Friday, November 9, 2007

ساعت 7:30 صبح، اواخر فصل پاییز، مراسم صبحگاه مدرسه

طبق معمول تاخیر دارد، روال همیشگی‌ست، می‌داند که حتما توبیخ خواهد شد،‌
اما خواب سر صبح را ترجیح می‌دهد، روزهایی هم که خواب را ترجیح ندهد، ترافیک صدر و چمران، زحمت دیر رسیدنش به مدرسه را می‌کشند.
ته صف می‌ایستد، قرآن سه‌بار تکرار پخش می‌شود، شعارهفته هم خوانده می‌شود و مراسم شکنجه روزانه شروع می‌شود.
سر ِ مدیر از پنجره‌ای مربع شکل، نهایتا با طول و عرض 40 سانت بیرون می‌آید.
احتیاج به میکروفن و بلندگو ندارد، جمعیت دانش‌آموزان مدرسه، نهایتا 120 نفر است.

-شعار ما؟
(فریاد دانش‌آموزان)- نظم نظم نظم
-وظیفه‌ی ما؟
(فریاد مجدد)- درس درس درس

و سخن‌رانی شروع می شود، 1.توی خیابون چیپس ومیوه نخورید 2.از مغازه بغلی خرید نکنید، 3.وضعیت درسی‌تون افتضاحه و آخرش همه‌تون بدبخت و بی‌سواد می‌مونید،
4. چرا نماز جماعت دیروز خلوت بوده 5. از بی‌انضباطی‌تون خجالت بکشید، تو جامیز‌هاتون آشغال کاغذ مونده بوده و مستخدم مدرسه ازتون ناراحت شده و قهر کرده و دیگه نمی‌آد و نظافت کلاس‌ها با خودتونه
(شوخی نداشت، نظافت کلاس از یه روز به بعد با خودمون شد، فقط شیشه‌ها رو نمی‌شستیم، البته دلیل رفتن مستخدم مدرسه اون چیزی که سر صف به خوردمون داده بودن نبود.
یک روز به طور تصادفی شنیدم که مستخدم مدرسه برگشته شهرشون، به همین سادگی)

طعنه و تحقیر برنامه‌ی هرروزه صبحگاه بود، برای خیلی‌ها اهمیت نداشت، اما این‌یکی خوشش نمی‌اومد.
مراسم که شروع می‌شد ذهنش رو می‌بست، توی ذهنش برای مدیر منفور کلاه بوقی می‌گذاشت و با خودش فکر می کرد چرا مدیر مدرسه، اون فریم ِ خرمگسی عینکش رو هیچ‌وقت عوض نمی‌کنه.
توی ذهنش شعر می‌خوند و داستان می‌بافت، و با خودش فکر می کرد مثل داستان تمام مدرسه‌های خشک انگلیسی، روزی انتقام خودش رو از اولیاء مدرسه می‌گیره.
شاید مدرسه رو آتیش بزنه، البته باید طوری عملیات حریق رو اجرا کنه که درخت گردوی مورد علاقه‌ش به هیچ عنوان آسیب نبینه.
هر جور ایده‌ی شرارت سر مراسم صبحگاه به ذهنش می‌رسید، تئوری صابون زدن به تخته رو همون‌جا کشف کرد (اگرچه تو دوره راهنمایی هیچ‌وقت جرئت اجراش رو پیدا نکرد، اما تو دبیرستان بالاخره عملی‌ش کرد.)

-شماها اگه بخواین این‌طوری پیش برین تو زندگی‌تون هیچی نمی‌شین، هیچی نمی‌شین
(ذهنش را می‌بست) - دروغ می گه، دروغ می‌گه
- با این خنده‌ها می‌خواین به کجا برسین؟ با این خنده‌ها سال دیگه از این مدرسه اخراجین
(ذهنش را می‌بست) - به ما احتیاج دارن، ما رو اخراج نمی‌کنن
- {...} {...} (نام و نام‌خانوادگی) اون لبخند ملیح رو از صورتت پاک کن
(ذهن بسته)- ...
-گفتم پاکش کن
-لبخند محو می‌شود و به تدریج یاد می‌گیرد چطور توخالی و سرد نگاه کند، جوری که نتوانند ذهنش را بخوانند و نفهمند که در ذهنش صدا و لحن همه معلم‌ها و ناظم‌ها را مسخره می‌کند-
به هرحال ذهن یک دانش‌آموز گروه سنی "د" (دوره راهنمایی تحصیلی)، تا حد خاصی توانایی مقابله با آموزه‌های بیرونی را دارد.

به تدریج احساس می‌کرد حضور "لبخند ملیح" روی صورت، مانع پیشرفت است و فقط نظم و درس او را در زندگی جلو می‌برد، به تدریج بابت کم درس خواندن (بر اساس استانداردهای مدرسه) احساس گناه می‌کرد.
ویاد گرفت همه را باید رقیب خودش بداند و لزومی ندارد در یک مسابقه بیش از یک نفر برنده وجود داشته باشد، و البته هرکس قوی‌تر باشد برنده خواهد بود.
و در پایان سالی که در آن مدرسه بود، دیگر نیازی نبود کسی به او اشاره‌ای بابت لبخند ملیح و انضباط تحصیلی بکند.

Monday, October 29, 2007

 خودمونیم، روت می‌شه اسم خودت رو بذاری "راکب"
اونوقت اسم این سیتروئن جدیدا رو بذاری "مرکوب" ؟

Wednesday, October 17, 2007

ببینم، خدا کجای قرآنش گفته "روزه بگیرید تا لاغر شوید"؟
که هروقت اینور اونور اسم روزه و امثالهم می یاد، ملت افاضات پزشک تغذیه و لاغری‌شون مبنی بر اینکه
"روزه، اصلا آدم رو لاغر نمی‌کنه، حتی ممکنه چاق هم بکنه."
رو قرقره می کنن؟

Friday, October 12, 2007

مدیریت را چه میدانیم و آن را چگونه ارزیابی میکنیم؟
با مدیریت واحدهای صنعتی و شرکتها و غیره کاری ندارم، مدیریت زندگی شخصی و امورات روزانه را در نظر بگیرید.
شخصی هست که خود را دانای کل مسائل مختلف زندگی‌اش می‌د‌اند، بنابراین خود را مدیر زندگی‌ا‌ش فرض میکند.
برنامه‌های روزانه خودش را دارد، کارهایش را خودش مرتب می کند و همه چیز را مطابق استانداردهای شخصی خودش پیش میبرد؛
تا اینجا هیچ مشکلی وجود ندارد، اما زمانی که بخواهد وارد روابط با دیگران شود، مسلما دچار مشکل خواهد شد.
به عنوان مثال استانداردهایش مطابق با دیگران نیست
مثال بسیار ساده‌ی آن در منازل دیده می‌شود؛ مثلا، یکی از اعضای خانواده، نحوه عملکرد دیگری را تایید نمیکند
یا برنامه روزانه‌اش در تضاد با سایر اعضای خانواده قرار می گیرد.
حال اگر شخص کنترل کننده بخواهد مطابق میل همیشگی‌اش به هدایت همه مسائل، آن هم به تنهایی، عمل کند،
مسلما استانداردهای دیگران را نخواهد پذیرفت، چون خارج از محدوده کنترل اوست.
حتی اگر استانداردها و راهکارهای دیگران مناسبتر باشد، اگر شخص کنترل کننده آن را بپذیرد، در واقع دیگری را در فرایند کنترل سهیم می‌کند
و این با اصل اولیه کنترل در تناقض خواهد بود. شخص کنترل کننده، احتمالا در محیط اطرافش محدودکننده نیز خواهد بود.
چراکه قصد کنترل هر مساله‌ای که در ارتباط با وی باشد را دارد، بنابراین می‌توانیم پیش‌بینی کنیم به تدریج افراد دیگر از اطراف یک کنترل کننده افراطی، دور خواهند شد. و احتمالا
این مساله، کنترل کننده را چندان اذیت نخواهد کرد، چرا که حرکتی در مسیر کنترل‌ کننده‌تر شدن وی خواهد بود.
توجه داشته باشد که اختیارات کنترل کننده از زمانی که در ارتباط با دیگران قرار گرفت، تحت تاثیر واقع شد، بنابراین با حذف دوم شخص‌ها و سوم شخص‌ها،‌ کنترل کننده مجددا به وضعیت مطلوب خود بر خواهد گشت. تنها مساله‌ای که باقی می‌ماند، این است که شخص کنترل کننده هرچه بیشتر در انزوا فرو رود، روند کاری‌اش کندتر خواهد بود، چراکه مجبور است، کارهای مورد نظرش را یکه و تنها انجام دهد (دقت کنید که یک کنترل کننده، مسلما عملکرد دیگری را مورد قبول نخواهد دانست ، در بهترین حالت، برای نظارت تمام مدت بالای سر دیگری خواهد بود و در نتیجه، زمان صرف شده به همان اندازه خواهد بود که خود شخص آن کار را انجام دهد) .

Tuesday, October 9, 2007

-نماز جزو اصول دين ِ يا فروع دين ؟
-جزو ستون دين

نكته: مسابقه تلويزيوني، سه شنبه 17 مهر، شبكه 3 سيما

Friday, September 28, 2007

تصور كنيد:
1 .داخل تاكسي نشسته ايد و داد و هوار دو راننده تاكسي را ميشنويد كه بر سر نوبتشان بحث ميكنند .
2 . داخل تاكسي هستيد و مسافري با راننده بر سر كرايه بحث و جدل ميكند .
3. در خياباني راه ميرود كه كارگران در حال كندن قسمتي از خيابان با مته هستند .
4 . در اتوبوس هستيد و اتفاقا هيچكس حرفي نميزند و همه لال هستند .

حال تصور كنيد كه در همگي اين حالات هدفون
mp3 player ای
در گوشتان است و شما در حال
گوش دادن به آهنگي هستيد.با این حساب :

1.آهنگی گوش میدهید و باز و بسته شدن ممتد دهان دو راننده تاکسی را میبینید و انتخاب اینکه به حرفهای آنها توجه کنید یا خیر ،بسته به خود شماست .
2 .این بار احتمالا صداهایی را میشنوید ،اما میتوانید با تمرکز بر آهنگی که گوش میدهید به زمزمه‌هایی که به گوشتان میرسد توجه نکنید .
3 .این بار حتما صدای مته را میشنوید ،اما مسلما احساستان نسبت به آن با حالت قبل فرق خواهد داشت ،این‌بار به صدای مته به عنوان یک پارامتر عذاب‌آور که ناچار به تحمل‌اش هستید توجه نمیکنید ، دانستن اینکه شما ابزاری دارید که میتواند میزان آزاردهندگی صدای مته را کاهش دهید ،باعث میشود که کمتر احساس آزردگی کنید .
4 .در این حالت هم فضای ذهنیتان دست خودتان است ،بی‌صدا نشستن در اتوبوس ،به احتمال زیاد شما را دچار خواب‌آلودگی خواهد کرد ،درحالیکه گوش دادن به یک آهنگ انتخابی مسلما حال و هوای بهتر (یا حداقل حال و هوایی که خودتان انتخابش میکنید) را در شما ایجاد خواهد کرد .

با این حال حضور ممتد آهنگ خود خواسته در گوش ،باعث میشود که تا حدودی از دنیای اطراف بی‌اطلاع باشید
برای مثال بغل دستیتان در تاکسی ،باید با مشت و لگد به شما حالی کند که میخواهد پیاده شود .
در دنیایی که سازنده‌اش خودتان هستید فرو میروید و شاید همان لحظه خبری مهم /آهنگی جالب از جایی دیگر پخش شود
یا شخصی حرفی مهم و قابل توجه بزند که شما به واسطه گوش کردن به آهنگ پخش شده از هدفون
هیچوقت آن را نشنوید .

ضمن اینکه اغلب ما همه آهنگهای مورد علاقه‌مان را به طور کامل از جایی پیدا نکرده‌ایم ،بسیاری را تک و توک از این طرف و آن طرف تصادفا شنیده‌ایم و چون برایمان جالب بوده‌اند ،برای پیدا کردنشان ،تلاش کرده‌ایم .

بنابراین حضور ممتد یک آهنگ تکراری ،که شاید حتی روزی برایمان جالب و دلچسب بوده ،پس از مدتی تبدیل به یک روتین شده و باعث میشود در حصار انچه روزی دوست داشته‌ایم بمانیم و فرصت رویارویی با حوادث و حرفهای جدید و خارج شدن از یک روند استمراری را از خودمان بگیریم .

Wednesday, September 12, 2007

مرض عجیبی‌ست ،میل به دوست‌داشتنی و نایس بودن و مرض عجیب‌تریست ،میل به منفور بودن .
در اینجا نایسیسم (میل به دوست‌داشتنی بودن) را بررسی می‌کنیم .
نایسیسم عبارت است از مرضی که در آن شخص تنها و تنها جهت راضی کردن دیگران از خود و یا جلب توجه /محبت /تمجید و تحسین ویا تشکر دیگران دست به کاری می‌زند .
در این میان ممکن است حتی شخص به خود آسیب بزند (عمدی یا غیر عمدی) ولی از این آسیب خیلی ناراحت نیست
چرا که حتی این آسیب را بهانه ای می‌داند تا او را قهرمان‌تر /زحمت‌کش‌تر /وظیفه‌شناس‌تر /و مهربان‌تر جلوه دهد .
یک مثال ساده :
فرض کنید شما به جوجه کباب درست کردن علاقه‌ دارید ،و می‌خواهید برای جمعی جوجه کباب درست کنید ،
هرچقدر هم بگویید که به این کار علاقه‌مندید و از آن لذت می‌برید ،بنده بعید می‌دانم که ناهار دادن 40 نفر ،آن‌هم یک تنه و دست‌تنها بدون کمک دیگران و ضمنا بدون داشتن هیچ ابزار بدرد بخوری ،
تنها و تنها از سر علاقه باشد ،و آن را نایسیسم تلقی می‌کنم .
و اگر آن وسط دستتان بسوزد و به موقع به دنبال درمان کردن 3 انگشت سوخته و تاول زده خود نباشید
و دائما به بقیه بفرمایید ،مهم نیست ،خوب می‌شود و سعی کنید خود را بی‌توجه به آن نشان دهید شدت نایسیسم را بیشتر ارزیابی می‌کنم .
 بهترین و مطمئن‌ترین راه برای مطمئن شدن از اینکه شخصی کاری را از سر نایسیسم انجام داده و یا صرف علاقه قلبی خودش برایش وقت گذاشته این است که
توجهی به کار انجام شده نکنید (من متوجهم که این روش کمی بی‌ادبانه است ،اما متاسفانه تنها راهی که تا الان موثر دیده‌ام همان است) ،اگر با عکس‌العمل‌هایی مانند :

-اینم جای تشکرته
-من دارم جون می‌کنم که تو ...
- چقدر قدر نشناسی و ...
-من اونهمه زحمت کشیدم که تو اصلا توجه نکنی

و برخورد هایی این چنین مواجه شدید ،می‌توانید مطمئن باشید که عمل انجام شده از سر نایسیسم است و از شما توقع تمجید /تشویق /تشکر /تحسین ویا توجه دارند .
چون اصولا وقتی کسی برای دلخوشی خودش کاری را انجام می‌دهد ،از بی‌توجهی دیگران و حتی بی‌ادبی آنها ،تا این حد آزرده خاطر نمی‌شود .
به خاطرات خودمان رجوع کنیم ،چند بار در مدرسه ،به ما کارهای گروهی‌ای داده شده که در نهایت بار تمام آن بر دوش یک نفر افتاده و نقش دیگران نهایتا در حد آوردن قیچی و مقوا و کشیدن کادر‌ها بوده ؟
و اگر احیانا نزد معلمی شکایت می‌برده‌ایم ،ایشان تاکید میکردند که "دیگران فلانند ،تو خوب باش "،و هنوز نمی‌فهمم چرا معلم مربوطه آنقدر به خودش زحمت نداده که جمله‌اش را اینطور تمام کند :"‌برای خودت خوب باش"
بارها دیده‌ایم هوار زدن معلم‌ها و استادها را که من برای شماها جون می‌کنم و یک نفر خیلی ساده می‌تواند بگوید : "خیر ،حضرت‌عالی برای حقوقتان جون می‌کنید و تلاش بیش از حدتان اگر از سر علاقه نیست ،و بابت زحمتی که می‌کشید انتظار تشکر دائم دارید ،مشکل خودتان است ."
چند بار علی‌رغم میل باطنی‌مان تکالیف مشترکی که با کس دیگری داشته‌ایم را نوشته‌ایم و نام او را هم پایش زده‌ایم ؟فقط و فقط برای آن‌که مهربان و از خودگذشته به‌نظر بیاییم ؟
و بی‌ربط نیست که تا آخر ترم بابت این‌که شخص مربوطه از ما تشکر نکرد ،شبانه‌روز بی‌اعصاب باشیم .
این مساله را به سادگی می‌توان حل کرد ،حداقل می‌توان به طرف گفت :"دارم در حقت لطف می‌کنم و فلان کار را برایت انجام می‌دهم ." و اگر پاسخ چیزی شبیه به "به جهنم" بود ،می‌توان به سادگی از این لطف و صدقه مثلا دوستانه گذشت .
انجام کاری برای دیگران زمانی محبت تلقی می‌شود که حقیقتا هیچ انتظاری در پی‌اش وجود نداشته باشد وگرنه لطف‌های بی‌انتهایی که بر آن چوب حراج زده‌ایم و انتظار تمجید و تشکر داریم همان بهتر که با توافق قبلی طرفین انجام شود .
تشکر کردن از دیگران را تایید می‌کنم ،اما تشکر کردن ،زمانی که از تو انتظار تشکر می‌رود را بی‌معنی‌ترین کار ممکنه می‌دانم .  .