Tuesday, December 4, 2007

مزخرف‌ترین بازی دوران کودکی‌ام، "مادام یس*" بود، که تو اون بازی بنابه میل شخصی یک نفر، بازیکن‌ها قدم‌های فیلی و مورچه‌ای و اردکی و غیره برمی‌داشتند.
و چرت‌ترین قانونش هم این بود که باید 2 دفعه از مادام مربوطه (که ورژن ایرانیش می‌شه اوستای بازی)، اجازه می گرفتی و طرف می‌تونست تایید کنه یا بگه نه اجازه نمی‌دم و
بقیه بازیکن‌ها رو به میل خودش جابه‌جا کنه و اون دم آخر دیگه بسته به هنر تو بود که چطور با ایما و اشاره و چشمک و غیره، بهش بگی که اگه من رو برنده کنی،
منم دور بعد برنده‌ت می کنم و ناهار فردام مال تو، مداد شمعی فلان رنگم رو بهت میدم و هرجور امتیازی که باعث می‌شد مادام دلش راضی شه و با هفت قدم فیلی تورو برنده کنه.
و این سیکل ادامه پیدا می‌کرد، همیشه افراد خاصی مادام می‌شدند و عده‌ی دیگر توی زمین در حال برداشتن 3 قدم کـِرمی به عقب و جلو بودند.
و ما به سادگی با مفهوم حلقه قدرت آشنا شدیم، تو آشنا شدن با این مفهوم هیچ ایرادی نمی بینم، اما به‌نظرم والدینمون در یک زمینه کوتاهی کردند.
اونم لحظه‌ای که در حال زارزار گریه کردن می‌یومدیم پبششون (که چرا فلانی به اون گفت 4 تا قدم اردکی به جلو، اما به من گفت 3تا قدم فیلی به عقب)، و والدینمون در پاسخ می‌گفتند:
"اینا همه‌ش بازیه و ..." و متاسفانه جسارتش رو نداشتند که بگند:" فرزندم، زندگی همینه که هست."
--------------
*= madam yes

Thursday, November 15, 2007

در سفره‌خانه سنتی نشسته‌اید، یک نفر سنتور و یک نفر تمبک می‌زند، یک نفر هم میخواند.
ممکن است خواننده قسمتهایی از شعر را غلط بخواند، ممکن است نوازنده هر آن اشتباه کند، هر لحظه ممکن است ریتم از دست نوازنده تمبک در برود.
مشتری‌ها هم غذایشان را میخورند، هر کس وظیفه‌اش را انجام می‌دهد.
خوردن و خواندن و نواختن.
الزاما هرکسی که در سفره‌خانه غذا می‌خورد، هنردوست نیست،. تصنیف تمام می‌شود.
چند نفری دست می‌زنند.
قطعه‌ی بعدی شروع می‌شود و یکی از آن سر (جهت بامزگی و مسخره‌بازی) داد میزند:
- آقا یه شهرام کـِی بزن
-آقا حالمون رو بهم زدی با این اهنگای عزاداریت
- کی بلده بشکن بزنه؟ من من من من

تصنیف بعدی شروع میشود، فارغ از اینکه خوب است یا بد، ناگهان جمعیتی وسط خواندن و نواختن دست میزنند.
(که مسلما معنی‌اش، یه چیزی شبیه تمومش کن ِ )

گاهی دیدن این برخوردها از طرف مشتری‌ها باعث می‌شود دلم برای نوازنده‌ها و خواننده بسوزد.
دلسوزی‌هایی که بیمورد است، خواننده و نوازنده وقتی این شغل را انتخاب میکرده‌اند، حتما می‌دانستند که الزاما همه هنرشان را دوست نخواهند داشت.
حتما از طرف عده‌ای مسخره خواهند شد، و ممکن است عده‌ای هم پیدا شوند که هنرشان را دوست داشته باشند.

دلسوزی‌های بیمورد، برای بعضی مشاغل ناخودآگاه اتفاق می‌افتد، یا احیانا یاد گرفته‌ایم برای بعضی مشاغل دلسوز باشیم.
زیاد می‌شنویم که می گویند، رفتگر بودن هم شغل است، چه اشکالی دارد و فلان و بهمان،
و دقیقا اگر نصفه شب یک رفتگر را در حال انجام وظیفه‌اش ببینیم، از سر دلسوزی آه می‌کشیم.
همین دلسوزی باعث می‌شود شان آن شغل پایین بیاید.

Friday, November 9, 2007

ساعت 7:30 صبح، اواخر فصل پاییز، مراسم صبحگاه مدرسه

طبق معمول تاخیر دارد، روال همیشگی‌ست، می‌داند که حتما توبیخ خواهد شد،‌
اما خواب سر صبح را ترجیح می‌دهد، روزهایی هم که خواب را ترجیح ندهد، ترافیک صدر و چمران، زحمت دیر رسیدنش به مدرسه را می‌کشند.
ته صف می‌ایستد، قرآن سه‌بار تکرار پخش می‌شود، شعارهفته هم خوانده می‌شود و مراسم شکنجه روزانه شروع می‌شود.
سر ِ مدیر از پنجره‌ای مربع شکل، نهایتا با طول و عرض 40 سانت بیرون می‌آید.
احتیاج به میکروفن و بلندگو ندارد، جمعیت دانش‌آموزان مدرسه، نهایتا 120 نفر است.

-شعار ما؟
(فریاد دانش‌آموزان)- نظم نظم نظم
-وظیفه‌ی ما؟
(فریاد مجدد)- درس درس درس

و سخن‌رانی شروع می شود، 1.توی خیابون چیپس ومیوه نخورید 2.از مغازه بغلی خرید نکنید، 3.وضعیت درسی‌تون افتضاحه و آخرش همه‌تون بدبخت و بی‌سواد می‌مونید،
4. چرا نماز جماعت دیروز خلوت بوده 5. از بی‌انضباطی‌تون خجالت بکشید، تو جامیز‌هاتون آشغال کاغذ مونده بوده و مستخدم مدرسه ازتون ناراحت شده و قهر کرده و دیگه نمی‌آد و نظافت کلاس‌ها با خودتونه
(شوخی نداشت، نظافت کلاس از یه روز به بعد با خودمون شد، فقط شیشه‌ها رو نمی‌شستیم، البته دلیل رفتن مستخدم مدرسه اون چیزی که سر صف به خوردمون داده بودن نبود.
یک روز به طور تصادفی شنیدم که مستخدم مدرسه برگشته شهرشون، به همین سادگی)

طعنه و تحقیر برنامه‌ی هرروزه صبحگاه بود، برای خیلی‌ها اهمیت نداشت، اما این‌یکی خوشش نمی‌اومد.
مراسم که شروع می‌شد ذهنش رو می‌بست، توی ذهنش برای مدیر منفور کلاه بوقی می‌گذاشت و با خودش فکر می کرد چرا مدیر مدرسه، اون فریم ِ خرمگسی عینکش رو هیچ‌وقت عوض نمی‌کنه.
توی ذهنش شعر می‌خوند و داستان می‌بافت، و با خودش فکر می کرد مثل داستان تمام مدرسه‌های خشک انگلیسی، روزی انتقام خودش رو از اولیاء مدرسه می‌گیره.
شاید مدرسه رو آتیش بزنه، البته باید طوری عملیات حریق رو اجرا کنه که درخت گردوی مورد علاقه‌ش به هیچ عنوان آسیب نبینه.
هر جور ایده‌ی شرارت سر مراسم صبحگاه به ذهنش می‌رسید، تئوری صابون زدن به تخته رو همون‌جا کشف کرد (اگرچه تو دوره راهنمایی هیچ‌وقت جرئت اجراش رو پیدا نکرد، اما تو دبیرستان بالاخره عملی‌ش کرد.)

-شماها اگه بخواین این‌طوری پیش برین تو زندگی‌تون هیچی نمی‌شین، هیچی نمی‌شین
(ذهنش را می‌بست) - دروغ می گه، دروغ می‌گه
- با این خنده‌ها می‌خواین به کجا برسین؟ با این خنده‌ها سال دیگه از این مدرسه اخراجین
(ذهنش را می‌بست) - به ما احتیاج دارن، ما رو اخراج نمی‌کنن
- {...} {...} (نام و نام‌خانوادگی) اون لبخند ملیح رو از صورتت پاک کن
(ذهن بسته)- ...
-گفتم پاکش کن
-لبخند محو می‌شود و به تدریج یاد می‌گیرد چطور توخالی و سرد نگاه کند، جوری که نتوانند ذهنش را بخوانند و نفهمند که در ذهنش صدا و لحن همه معلم‌ها و ناظم‌ها را مسخره می‌کند-
به هرحال ذهن یک دانش‌آموز گروه سنی "د" (دوره راهنمایی تحصیلی)، تا حد خاصی توانایی مقابله با آموزه‌های بیرونی را دارد.

به تدریج احساس می‌کرد حضور "لبخند ملیح" روی صورت، مانع پیشرفت است و فقط نظم و درس او را در زندگی جلو می‌برد، به تدریج بابت کم درس خواندن (بر اساس استانداردهای مدرسه) احساس گناه می‌کرد.
ویاد گرفت همه را باید رقیب خودش بداند و لزومی ندارد در یک مسابقه بیش از یک نفر برنده وجود داشته باشد، و البته هرکس قوی‌تر باشد برنده خواهد بود.
و در پایان سالی که در آن مدرسه بود، دیگر نیازی نبود کسی به او اشاره‌ای بابت لبخند ملیح و انضباط تحصیلی بکند.

Monday, October 29, 2007

 خودمونیم، روت می‌شه اسم خودت رو بذاری "راکب"
اونوقت اسم این سیتروئن جدیدا رو بذاری "مرکوب" ؟

Wednesday, October 17, 2007

ببینم، خدا کجای قرآنش گفته "روزه بگیرید تا لاغر شوید"؟
که هروقت اینور اونور اسم روزه و امثالهم می یاد، ملت افاضات پزشک تغذیه و لاغری‌شون مبنی بر اینکه
"روزه، اصلا آدم رو لاغر نمی‌کنه، حتی ممکنه چاق هم بکنه."
رو قرقره می کنن؟

Friday, October 12, 2007

مدیریت را چه میدانیم و آن را چگونه ارزیابی میکنیم؟
با مدیریت واحدهای صنعتی و شرکتها و غیره کاری ندارم، مدیریت زندگی شخصی و امورات روزانه را در نظر بگیرید.
شخصی هست که خود را دانای کل مسائل مختلف زندگی‌اش می‌د‌اند، بنابراین خود را مدیر زندگی‌ا‌ش فرض میکند.
برنامه‌های روزانه خودش را دارد، کارهایش را خودش مرتب می کند و همه چیز را مطابق استانداردهای شخصی خودش پیش میبرد؛
تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد، اما زمانی که بخواهد وارد روابط با دیگران شود، مسلما دچار مشکل خواهد شد.
به عنوان مثال استانداردهایش مطابق با دیگران نیست
مثال بسیار ساده‌ی آن در منازل دیده می‌شود؛ مثلا، یکی از اعضای خانواده، نحوه عملکرد دیگری را تایید نمیکند
یا برنامه روزانه‌اش در تضاد با سایر اعضای خانواده قرار می گیرد.
حال اگر شخص کنترل کننده بخواهد مطابق میل همیشگی‌اش به هدایت همه مسائل، آن هم به تنهایی، عمل کند،
مسلما استانداردهای دیگران را نخواهد پذیرفت، چون خارج از محدوده کنترل اوست.
حتی اگر استانداردها و راهکارهای دیگران مناسبتر باشد، اگر شخص کنترل کننده آن را بپذیرد، در واقع دیگری را در فرایند کنترل سهیم می‌کند
و این با اصل اولیه کنترل در تناقض خواهد بود. شخص کنترل کننده، احتمالا در محیط اطرافش محدودکننده نیز خواهد بود.
چراکه قصد کنترل هر مساله‌ای که در ارتباط با وی باشد را دارد، بنابراین می‌توانیم پیش‌بینی کنیم به تدریج افراد دیگر از اطراف یک کنترل کننده افراطی، دور خواهند شد. و احتمالا
این مساله، کنترل کننده را چندان اذیت نخواهد کرد، چرا که حرکتی در مسیر کنترل‌ کننده‌تر شدن وی خواهد بود.
توجه داشته باشد که اختیارات کنترل کننده از زمانی که در ارتباط با دیگران قرار گرفت، تحت تاثیر واقع شد، بنابراین با حذف دوم شخص‌ها و سوم شخص‌ها،‌ کنترل کننده مجددا به وضعیت مطلوب خود بر خواهد گشت. تنها مساله‌ای که باقی می‌ماند، این است که شخص کنترل کننده هرچه بیشتر در انزوا فرو رود، روند کاری‌اش کندتر خواهد بود، چراکه مجبور است، کارهای مورد نظرش را یکه و تنها انجام دهد (دقت کنید که یک کنترل کننده، مسلما عملکرد دیگری را مورد قبول نخواهد دانست ، در بهترین حالت، برای نظارت تمام مدت بالای سر دیگری خواهد بود و در نتیجه، زمان صرف شده به همان اندازه خواهد بود که خود شخص آن کار را انجام دهد) .

Tuesday, October 9, 2007

-نماز جزو اصول دين ِ يا فروع دين ؟
-جزو ستون دين

نكته: مسابقه تلويزيوني، سه شنبه 17 مهر، شبكه 3 سيما