و بیا. پسفردا که هیچی کار نکرد
​ و هیچی جواب نداد​
تو روت ازت میپرسه چرا اینجوری میشه و چیکار کنیم که اینجوری نشه و این سوالیه که قبلیه از من میپرسید و من از استادام میپرسیدم و هیچ کس جوابی براش نداره و خلاصه هرچقدر بیشتر اجتناب کنیم از این سوال حیاتی بهتره. 

برم
​ چایی رو بخورم تا غش نکرده‌م از ضعف. ​